یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت

مصاحبه من بصورت ویدئو کنفرانس با دانشگاه ناتینگهام امروز رأس ساعت 8 صبح به وقت لندن برگزار شد. از اساتید مورد نظر 5 نفر بودن که یکی از اساتید وضوح صدای پایینی داشت که من گفتم صدای شما را شفاف ندارم و با خنده گفت اشکال از لپ تاپ منه و بقیه عالی بودن!!! دوتاشون خانم بودن و قیافشون به آسیای شرقی میخورد و بقیه موهای بور و سفید داشتن که مشخصاً اروپایی غربی بودند.

از سن، تجربیات تخصصی، علاقه مندی ها، تصمیم گیری در موقعیت های سخت، تصمیم گیری در مورد آینده و ازدواج و رفتن به کمپ های دیگر دانشگاه و ... پرسیدن!!!! من از شرایط تحصیلم گفتم و شرایطی که من تونستم تو این شرایط خودم رو نشون بدم و مهارت هایی که دارم و .... شرایطی که یک گروه پژوهشی باید داشته باشه تا بتونه به نتایج مطلوبی برسه رو گفتم!!!! خودشون کلی ذوق کرده بودند!!!! وقتی گفتم در پژوهش هر چیزی خیلی بیشتر از آنچه ما فکر میکنیم طول میکشه و یک پژوهشگر جدا از تکنیک های پژوهشی باید مدیریت زمان رو مد نظر داشته باشه یکی از اساتید عجیب تشویق کرد!!!!

مصاحبه یک ساعت طول کشید!!!!

خلاصه به من گفتن تبریک!!!! شما در مصاحبه ما عالی بودین و بگ گراند خیلی خوبی برای جذب در دانشگاه ما دارین و امیدوارم اولین دانشجوی بورسیه ما باشین!!!! من هم گفتم باعث افتخارمه و بی نهایت مشتاقم در یک فضای توسعه یافته و علمی تحصیلات خودم رو ادامه بدم تا هر چه بیشتر بتوانم در زمینه علمی خودم برای جهان مفید باشم!!!!

و حالا من فکر می کنم که تجربه خوبی بود و امیدوارم بتونم در این زمینه موفق شوم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:50  توسط جسور | 

رمضان ماه خوبی ها، با خوبی و خوشی شروع شد، با وجود سختی های پخت و پز برای ما سعی میکنم بتونم از این ماه به بهترین نحو استفاده کنم!!!

مصاحبه من با دانشگاه ناتینگهام هم به هفته بعد موکول شد، امیدوارم بتونم از پس این مورد هم بر بیام، فک میکنم بتونم نتیجه خوبی بگیرم.

اینجا من متنی از "براندن" عکاس/بلاگر امریکایی" Humans of New York" رو آوردم که در مورد یک راننده تاکسی ایرانی نوشته:

"کرایه اش برای ۴۵ دقیقه سواری در سطح شهر تنها ۶ دلار شد. اما من همون پولی که تو آمریکا برای این مقدار سواری می پردازم رو بهش دادم. ازش پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت آره. وقتی برگشتم ایران با همسرم آشنا شدم
خواستم ازش عکس بندازم. قبول کرد اما خواست که کنار تاکسی ازش عکس نندازم. میگفت راننده تاکسی بودن شغل کلاس پایینیه
ولی بهش گفتم نه کلاس این شغل اصلا پایین نیست. این شغل مردای سختکوشی هست که کار میکنن تا بچه هاشون بتونن در آینده بهترین شغل ها رو داشته باشند."



یاد خونوادم افتادم که به نوعی از خود گذشتگی نشون دادند، شغل های سختی داشتند، موقعیت های سختی رو تحمل کردند، آرزوهاشون رو فدای ما کردند، از خواب شباشون زدن، ناخواسته وارد جریان هایی باور نکردنی شدند اما همیشه میگفتند "نه چیزی نیست، تو نگران نباش!!!" اینا کسایی هستن که برام به تموم دنیا می ارزن!! اینا کسایی هستن که به من کمک کردن تا من بتونم در مسیر خوبی زندگی خود را ادامه دهم. فک میکنم من سالهای زیادی رو مدیون بزرگواری خیلی از اطرافیانم باشم. آرزوی بهترین ها رو دارم براشون

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:27  توسط جسور |