![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
ملت ما هم این روزا با عجیب ترین دردسرا به راحتی کنار میان!!! از مسائل ناموسی گرفته تا تورم و گرونی و طلاق و پارک کردن ماشین!!! تو منطقه مون که هوا سرد سرد شده، طوریکه صبح که میخوای از باغ یه سیب گاز بزنی دندونت تا ته میسرده!!! رو گوجه ها کم کم شبنم میشینه!!! به هر حال طبیعت سر سبز هم صفا دارد و دراز کشیدن رو علف و بوی علف هم کیفی دارد که.... بله دیگه، با آگهی های عجیب هم به راحتی کنار میان!!! انگار فروش کلیه یه چیز عادیه!!! مثلاً یه جوون ۲۱ ساله کلیه شو بفروشه!!! برا چی بفروشه!!! آهان!! حتماً روزگارش پسه و میخواد یه چند سالی رو با کیفیت زندگی کنه!!! یا شایدم اون ور قضیه یکی بگه:" دیدی پول سلامتی میاره!!!"!!! ولی به هر حال ما فقط میتونیم آخر جملاتمون رو با علامت تعجب نما بدیم و بس...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:34 توسط جسور |
|
|
یک ماه از پرورش ما گذشت!!! شش دانگ حواسم پیش قزل آلاهامه!!!!!! گروه شاهدم به سختی غذا می خوردن و من مجبور بودم کلی بالا سرشون وایسم و وقتی یه ماهی دهنشو باز کرد من غذا رو بندازم شاید رفت تو دهنش!!!! فک کنم اگه این مدت پرتاب دارتو تمرین می کردم الان قهرمان المپیک بودم!!!! گفتیم این چه وضعشه آخه!!! چرا فقط گروعه شاهدم اینجوریه!!!!!!!!! بعد یه مدت دنبال راه چاره بودیم و همش سرم تو آب و ماهی بود!!! یه روز چندتا از ماهیام که غذا نمیخوردن رو گرفتم و بردم تشریح!!!!!!! دیدم خبری از عفونت نیست!!!! رودشون هم خالی بود!!! مایع زرد تیره ای داشتن!!!! به معدهشون رو نگاه کردم دیدم آره اشکال کار همین جاست!!!! انسداد روده داشتن!!! قضیه این بود که شاخه های یه درخت کاج دقیقاً بالای سر استخرای گروه شاهدم بود و الانم چون پاییزه باد میاد و این شاخکای درخت کاج میریختن تو استخر و ماهیا میخوردن و بعد تو معدشون می موند و همین باعث میشد تا ماهیا خوب غذا نخورن و ضعیف بشن!!! همون روز ماهیا رو انتقال دادم به بخش دیگه!!! و الان سر حال تر شدن و خوب غذا می خورن!!!!!! یه مرود دیگه که هست، وقتی برای غذا دهی میرم بالای سر ماهیام همشون فرار می کنن!!! و مجبورم که غذا رو از دور براشون پرت کنم!!!! نمی دونم چرا اینجورین!!! آخه تو مزرعه که بالای استخر میرم یهو همه ماهیا میان سمتم!!! اما این 400 تا ماهی من همشون در میرن!!!! اولین بیومتری هم انجام دادم و ماهیام در عرض 14، به طور میانگین 35 گرم رشد داشتن!!!! ضریب تبدیل غذایی هم در حد یک و نیم بود!!!! ........................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:29 توسط جسور |
|
|
صبح ساعت 9:15 مسیر فلکه جهاد- دانشگاه به عنوان اولین نفر سوار تاکسی شدیم و یه صدای موسیقی آرامی میاومد، و به این میاندیشیدیم که الان من باید برم به قزل آلاهام حمام نمک بدم یا غذای .......!!!!!!!!! خانمه: آقا این چه وضعشه!!!! احیاست!!! یه کم مراعات کنید!!! راننده: مگه چکار کردیم!!!! خانمه: این اصوات زشت چیه تو احیا پخش میکنین!!!؟؟؟ راننده: مگه من مجبورتون کردم سوار بشین!!! نگهدارم که .... از عقب بغل دست ما صدایی اومد ( مَرده): اُوتر ( یعنی ولش کن)!!! همیشه که تو احیایم و میزنیم تو سرمون!!! بذار 5 دقیقه خودمون باشیم!!! راننده: به خانمه میگه که شما شب با آرامش کلی میخوابین و صبح ساعت 9 میرین سر کار!!! اونوقت من از دیشب بیدارم و دارم کار میکنم و ..... دختره: آقا راننده بی خیال!!! ولوم بده!!!! خانمه داشت سر جاش آروم نمیگرفت و گفت همین جا نگهدار و .... ما هم انگشت حیرت به دهان!!! که وای ملت چی شدن!!! ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:5 توسط جسور |
|
|
::::: همین الان مطلبی در مورد نماز خوندم که برام خیلی جالب بود :::::: دانشمندان جهان به این نتیجه رسیده اند که نماز و امواج بدن انسان روی هم تاثیر شگفتی دارند.برای نخستین بار "هارولد بور"از دانشگاه بیل به وجود میدان مغناطیسی در اطراف موجودات زنده پی برد. اما اخیرا دانشمندان با استفاده از تصاویر به دست امده از میدان مغناطیسی زمین گفته اند که:اگر انسان در هر نقطه از زمین رو به قبله بایستد، میدان مغناطیسی بدنش بر میدان مغناطیسی زمین منطبق شده و در مدتی که در نماز است میدان مغناطیسی بدنش منظم می شود. یکی از نکات بسیار جالبی که پروفسور بور به ان دست یافته این بود که در بدن تمام دانشجویان مونث ،ماهی یکبار تغییر ولتاژ شدید ایجاد می شود و میدان بدن به منظم ترین حالت خود می رسد و شاید به همین دلیل است که زنان نیازی ندارند در این مدت نماز بخوانند.اخیرا هم کشف شده است که قلب زنان منظم تر و قویتر از مردان می زند و دلیل ان هم همین تغییر ولتاژ است. این دانشمندان هم چنین پی برده اند که:با دفع بار های زائد بدن در وضو ،امواج مغزی در ایده آل ترین حالت قرار می گیرند. علاوه بر آن حالت تمرکز در هنگام نماز در انسان به وجود می اید،تشعشع امواج الفا را به اندازه قابل توجهی بالا میبرد و توانائی مغز را در تولید این امواج زیاد می کند. به نقل از وبلاگ http://m-modarresi.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:29 توسط جسور |
|
|
دور است اما نزدیک... دو کاسه آب ریختم پشت سر عشق و گفتیم ای بابا بی خیال عشقای محال!!!! اولای زندگیمون ( دبیرستان) فکر کردیم عشق باید آسمانی باشه!!! یعنی فقط عشق خدا تو دلمون باشه!!!! یه کم بزرگتر که شدیم (پیش دانشگاهی)، گفتن که خوب عشق زمینی هم پله ایه برای رسیدن به عشق حقیقی و آسمانی!!!! اولا آرامش پیدا کردیم، نگو که آرامش قبل از طوفانه!!! سن و سال طرف داشت بالا میرفت و جنبجوشش بیشتر و ما هم بی خیالتر!!! دیدیم که اینجوری نمیشه!!! گفت که .... ما هم گفتیم که نمیتونم!!! گفت یعنی چی؟؟؟ گفتم ببین.... گفت برو بابا، بهونه میاری!!! گفتم کجاش بهونه میارم، ما که هنوز..... گفت اگه دوستم داری باید.....!!!! گفتم آره ولی..... گفت پس.... گفتم نه!!!!!! گفت نمیشه و رفت و .... ما هم گفتیم بی خیال عشقای محال!!!! دانشگاه که بودیم، گفتیم یه اهل زندگی پیدا کنیم!!! کلی گشتیم و دویدیم و ....