![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
در ایستگاه قطار کپنهاگ بودم، 12 دقیقه مانده بود به حرکت قطار! موزیک من به طور ناگهانی قطع شد، و در همین حین صدایی آشنا توجه من را جلب کرد، کسی به کردی سورانی تقاضای کمک میکرد، از میان جمعیت صدا را دنبال کردم، دو جوان بودند که چند برگه در دستشان بود و از رهگذران به زبان کردی کمک میخواستند، من خودم را رساندم و گفتم "من شاید بتونم کمک کنم بهتون"! بلافاصله من را بغل کردند و بوسیدند، فقط 10 دقیقه وقت داشتم!! عازم استکهلم سوئد بودند، مشکلشان این بود که قطار هامبورگ به کپنهاگ وقفه ای دو ساعته داشته و به همین دلیل قطار کپنهاگ به استکهلم رو از دست داده بودند و چون به جز کردی زبان دیگری بلد نبودند نمیتوانستند مشکلشان را حل کنند! وقتی برایشان بلیط را عوض کردم و پلت فرم قطارشان را نشان دادم،گفتند سلیمانیه آمدی حتماً به ما سر بزن، از من پرسیدند که چه عشیره ای هستم؟!! آیا هرکی هستم؟! لبخندی زدم و گفتم من فقط چون وقت داشتم و مشکل شما را فهمیدم کمک کردم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 15:49 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|