یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت

این روزا دارم رو موضوع پایان نامه م کار می کنم و به نتایج خوبی رسیدم!!! اما همش تو این فکرم که این کاری که می خوام انجامش بدم آیا از لحاظ کاربردی اهمیتی داره؟؟؟ یعنی نمی خوام اینجوری باشه که انجامش بدم و بعد بهم بگن که " ای بابا این که انجامش دادی به چه کار میاد آخه؟؟" و یه برآوردی از هزینه ها میخوام؟؟؟ نمیخوام وسطای راه با بی پولی مواجه بشم!!!  همش دارم سرچ می کنم و با دوستان مشورت می کنم!!! به نتیجه های خوبی می رسم!!! اونایی که دوره ارشد رو گذروندن همه میگن که پایان نامه راحتی بردار و خودتو تو دردسر ننداز!!!! ولی من خودم دوس ندارم یه پایان نامه الکی بردارم!!! دیگه یه چند روز دیگه ای برا تعطیلات میریم خونه!!! کلی تحقیق و ترجمه داریم!!! موضوع پایان نامه م که مشخص شد دست به کار میشم و تحقیقای کلاسی رو هم انجام میدم!!! کلی از بچه های سنندج بی خبرم!!! با نبی و حسین و مسلم و کیوان ارتباط اندکی در حد مسج و گاهی وقتا چت داریم!!! از تحسین هم کم خبر دارم!!! داش کاوه هم رفتن تو کار نامزدی و حسابی سرشون شلوغ شده!!! منصور هم به کلی ناپدید شده!!! علیرضا هم که وقتی کار داشته باشه یه مسجی یا ایمیلی میده!!!! دلم برا سنندج تنگ شده!!! برای دوستای سنندج!!! برا ابراهیم زارعی به خاطر مردونگیش!!! برا یکی که هیچکی مثل اون نبود!! یکی که بهمون درسای خوبی داد!!! برا ابیدر و مجسمه زیبای میدان آزادی سنندج!!! برا مجسمه اوراز و مجسمه مادر  و عمارت آصف و خانه کرد و ...

سنندج واقعاْ زیبا بود.

راستی کلاس هلال احمر هم میرم و کلی فن یاد گرفتم!!! اینم تو نوع خودش واقعاْ جالب بود.... سعی می کنم تو زندگی آینده م از این فن و چیزا که یاد گرفتیم استفاده کنم!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۸ساعت 13:35  توسط جسور | 

چند روزیه که خیلی دلم می خواد برم خونه!!! نه به خاطر درسا و یا دوری و ...!!! به خاطر این که تو جو خانواده باشم!!! این روزا مشکلاتی پیش اومده که من دوست داشتم تو خونه باشم تا اگه نتونستم کمکش کنم حداقل بتونم با اونا باشم!!!! مثل اینکه این دور و زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد و یا شاید بهتره بگم این روزا صداقت یعنی حماقت!!!! اون از قضیه های افتضاح سال 77 که حسابی خانواده ما رو دگرگون کرد و قضیه های سال 84 هم به نوبه خودش کلی ما رو رنجور کرد تا اینکه سال 85 و 86 هم یه قضایایی شروع شد که باور کنید روحمونم خبر نداشت!!! و اما الانم یه جور دیگه!!!! بعضی وقتا از فکر کردن به جو سنتی منطقه مون حالم به هم می خوره!!!! ولی کاری از دست ما که بر نمیاد!!! نمیدونیم مردم ما دارن چی میشن!!!!! ولی به نظر من دارن غیرت خودشونو از دست می دن!!!! یا شایدم معنی غیرت رو درست یادشون ندادن و درست یاد نگرفتن!!!! ولی " آدمای بزرگ در برابر آدمای کوچیک از خودشون انعطاف نشون میدن".

