یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت

چند سال پیش دخترخانمی از دانشگاه تهران برای ۶ ماه فرصت مطالعاتی به دانشگاه ما آمد. از شانس بدش عینکش شکست و تمام شش ماه را با عینک چسپ‌نواری‌زده‌اش گذراند. بودجه‌ای که برای دوره حضورش گرفته بود آنقد کم بود که نمیتوانست عینکش را تعمیر کند. خودش را لای هرچه لباس در دنیا بود میپوشاند، تیپش حتی از عکسای چندین دهه‌ی قبل مسیح علینژاد هم کم‌رنگ‌تر و غمگین‌تر بود. انگار یک مدل مرده‌ی گوچی بود که داد میزد من آنرمالم. اما با این حساب خنده‌اش قه قه شدیدی داشت که چند آفیس آنورتر هم میتوانستم خنده‌اش را بشنوم. به هر چیزی حتی سوراخ دیوار با تمام صدا میخندید و خنده‌اش دومینووار استارت خنده‌ی بقیه را هم میزد. همیشه میگفتم چه برتری جالبی دارد که میتواند به این شدت به هر چیزی بخندد؛ گاهی اوقات به خودم میگفتم “ به قول مادرم این حتماً جن میبیند که میخنند و ما نمیبینیم گویا”.
پیارسال کانادا رفته بود و جای سردی بود انگار. همین کافی بود تا تیپ جدیدش بیشتر عقب‌روی کند و هر چه قبلاً نپوشانده بود این بار دیگر بیرحمانه بپوشاند. امروز استایل جدیدش را اتفاقی دیدم. پوست‌اندازی کرده بود. موهایش را باز کرده بود روی شانه‌هایش، روح زندگی در لبخندش جریان داشت، انگار مسیح دوباره زنده شده بود. شرط میبندم اینبار خنده‌اش کشنده خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰ساعت 12:9  توسط جسور |