خسته شدیم و احساس کردیم که آره!!! پیدا شد بلاخره این نصفه ما.... کلی ذوق کردیم و .... بعد دیدیم که ای بابا، یکی پای این مورد هم نشسته!!!! تا حدودی خسته شدیم و بازم گفتیم که ای بابا بی خیال عشقای محال!!!! یه روز تصمیم گرفتیم که دیگه فقط به خانواده خودم عشق بورزم!!!! یعنی بیشتر با خانواده باشم و تو جو خانواده!!!! تو اون مدت قشنگترین احساسا رو داشتم!!! نمیدونین وقتی تو خانواده محبت و همدردی باشه، چقدر آدم لذت میبره!!!! تو لحضات سختی و خوشی سعی میکردم اولین کسی باشم که درگیر باشم!!!! بعدا دیدیم که لحضات شادی کمه و همش سختیه!!! دیدیم که از درس و زندگی افتادم!!!! بعد خانواده گفتن که بابا برو تو رو چه به این کارا!!!! این مشکلات همیشه هست و حل بشو نیستن و فقط گذر زمان باید حلش کنه!!! اولا گفتیم نه!!!!!!! بعدا دیدیم که آره!!!! اینا اصلاً ژنتیکشون اینجوریه!!!! فک کنم فصلی تغییرات دارن!!!! البته ما که خانوادگی خیلی مراعات میکنیم و ملت تا حدودی ......!!!!! خلاصه اینجوری بود که عشق اون وری یادمون رفت.... اما این روزا بازم دلم قلقلکم می دهد، اما حسی ندارم!!!! فکر کنم که این دفه عاشق نشم اما شاید یکی رو دوست داشته باشم!!! اینم از نوع جدیده و یه جورایی اینجوری سر خودمو شیره می مالم!!!! ولی گویا بازم دارم میرسم به اول قصه که" دور است اما نزدیک"!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:14 توسط جسور |
|
|
350 عدد ماهی 110 گرمی قزل آلا از کارگاهی تهیه گردید و بعد چند روز قرنطینه و تقسیم تیمارها و کلی غذادهی، ماهیامون مریض نشون دادن، اولا همشون جمع میشدن تو یه قسمت و کلی فشرده میشدن، فک کردم شاید به علت نور خورشیده و آفتاب سوختگی دارن، بعد به فکر سایبان افتادیم؛ دیدیم که نه، مشکل حل نشد!!! تا حدودی علائم قارچ زدگی داشتن و شروع کردیم به تیمار دادن با مالاشیت گرین!!! تو این مدت تلفات کمی داشتیم اما زخم مخصوصاً در ناحیه دهان درست بشو نبودن و همین باعث میشد که ماهیا نتونن خوب غذا بخورن!!! بعد رنگ ماهیا تو مواردی تیره تر و تو مواردی روشن تر شده بود!!! به هر حال رنگ در ماهیا طبیعی نبود!!! تشریح کردیم و دیدیم تا حدودی عفونت دارن!!! مشکوک شدیم و رفتیم از شیلات پرسیدیم که " کدوم بیماری اکنون تو استان یا شهرمون شایعه؟؟" گفتن: یرسینیا!!! گفتیم نه بابا!!! اومدیم آزمایشگاه و از کبد و کلیه و طحال کشت دادیم و دیدیم که آره!!!! یرسینیا!!! دهان قرمز باکتریایی!!!! دیدیم که اصلاً برا درمان کردن ماهی وقت نداریم و باید سریعاً ماهی جدید بیاریم و کارمون رو شروع کنیم!!! به دنبال ماهی بودیم و که دیروز 450 عدد ماهی 100 گرمی سفارش دادیم و قرار بر این بود که ما هم بریم ماهیا رو ببینیم اما بازم بدون معاینه ماهیا، ماهیا رسیدن دستمون!!! استخرها رو با فرمالین 1500 پیپیام ضدعفونی کرده بودم و هوادهی ها تکمیل و آماده ضدعفونی قرنطینه بودیم و تا ماهیا رسیدن دیدیم که ای بابا، این ماهیا که تفاوت وزنیشون خیلی زیاده!!! گفتیم اینا برا کار ما مناسب نیستن!!! داده هامون پرت در میان!!! خلاصه قراره فردا جوابی بهمون بدن که آیا ماهید تک سایز میتونن بهمون بدن و اینا رو پس بگیرن!!! اینم از یک ماه فعالیت ما برای پایان نامه!!! البته تجربه شیرینی بود!!! مخصوصاً ضد عفونی و غذا سازی و قرنطینه و .... راستی چند روزی تو خوابگاه کلی ماهی خوردیم!!! از ماهی پلوههای متنوع با بوهای عجیب گرفته تا ماهی یخی و دودی و آبپز!!! یه روز که خوابگاه نبودیم و یکی سیم یخچالو کشیده بود و ماهیا دیگه ....
