![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
آدم پیر میشود وقتی مادرش را دکتر میبرد و دکتر میپرسد "مادر جان کجایت درد میکند؟" و مادر با سادگی تمام میگوید " معده من، قلب من، دست های من، پاهای من، چشم های من، اینجای سرم"
بعد نگاهی به من میکند و میگوید دکتر هم مثل پسر من است، ناف من هم خیلی وقته درد دارد، حتی..... آدم پیر میشود وقتی میبیند مادرش هزارتا درد دارد اما خم به ابرو نمی آورد!
درد کشیده، سخت کوش و کارگر، نگهبان و پاسدار، اما با تمام این وجود یک دریا دل تو یک قهرمان واقعی بودی در تمام زندگی ام نخواهم ترسید چون نترسیدی، تسلیم نخواهم شد چون تسلیم نشدی، خواهم ایستاد چون همیشه مصصم ایستادی، میبخشم و میگذرم چون بخشیدی و گذشتی، امیدوارم همیشه، چون همیشه امیدوار بودی.... تو به من درس های بزرگی دادی، تو به من فهماندی که .... " مرد و مردانگی به نرییت نیست و یک زن میتواند مردانگی اش بیش از چندین انسان نر باشد" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:20 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|