![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
پس از مدت ها گشت و گذار در اینترنت پروفایل یکی از "همیشه شاگرد اولای" دوران دبیرستان نمونه مدرس خوی را پیدا کردم، پروفایلی ساده با عکسی در مایه های سیاه سفید با رزولیشن پایین و ته ریش و موهای کوتاه و نگاهی شوق دار!!! من ایشان را از زمان ورود به دبیرستان نمونه مدرس شهرستان خوی میشناسم و دبیرستان نمونه مدرس اگر نتوانم بگویم جای وحشتناکی بود به راحتی هم نمی توان گفت جای خوبی بود!!! جایی که روزها از ساعت 8 تا 4 در کلاس های سخت میگذشت!! و بچه ها تا پاسی از نیمه شب با شکم گرسنه در سالن مطالعه درس میخواندن!! در این بین شاگرد اولی بود که میانه خوبی با کتاب، بیداری و سالن مطالعه نداشت و به ندرت در سالن مطالعه دیده میشد، و عنوان شاگرد اول درس نخوان مشهور بود، بیشتر وقتش را به جای درس خواندن و رقابت با بقیه صرف خواب میکرد، و اگر خبری می آمد که مدیر از خوابگاه بازدید خواهد کرد سعی میکرد که کتابی در دست بگیرد!! در دورانی که میشناختم شاگرد اول کل دوره خود و به نظر می رسید شاگرد اول کل دبیرستان هم بود!! از لحاظ ضریب هوشی اگر به خودم از 100 نمره 10 را میدادم، به ایشان نمره بالای 80 میدادم. محمدطاها بهادری یکی از خوش ذهن ترین افرادی که توانست با اختلافی ناچیز از شاگرد اول درس نخوان ما سبقت بگیرد اکنون دانشجوی دوره دکتری در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است. به همین خاطر از سر کنجکاوی برای من بسیار جالب بود تا سراغش را بگیرم. نگاهی سریع به اطلاعات پروفایلش انداختم و محل کار و زندگی ارومیه بود! در مورد تحصیلات هیچ اطلاعاتی نبود!! هرچه نامش را جستجو کردم اطلاعات خاصی در اینترنت پیدا نمی کردم و تنها راه ممکن برای برقراری ارتباط را فرستادن یک پیغام از طریق فیس بوک دانستم. پس از یک روز پیغام من را خواند و بسیار ساده جواب داد، ازش پرسیدم که سوالی ذهنم رو درگیر کرده، آیا ادامه تحصیل دادی؟!!! در جواب من گفت " همیشه آنطور که فکر می کنیم نمیشود!! از تحصیلات دانشگاهی اش پرسیدم و جوابی نداد!! و در واقع حتی یادش نبود ورودی چه سالی از دبیرستان مدرس خوی بود!! برای من دردناک بود که چرا این انرژی باید از مسیر خودش خارج شود اما میتوانستم بفهمم که او مصمم تصمیم گرفته است تا شادی های زندگی اش را لای کتاب جا نگذارد و دنیای واقعیتری داشته باشد!! اما به راستی هم حق با او بود که همیشه آنطور که میخواهیم نمیشود و نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 15:55 توسط جسور |
|
|
چند روز پیش با ریاست دانشکده ملاقاتی داشتم، خانم بسیار باسواد و فعالی بود و طی مدتی که باهاش حرف میزدم نکته ای ذهنم رو درگیر کرد، این که چرا این خانم با وجود اینکه برنامه های بلندمدت برای رقابت با پیشرفتهترین دانشگاههای دنیا میریزد، از مدیریت مالی دانشگاه در سطح کلان حرف میزند، اما هنوز پر از احساسات مادرانه است، و در مقابل چرا و چه چیز دنیای مادرم را کوچکتر کرده و همه آرزوهایش را بلعیده است!!! مادر قهرمان من از بین 13 فرزند 11تا بچه