مجلس خوابگاهی ما رو کلی گرم کرده بود این ماهی قزلآلای بیمار!!!
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:41 توسط جسور |
|
|
وای خدا رو شکر امروز تموم شد!!! امروز اولین روز ماه مبارک رمضون بود و ما هم بنا به دلایلی که کلاً تقصیر خودم بود، مثل تموم دوستای مرفه روزه نگرفتیم!!! از صبح علی الطلوع کسل شده بودم و عذاب وجدان داشتم که چطور روزه نگرفتم!!! ولی خدا رو شکر که امروز گذشت!!! البته تو خوابگاه که روزه گرفتن خیلی سخته، نه سحری و نه افطار و نه ....!!!! تازه بعضی روزا کار داریم و کلی انرژی لازم داریم!!! سخته!!! اما مگه هر سختی، سختی میشه!! راستی فلسفه روزه چی بود!!!! هیچی ول کن!!!! یکیش اینه که به یاد گرسنه ها باشی!!!! گرسنه!!! گرسنه به کی میگن؟؟؟؟ شاخ ندارن که!!! چون من احساس میکنم گرسنه ام و شاخ ندارم!!! تازه احساس میکنم کل دور و بریام مثل خودم هستن؟؟؟؟!!!!!!!!! اونایی که مثل ما نیستن روزه نمیگیرن!!! تازه همه اونا هم میگن ما نمیتونیم و زخم معده داریم!!! ما که نمیدونیم زخم معده داریم یا نه!!! راستی فلسفش پس چی بود!!!! ما به یاد اونا باشیم یا اونا به یاد ما!!!! نکنه چرخه بوده و زمون پیامبر اجداد اونا به یاد اجداد ما بودن و الانم ......!!!!!!!!!!!! عجیبه!!! گارگر بدبخت با روزی 10 تا 12 ساعت کار زیر آفتاب ( نخود درو کردن و خرمنکوب و بنایی و ....) با اینکه کلی آسمان جله، روزه میگیره و تازه حتی نمدونه که سوء تغذیه چیه!!! ولی مرفهین محترم ما زخم معده دارن و آب بدنشون کم میشه و آخر سر ..... .......................................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:36 توسط جسور |
|
|
و اما............
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:47 توسط جسور |
|
|
امروز روزی دیگر است، جدا از دیروز
امروز نو است امروز!!! سلامی میدهم به امروز!!! البته یادمان نرود، داشته های امروزمان مربوط به دیروز ما بوده!!! این تفکر بهمون کمک میکنه تا از عادی ترین رندگیمون لذت ببریم ( نه شاید بهمون کمک کنه که عذاب نکشیم)!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:43 توسط جسور |
|
|
قابل توجه کلیه دوستان بزرگوار
وبلاگ " زیبا سرای مرگور" حاوی اطلاعاتی کامل در مورد منطقه زیبای مرگور ارومیه می باشد. علاقه مندان میتوانند جهت بازدید از وبلاگ بر روی آدرس زیر کلیک نمایند. این وبلاگ در دونوع طراحی تهیه گریده است و تقدیمیست ناچیز به دوستداران مرگور.
