![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
امروز اولین روزیه که وارد شهر زابل شدم، خیلی شهر عجیبیه، گرد و خاک همه جا رو گرفته و همه جا به رنگ گرد و خاکه !!! به زور با کمک بچه ها گرد و خاکا رو زدیم کنار و حسابی رنگمونم عوض شده بود!! بعضی وقتا هواشم اینقده گرم میکنه که انگار رفتم تو زودپز!! راستی با اینکه اتاقمون طبقه 3 قرار گرفته ولی چندتا مارمولک تو اتاق پیدا کردیم، خواستم اذیتشون کنم ولی دلم به حال مارمولک های کویر سوخت، آخه احساس کردم از طوفان شن در رفتن!!!! ولی مردمش با صفا به نظر می رسن!! دانشگاهشم که زیاد بد نیست!!! مخصوصا عصراش که یه فضای دیگه ای داره!!! آخه تقریبا تموم ساختماناش جمع شدن یه جا و مثل دانشگاه کردستان لازم نیست وسایل کوهنوردی با خودت داشته باشی!!! خوابگاهمونم یه 20 متری با دانشگاه فاصله داره!!! راستی اینجا همیشه ساعت 6 بیدار میشم!!! آخه ساعت 6 اینجا شبیه ساعت 2 ارومیه ست!!!!! ولی دلم برای شیلات 84 دانشگاه کردستان تنگ میشه!!!! برای دکتر غیاثی و دکتر کمانگر و ... یاد اون زمونا بخیر!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت 19:18 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|