قد و نیم قد رو زنده نگه داشته و با در نظر گرفتن امکانات آن زمان و حتی الان در آن نقطه جغرافیایی که کوچکترین تکنولوژی سیستماتیکی در کار نبوده و نیست، شاید بتوان درصد موفقیت 85 را در زادآوری طبیعی به عنوان یه رکورد در کتاب گینس ثبت کرد. با یک حساب سرانگشتی، برای هر بچه حداقل چهار ماه آخر دوران حاملگی و 9 ماه اولین عمر بچه و بدون در نظر گرفتن هیچ اینتروالی این 13 ماه را در 13 تا بچه ضرب کنیم حاصل آن حداقل 13 سال از باانرژی ترین دوره عمرش به سختی و با درگیری تمام گذشته است. دنیای خانم ریاست دانشکده عجیب است و سعی میکند آدمهای بالغ و ایده پرداز و کنجکاو را مدیریت کند و یک سلسله مدیریتی منظم تأثیر معنی داری بر موفقیت ریاست دارد اما دنیای مادرم به سادگی عجیب تر است، مادرم همزمان بچه هایی با فاصله سنی 20 سال دارد، بچه های نیم قد و کنجکاو و بزرگترهای پرتوقع و بی برنامه و همیشه عصبانی!!! اگر بخواهم قدرت مادرم را در راضی نگه داشتن یا به عبارتی دیگر پایدار نگه داشتن چنین سیستم ناهمگونی ندیده بگیرم اما شاید نتوان از کنار مقایسه ی مدیریت چنین سیستمی با سیستم جنگل های کوهپایه ای یک آتشفشان فعال به راحتی گذشت.
قطعاً اگر آدم های فعال و ایده پرداز و تکنولوژی و بودجه را از ریاست دانشکده بگیریم هرگز به اندازه مادرم مدیری موفق نخواهد بود. اما اگر نخواهم به این شدت خوشبین باشم باید از خود بپرسم که آیا ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 13:37 توسط جسور |
|
|
با توجه به تجربه قبلی از یک شهر با جمعیت 45هزار نفر چه انتظاری داشتم اما پس از مدتی فقط تعجب کردم!!! وجود ایستگاه اتوبوس، ایستگاه قطار با برنامه بسیار منظم تا پاسی از نیمه شب، اینجا پاسی از نیمه شب در سامر تایم شروع روز بعدی خواهد بود، پس عملاً سیستم شبانه روزی است. سیستماتیک بودن کلمه "سفر" در اینجا را از کلمه "سفر" ما به طور کلی جدا میکند. برنامه حمل و نقل عمومی خیلی منظم و راحت (دکمه قرمز "استوپ" در اتوبوس های عمومی جای جمله "آقا پیاده میشم، آقــــــــــا پیاده میشه " را گرفته است و عمراً کسی از راننده انتظار اشته باشد که در جایی غیر از ایستکاه توقف داشته باشد)! در مواردی که امکان رفتن سیستم حمل و نقل عمومی فراهم نشده است تله تاکسی هایی "یعنی همون سیستم تاکسی تلفنی خودمون" با قیمت سیستم حمل و نقل عمومی در نظر گرفته شده است و دسترسی و هماهنگی با آن ها خیلی راحت است. کلاً شهر به طور عجیبی سیستماتیک است. وجود حداقل 10 عدد فروشگاه بزرگ که از همه چیز در ان پیدا میشود (لازم به ذکر است که سیستم مغازه داری به سبک ما در قرن هجده ام شایع بوده و اگر موردی پیدا شد به احامال بالا آسیایی است و مواد مورد نیاز آسیایی ها را در سطح خرد عرضه می کند، مثلاً من برای تهیه تخمه و لیف حمام و ترشی ایرانی و خیار شور اونجا میرم) و معمولاً یک وِست بازار هم پیدا میشود که اقلام حلال را میتوان آنجا پیدا کرد که فروشندگانش اغلب از کشورهای ترکیه یا افغانستان هستند. کلمه "افغانی" اینجا از زمین تا آسمان با کمله "افغانی" ما فرق دارد. کسانی