زیبا سرای مرگور (طراحی اول) زیبا سرای مرگور (طراحی دوم)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:2 توسط جسور |
|
گوشی ما زنگ میخوره!!! الو سلام عبدا...، خوبی چه خبر؟ نه الان خوابگام، آره ناهار خوردم!!! عجب!!! جلوی بیمارستان چرا؟؟ چرا؟؟ بیمارستانه؟؟؟ بخش جراحی زنان!!! باشه تا یه ربع دیگه اونجام!! ناهار نخورده جلوی بیمارستان مطهری اماده شدیم!!! عبدا... هم اومد!!! شیرینی و نوشیدنی گرفتیم!!! رفتیم عیادت بیمار!!! بیمارم یه زن بود!!! آقا این زنه تنها رو تخت بود با یه همراه!!! خوش و بشی کردیم و از همراه پرسیدیم که امروز اومدن بخش، گفتن آره ساعت 10 اومده!!! گفتیم بقیه کجان!!! اشک این بیمار دل ما رو کباب کرد!!! نه شوهری، نه دختری، نه پسری و نه فامیلی!!! اینا چرا نیستن؟؟؟ مریض شروع کرد به گریه کردن!!! که حتی برا تشکیل پرونده هم کسی با اینا نیومده!!! میگفت تا ما نمیریم کسی باور نمیکنه که ما مریضیم!!! حتی تصورشم برام سخت بود!!! تازه حتی کسی زنگ نزده بپرسه که آقا عمل شده؟؟ نشده؟؟؟ اصلاً زنده ست!!! بیچاره تا چشمش به بیمارای دیگه میافتاد کلی گریه میکرد!!! دو روز یه خانم بیسواد و مریض رو ول کردن به امون خدا، دو روز نه غذایی؛ نه زنگی، نه عیادتی!!! به راستی چقد آدمای پست و احمق پیدا میشن!!! حالا جالبه وقتی صحبت از نماز و گناه و حرام میشه، اینا میشن ملائک و بقیه همه مفسد!!! ای خدا بزنه تو کمرت مردک بز!!! یکی باید رک به این آدما بگه که خیلی احمقن!!! شعور یه بز از این مردا بیشتره!!! به اینا هم میگن مرد؟؟؟!!!! حتی وقتی به آدمایی این چنین فک میکنم، احساس میکنم کفاره گناهامو پس میدم!!!
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:45 توسط جسور |
|
|
فقر ، گرسنگي نيست .....
فقر ، عرياني هم نيست ...... فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند ......... فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست ....... فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند ..... فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...... فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ..... فقر ، همه جا سر ميكشد ........ فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست .. فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ........................................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مرداد ۱۳۸۹ساعت 13:29 توسط جسور |
|
|
به لطف خداوند و با تلاش و پشتیبانی اساتید دلسوزم و تا حدودی تلاش خودم، پس از عبور از کوه های مشکلات بالاخره تونستیم که کارمون رو تو پژوهشکده آرتمیا و جانوران آبزی ارومیه شروع کنیم و الحمدا... دکتر احسانی و سایر کارکنان پژوهشکده به بهترین نحو ما رو یاری می کنن!!! از همشون بی نهایت ممنونم. امروز با خریداری 250 عدد ماهی قزل آلا 100 گرمی کارمون رو شروع کنیم، یه چند روزی قرنطینه داریم و بعد جیره اصلی رو اعمال میکنیم. و اما زندگی روزمره... این چند روز بازم مثل همیشه مشغول روزمرگی بودیم، رفتم تو یه آکواریوم فروشی کار میکنم و قراره چندتا ماهی رو تکثیر کنیم، این در نوع خودش یه کار مهیج و نشاط آوریه!!! اما ورزش.... چند روزه همش دنبال اینم که بتونم یه ورزشی برم، یه ورزش پر تحرک میخوام، سعی میکنم وقتم رو طوری تنظیم کنم که حتماً ورزش داشته باشم.... احساس میکنم که وقتی ورزش میکنم اون دو ساعت دیگه متعلق به خودمم!!! فقط به دوستی فک میکنم!!! اما طبیعت گردی... این دیگه تعطیل، مگه اینکه یه روز من و دوستام مخصوصاٌ حسین شمسی وقت داشته باشیم و با برادرم یه سری به کوه های مرگور بریم!!! حیفه آدم این طبیعت رو از دست بده!!! میگن اونجا دمای آب تو تابستون 5 درجه ست!!! خیلی عالیه!!! و در نهایت قهرمانی باشین در تکاپو، با نگاهی به سوی روشنی... و تا بعد خداوند یار و یاورتان
........................................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 15:58 توسط جسور |
|
|
یک سال تحصیلی گذشت!!! نمرات به طرز نا معلومی حول یه نمره مشخص میچرخیدن و میچرخوندن و چرخیده شدند!!! و انگار حبش شده بودن حول همون نمره!!!! نه ببخشین حبس کرده بودند!!!! نه حبس کرده بود!!!! خوب خلاصه کنیم چندتا حبس شده بودند و چندتا حبس کرده بودند و چندتا هم حبس شدند و آخر سر ......
