![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
یادش بخیر همین تیر ماه سال 89 بود که ما پروپوزالمون رو تصویب کردیم و آخرین جلسه تحصیلات تکمیلی برگزار نشد تا مهرماه و ما اون وقت مشغول پایان نامه بودیم و گفتیم بعداً میریم ابلاغیه ا رو میگیریم!!! بعد چند ماهی رفتیم میگن که آقا کجایی؟؟ شما اصلاً دانشجو نیستین!!! گفتیم چرا؟؟ گفتند که دانشجوی تحصیلات تکمیلی باید به صورت تمام وقت تو دانشگاه باشه!!! ما گفتیم که پروپوزالم که تصویب شده و استاد راهنما دوم منم که بیرونه!!! یعنی اینکه حداقل شش ماه که باید مشغول پایان نامه باشم تو دانشگاه نیستم!!! خلاصه نمیدونم چی میگن و چی میشه!!! به هر حال محتاجیم به دعا!!!! و اما..... .... هفته پیش رفتیم خون دادیم، آخه میدونین هوا گرمه و در اثر گرمی هوا جنبجوش مولکولای خونی ما زیاد شده بود و داشت رگ و مویرگ ما رو اذیت میکرد که ما هم با ذهن باریک اندیشمون به نتیجه رسیدیم که اگه تراکم در واحد حجم کم بشه از فشار وارده بر سطح کاسته میشه!!! و نهایتاً رفتیم و 2 تا 3 لیتری خون دادیم تا کمی از این اثر محیط رو کاهش بدیم!!! به به چه تفسیری!!!! شوخی کردم بابا جون!! یه بنده خدایی خون لازم داشت و ما هم به اتفاق دوستان رفتیم تا در امر خیر شریک باشیم!!! نکته اخلاقی: در امر خیر فکر نکنید، عجله کنید!!!!!!!!!!!!!!! آقا یه خون دادن که این همه حرف و حدیث نمیخواد که........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 1:9 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|