که عشق خرید دارند که بیشتر ما ایرانی ها ذاتاً داریم از این عشقا، هر هفته میل باکس خانه با انواع مجلات رنگی که مخصوص تخفیف های هفتگی هستند پر میشود که میتوان ساعت های زیادی را در فروشگاه ها قدم زنی کرد، فروشگاه گردی اینجا چیزی در معنای خیابان گردی خودمان است. بیمارستان و مراکز درمانی که معولاً خلوت هستند، چرا که هر نفر یک دکتر دارد و کلیه هماهنگی ها با دکتر خودش صورت میگیرد. مگر در مواقعی که بیمار تشخیص بدهد در وضعیت وخیمی قرار دارد. هزنیه های پزشکی و جراحی رایگان است. که البته این سرویس ها در قبال مالیات بالا می باشد، هر شخص بسته به شغل و درآمد خود از 37 تا 45 درصد مالیات میدهد. استخر و استادیوم ورزشی و بیش از 10 عدد سالن و زمین فوتبال و تنیس و گلف مدارس اینترنشنال و خصوصی و دولتی به تعداد رضایت بخش کارکرد عجیب جی پی اس تلفن های هوشمند که رفتن به هر نقطه و آدرسی از شهر را خیلی راحت کرده است. بالا بودن شاخص معلول دوستی شهر، به طوریکه یک معلول میتواند با وسیله خود تمام شهر و ارگان ها و فروشگاه ها را سر بزند و نیازش را برطرف کند، حتی سیستم دستشویی های عمومی و اتوبوس و قطارها نیز چنین شاخص ها را به طور قابل قبولی رعایت میکنند. وجود سیستم جاده ای بسیار منظم برای دچرخه سواران، افراد پیاده در طول مسیر اصلی در سرتاسر شهر و خارج شهر!! پیداکردن نمایندگی اکثر کمپانی های مشهور دنیا (ولی زارا نبود) از لوازم برقی گرفته تا اسب بازی های حیوانات خانگی!! حیوانات خانگی شخص ثالث محسوب می شوند و دارای شناسنامه و بیمه شخص ثالث می باشند. هتل و رزرواسیون آنلاین و بسیار راحت حتی برای کسانی که خواهان اجاره ماشین، تاکسی، خانه، اتاق برای مدت زمان یک روز هستند! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 2:10 توسط جسور |
|
|
از مزایای بی تفاوتی مردم اینجا "خود" بودن است، پس از سال ها موهای سرم رو کوتاه کردم تا از نم نم باران استفاده لازم رو ببرم :D، البته جدی بودن خودم رو توی هدفم رو هم نشون میده :D
اینجا هوای قورمه سبزی و دوغ و چای و رستوران ایرانی اگر بزند به سر، دست کم 400 تومانی آب میخورد، ولی هیچ پولی در برابر شادی ارزش نداره، یادش بخیر بخاطر 10 تومن چه خوشی هایی از خودم دریغ می کردم، البته نداشتم
دوستای خوبم که نظر میدن، نظراتتون رو میخونم و ازتون ممنونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 23:40 توسط جسور |
|
|
به نظر می رسد مردم حوضه اسکاندیناوی مردمی بسیار خانواده دوست هستند، خاتواده دوستی اینجا معنی خاص خود را دارد و با چیزی که تصور میکنیم کمی فرق دارد! آن ها به جای اینکه وقت خود را با دیگران یا در خیابان یا بارها سر کنند ترجیح میدهند که در کنار خانواده های خود باشند، برای همین در بیشتر شهرها در همان ساعات اولیه شب، شهر به حالت فریز شده در می آید. بیشتر خانواده ها تمایل به داشتن بیش از دو فرزند دارند. زن به شدت از اینکه حامله می گردد احساس افتخار می کند و با غرور خاصی آن را به دیکران اطلاع می دهد و آن ها را به همین خاطر به مهمانی دعوت می کند.