ولی هر چی بود و هر چی نبود، گذشت!!!! البته کاشکی همون که حبس میکرد اینو میدونست که " بعضی دردا جورین که تو امروز میسوزی و فردا دردش را احساس میکنی"!!! آخه عزیز دل من، نور چشم من، منطقی..... و اما داره دیر میشه و همش چشام به ساعته که نکنه دیر بشه و به ماشین نرسم!!! دیگه دیر شده!!! با استرس نوشتن حال نمیده!!! و اما " ما رفتیم" و برا رفتن اومده بودیم.... از اینکه یک سال دوستان بزرگوار(مصیب و احمد و حاتم و شهرام و یعقوب و حسن و راهداری) ما رو تحمل کردن، از همشون ممنونم!!! و از تموم اساتید بزرگوارم که خالصانه به پیشرفت علم تو ایران عشق می ورزن، بی نهایت سپاسگذارم..... راستی ورزش یادتون نره تا مثل ما چاق نشین.... .................................................................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ساعت 17:10 توسط جسور |
|
|
خبرها حاکی از آن است که " این روزها روزهای پایانی سال است" و " شور و هیجان با هم بودن " !!! این روزها خبرهای خوبی از گوشه و کنار به ما رسید که الحمدا... امیدوار کننده بودن!!! اساتید گروه همکاری کردن و پروپوزال ما ظاهراً تصویب شد!!! از همشون ممنونم!!! امتحانات این ترم تا حدودی به بدی گذشت؛ چرا که کلی استرس ( تنش) پروپوزال داشتم!!! ( جداً تنش همون استرسه؟؟؟) همین کلی انرژی ازم میگرفت!!! امروزم امتحانا تموم شدن و دیگه.... اما آیا زابل بد بود یا خوب؟؟؟ اولا که رسیدیم زابل، جو رضایت بخش نبود!!! چیزای عجیبی دیدیم، از اینجا که ما نتونستیم یه بار به تلفن خونه زنگ بزنیم، فک کنم منطقه ما برا مخابرات این ورا هنوز تعریف نشده!!!! شبای اول صدای خروس ها واقعاً آزار دهنده بود!!! ما که هنوزم این برامون کلی ابهام داره که ساعت 2 شب خروس چرا با این صدای بلند نعره میزنه!!! چه صدایی هم داشتن!!!آره بابا خروس داره اینجا!!! آهان درخت خرما هم دیدیم!!! وقتی درخت خرما میبینم یاد جمله " خرمشهر را خدا آزاد کرد" می افتم!!! توفان شن هم واقعاً یه زیبایی خاصی به شهر میداد!!! کلی تنوع داشت!!!! بادای خوبی هم میاد!!! امسال شکر خدا دریاچه آب داره و گرد و خاک کمتر پیدا میشه!!! این بادا شبا رو واقعاً زیبا کرده!!!! مخصوصاً وقتی صدای جیرجیرک هم یه آهنگ زیبایی به سکوت شبای بی ستاره بده!!!! عجیب تر اینکه تو زمستون اینجا با اون سرمای بدون برفش کلی پشه گنده بود!!!! ولی تابستون اصلاً پشه نداره!!! همین کلی شبا رو زیبا کرده!!!! حالا با تموم این اوصاف بیا و از زابل دل بکن!!!!! دلمون برا این ورا تنگ میشه!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:55 توسط جسور |
|
آفتاب این روزا بد جوری سوزان است.....
به قول شاعر پر از حس وجودم اما خاموش!!! حکایت حال این روزهای منم هست!!! پروپوزال رو که دادیم گروه!!! از شانس بد ما یه مصوبه یا چیزی شبیه به اون جور چیزای معمولاً رایج سد راه ما شد و قرار بر این شد که از تاریخ ... پایان نامه ها در منطقه انجام بشن!!! منطقه دیگه چیه؟؟؟؟ شاید منطقه کوچیک باشه!!! یا مثلاً اون چیزی که ما میخوایم مطالعه کنیم در منطقه نباشه!!!! مثلاٌ من نوعی علاقه مند به فلان ماهی که مثلاٌ در دریای خزره ( نه ببخشین دریای کاسپین!!) تا حدودی یا هر از چندگاهی یافت میشه، بخوام مطالعهای داشته باشم!!! درسته به ما نمیاد!!! حالا فرض ما اینه که در طول تارخ یکی پیدا شد که بهش اومد که یه مطالعه ای داشته باشه!!! اون وقت چطور منطقه ایش کنه!!!! آهان از اونجا برداره بیاره کویر!!! پس شاید بشه!!! ولی اگه بشه چی میشه!!! کی افتخار و شایدم جایزه نوبل گرفتیم!!! کلی زنگ زدیم این ور و اون ور!!!! کلی هماهنگی کردیم!!!! فک کنم این روزا پاک آبروریزی بشه!!! ولی ما منتظر همکاری اساتید بزرگوار میمونیم. ظاهراً ما هم به یه سوالی آخر رسیدیم که: اگه آخرین دونه فندق ها تلخ باشه ..... ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 13:14 توسط جسور |
|
|
قوی باش رفیق مثل کوه شاهو خودت یادمان دادی قوی باشیم چون کوه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 9:58 توسط جسور |
|
|
کارت پایان معافیت پایان خدمت ما امروز رسید دستمون!!!! اولا کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم!!!! بعد یهو یادمون افتاد که امروز آموزش و پرورش قراره جزئیات استخدامی خودشو اعلام کنه و رفتیم ببینیم که این کارته شاید الان به کار ما بیاد. در کمال افسوس دیدیم که ای بابا آموزش و پرورشم شیلات نمی خواد!!!! آره معلومم بود که نمی خواد!!! بعد کلی حسرت خوردیم که چرا معاف شدیم!!! میرفتیم سربازی شاید یه 2 سال دیگه از بیکاری فاصله میگرفتیم و شایدم تو یه کویری امریه می گرفتیم!!!! آره کاشکی این کارته نمی اومد!!!! آدم یه کاری رو انجام میده و یه سرمایه گذاری میکنه، یه بحثی مطرح میشه به نام " هزینه فرصت های از دست رفته"!!!!! فک میکنم تموم کسایی که برای اولین بار میخوان یه کاری رو انجام بدن و یا شروع کنن باید اینو مد نظر بگیرن!!! جداً ما که در نظر نگرفتیم !!! آهان ما که کاره ای نیستیم بتونیم در نظر بگیریم!!! یکی دیگه باید اینا رو مد نظر داشته باشه برا ما جوونا!!!! آره یکی دیگه!!! اما کی؟؟؟ حالا یه مدت دنبال نخود سیاه بودیم و حالا تو این گیر و دار " پیدا کنیم سیب زمینی فروش را"!!!!!!!.... و آیا ما هم مثل" تموم مردم بگیم که « و این نیز بگذرد»؟؟" آره بابا بگذره!!! ما هم نان به نرخ روز می خوریم!!!! مگه نه؟؟؟ به قول شاعر: با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد این کشتی شکسته در این تندباد سخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:46 توسط جسور |
|
|
و اما اینبار قضیه فرق میکنه!!! حتماً یادمون میاد که تو کتابای بچگیم.نوشته بودن و ما هم می خوندیم و صد البته بهمون یاد میدادن که " بابا آب داد" و " بابا نان داد" و " بابا در باران آمد"!!! و حتی یادمون میاد که میگفتن که " آن اسب تند آمد"!!! بزرگتر که شدیم یه جورایی عجیب قضایا برعکس شد!!! دیدم بابا آب خواست و نان خواست!!!! دیدیم باباجون از کار افتاد و ما باید " نان بدیم" و " آب بدیم"!!! برا همین یکی مجبور میشه بزنه به دل کوه!! و و براش فرق نکنه زمستون باشه یا بهار و تابستون!!! البته اینجا دو تا حالت عجیب پیش میاد!!! 1- یکی به قصد فتح قله ای میزنه به دل کوه و کارش کلی غرورآفرینه!!!! 2- یکی هم چون نون آور خونواده ست میزنه به دل کوه!!! و این نتنها غرور آفرین نیست بلکه جرم هم محسوب میشه!!! آخه چون پایین کوه کلی فرصت شغلی هست و بالا کوه رفتن گویا لازم نیست!!! و شاید یکی فکر کنه که بعضی ها علاقه دارن برا نون در آوردن بالا کوه برن، حتی تو زمستون!!! و این نمی تونه حرف یه آدم درست حسابی و عاقل باشه!!!!