برای من چنین حالت زنان اینجا بسیار جالب است، چرا که با وجود نرخ طلاق بسیار بالا ترسی از زندگی بدون شوهر احساس نمیگردد!!! در واقع هر زنی میداند داشتن یک "همسر" خوب ایده ال است اما به ندرت بتوانند داشتن یک "بالاسر" را تحمل کنند!! آن ها بعد از ازدواج در تمام دارایی های یکدیگر شریک اند و زن هیچ وقت از جمله "هری برو خونه بابات" ترسی ندارد و در واقع مرد همچین جمله ای در ذهن خود ندارد!! یاد خواهر بیچاره خودم افتادم که اسیر یک ازدواج سنتی وحشتناک "تبادل دو زن در بین دو خانواده" شد، که معمولاً یک زن صرفاً یک کالای بدون هیچ حق انتخابی در نظر گرفته می شود و عملاً تمام ادامه زندگی جدیدش را مدیون شانس میشود (در این مورد خواهر من عملاً کالا در نظر گرفته شد و فرهنگ سنتی-مذهبی آمیخته با مردسلاری خشن چنان بلایی بر سرش آورده که هیچ گاه نتنها کلمه "طلاق" را از بیگانگی نمی تواند در بیاورد و بلکه برای شروع زندگی جدیدی به جامعه وارونه هرگز نمیتواند اعتماد کند. "ژن پ ژن" یا "زن در عوض زن" از وحشتناکترین درجه عقب ماندگی فرهنگ ما بود که خدا را هزارن مرتبه شکر در حال حاضر به ندرت اثری از آن دیده میشود. امشب یک شب رویایی برای من بود، شام شب کریسمس را مهمان یک خانواده بسیار زیبا بودم، آنچه برای من جالب بود این بود که تمرکز بر روی بچه هاست و مردم اینجا به شدت به بچه های خود شادی و انسانیت و خوبی می آموزند. قبل از شام پدر و مادر خانواده خواستند تا هرکس برای خود دعا کند. من برای خودم تنها که نه، برای همه مردم از جنس خودم دعا کردم که: خدایا قدرت گفتن "الله اکبر" را به هیچ چشم متجاوز خونریزی نده!! خدایا قبل از همه نعمت هایت به ما قدرت فهمیدن اینکه "چطور با نعمت هایت دنیای زیبایی بسازیم" بده و بقیه دعاها هم با شماها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 4:14 توسط جسور |
|
|
امروز به یکی از روستاهایی با قدمتی طولانی مربوط به 1700 و 1800 میلادی سر زدم، حس عجیبی بود، زندگی بچه گی من در قرن 21م شباهت زیادی به زندگی قرن 17م اجداد دوستان اینجایی من داشت و من میتوانستم به راحتی حدس بزنم هر قسمت خانه مربوط به چیست!!
عچیب این بود که زندگی دربین سال های 1920 تا 1974 شباهت "ظاهری" زیادی به زندگی اکنون ما دارد، و البته همچین شباهت "ظاهری" به زندگی اکنون اروپا نیز دارد! برای من عحیب بود که زندگی در اروپا در یک مدت زمانی شدت پیشرفت بسیار زیادی داشته است بطوریکه در 1970 واقعا میتوان گفت یک زندگی بسیار مدرن و پیشرفته ای بخصوص در بخش پزشکی بوده است و پس از مدتی ظاهر زندگی تغییر ناچیزی داشته است در برابر ما!! اگر بخواهیم تاثیر تئوریپردازهای برجسته تاریخ آن زمان را نادیده بگیریم، حلقه گمشده این پیشرفت را شاید فقط بتوان در رفتار مردم پیدا کرد، مردمی که به نظر سبک زندگی امروزشان شباهت ظاهری زیادی به ما دارد اما با خصوصیات اخلاقی عجیب!! به نظر میرسد آنها بیش از هر چیز به این نتیجه رسیده اند که رمز زندگی راحت بدون "درک کردن" برای با همدیگر بودن ناقص خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ساعت 23:48 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|