بگذرد!!! چندی پیش دوتا از دوستامون زدن به دل کوه!!! نه اینکه برن قله فتح کنن و پرچم باشکوه کشورمون رو بر فراز اون قله بزارن!!! نه!!!! چون اینکارا ماله کسایی که نفسشون از یه جای گرم بالا میاد!!!! اینا فقط خواستن زنده بمونن!!! و نه اینکه زیاده میخواستن!!! نه!!! فقط می خواستن زنده بمونن!!! و اما رفتن به کوه همان و رفتن همان!!! و البته شاید این روزا لازم باشه تو کتابامون یا لااقل تو کتابای اونایی که شرایط ما رو دارن بنویسن:" شاید بابا نان نداد"، " شاید بابا آب نداد"،" شاید برادرمان در برف گیر کرد و رفت" و " شاید آن اسب در برف ماند" !!! تموم اونایی که شرایط ما رو دارن میدونن که" نون خواستن بابا فقط یه بهونهست!!! بابا فقط ما رو میخواست و میخواد!! اونم با تموم وجودش!!!! آره آب و نون خواستن بابا فقط یه بهونه بود برا خواستن ما !!!! اینو همه اونایی که یه جورایی غریب بالا کوه میرن میدونن و مهمتر ازهمه چی بهشون یاد دادن و اینا هم یاد گرفتن که " کوه آغوش مادره"!!!! و این جمله فقط با زبون مادری شیرین و معنی داره!!! زبون مادری؟؟؟؟!!!!" احمد و فریق محمدی دو برادر 20-18 ساله؛ فرزندان خلیل محمدی در اثر حادثه تلخ و ناگهانی سرمازدگی در کوه به سرای جاوید شتافتند!!!! و دیگر هیچ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ساعت 13:24 توسط جسور |
|
|
" زکات علم؛ نشر آن است" احتمالاً این حدیث رو بارها شنیده اید!!! اما مثل تموم کارای ما فقط میگم و یا شایدم بنویسیم!!! و اما خودمونم می دونیم که از گفتن تا عمل کردن فاصله زیاده و برای ما ایرانی ها گویا این فاصله نا پیمودنی ترین فاصله هستی!!! اما این بار قضیه چیه!!!؟؟ گفته بودم که برای پروپوزالم مشغولم و دنبال مطالب می گشتم و از منابع فارسی گرفته تا منابع خارجی!!! حال بیا و به ایمیل افراد مسج بده که نیازمند اطلاعاتتونیم!!! ایزانی ها که مطمئناً جواب نمی دن!!! و اما خارجی ها!!! وای چقد اینا فرهنگشون متفاوته!!! اینا چقد راحت زندگی میکنن!!! ما به یه پروفسوری مسج دادیم که ما می خواهیم تو فلان زمینه کار کنیم و اطلاعاتمون کمه و... پروفسورای ما که وقت ندارن!!! بلدن ها!!! یهو به ذهنتون خطور نکنه که بلد نیستن و ...!!!! من که نمی دونم این حدیث برا ماست یا اونا!!! یعنی اونا هم حدیث دارن!!! یا مثلاً اونا وجدانی کار می کنن!!! نکنه ما وجدان نداریم فقط حدیث داریم!!! آقا پروفسور خارجی دمش گرم!!! عین ایمیل پروفسور رو براتون گذاشتم تا ببینین و به علم و روابط دوستانه بین آدما بیشتر علاقه مند بشین!!! خواهشاً در همه حال و در هر لباسی و در مقام و جایگاهی از فقیر و کوچک و ندار و بیمار و تموم بندگان خدا حمایت کنین!!! این بهتون کمک می کنه که از لبخند زدن مردم لذت ببرین!!! سال 88 هم گذشت!!! یعنی یه برگ از درخت زندگیتون افتاد!!! حیفه که آدما به هم عشق نورزن .... این جواب در خواست کمک ما از یه پروفسور خارجی!!! دیدن چنین ایمیلی لذت بخشه!!! Hi Mohammad, Thanks for your interest in my research program at West Virginia University. From your list I can only e-mail you reference #6. I attached it to my e-mail. For all other reference please e-mail Brett P Kenney who was a corresponding author for references #1-5. His e-mail address is Brett.Kenney@mail.wvu.edu I also attached 4 more pdf copies of published articles on similar subject. They may be helpful in your project. Good luck with your research. Thanks. Jacek Jaczynski, PhD Associate Professor of Food Safety Animal and Nutritional Sciences West Virginia University |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:43 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|