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 22:36  توسط جسور | 

صبح که از خواب می شم مثلاً باید سر حال و  قبراق باشم!!!! اما ساعت کوک شدم زنگ  می خوره و با بی حالی زمان بیداری ام رو 10 دقیقه عقب تر می اندازم!!! یهو می بینی ساعت 10 شده و به جای اینکه پر انرژی از خواب پا شم، تموم بدنم درد می کنه!!! حرکات کششی هم جوابگو نیست!!!! مگه آخه می ارزه این همه دیر از خواب پا شی و صبحانه بخوری!!!! نه دیگه!!! نمی دونم چجوری میخوابم اما این خواب کلی انرژی ازم می گیره!!!! باید به دنبال راه چاره باشم!!! مثلاً دیگه روزا نمی خوابم!!! آخه نمی دونید ساعت 14 تا 16 اتاقمون تاریک و گرم میشه!!! و این یعنی که همه چی برا یه خواب عمیق مهیاست!!! این وقت روز راحت بدون هیچ فکری خوابم می بره اما خواب اصلی که شباست باید 3 ساعتی بیدار بمونم تا اینکه کاملاً خسته بشم و بعد از خستگی بخوابم!!!! شبا ساعت یک و نیم تصمیم به خوابیدن می گیرم اما ساعت 3 خوابم می بره!!!! روزا هم دلم می خواهد 8 پا شم اما 10 از خواب پا میشم!!!! این خواب نا منظم برنامه منم نا منظم کرده!!! سعی می کنم خوابمو منظم کنم!!!! و من معتقدم که " من می تونم"!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 11:45  توسط جسور | 
جهان سوم از دیدگاه پروفسور حسابی:
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد
......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 22:37  توسط جسور | 

مرگور ارومیه، ارتفاعات دالامپر

تصویر کنید از آب و هوایی مثل عکس بالا ( مرگور ارومیه: عکس گرفته شده توسط حاتم شبان) یهو سر از جایی بی آب و علف و تازه کلی هم گرد و خاک در بیارید!!! معلومه که مثل من یه کم ناراحت میشید( اگه هم مثل من نباشید خیلی دیگه ناراحت میشین!!!).

امروزم گرد و خاک بود!!! ما نمیدونیم مردم اینجا چطور تحمل میکنن این همه سختی رو!!! آب و هوای غرب کشور مخصوصاً شمال غرب کشور عالیه!!! اونجا هر فصل معنی خاص خودش رو داره !!! آب و هواش پاکتره!!! فضاش خیلی زیباتره!!!!

دو سه تا امتحانم بد شد!!!  آقایان دکترای ما هم که خوشبختانه با دقتن!!! مگه میشه یه دکتر اشتباه کنه!!! ما که حتی به ذهنمون هم خطور نمکنه که یه دکتر دقت نداشته باشه!!! تازه گیرم که دقت نداشته باشه ولی به هر حال یه دکتره دیگه، زود زود قبول میکنه!!!! حتما همین طوره!!! مگه نه دوستان!!!!

ولی آدمای بزرگ همیشه میتونن راحت گذشت داشته باشن و به همین دلیل آدمای بزرگ خیلی راحت تر از آدمای دیگه زندگی می کنن!!! خوب ما هم تمرین " آدم بزرگ" بودن مکنیم!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:43  توسط جسور | 

خدا رو شکر!!!! امتحانا اومدن و رفتن!!! دیگه مهم نیست خوب یا بد!!! برا  خودم مهمترین چیز تلاش و پشتکاره که به نظرم راضی کننده بود!!! بعضی امتحانا راحت بودن و بعضی سخت!!! ولی الان درست 4 ماهه که نرفتیم خونه و کلی خسته ایم!!! ولی دوستا اینقده مهربونن که باور کنید بدون اونا بدون خیلی سخته!!! قراره از امروز تا نزدیک 2 هفته دیگه تعطیل باشه!!! ظاهراً همه دارن میرن و فقط ما یه چند نفری می مونیم!!! خودم که تا همین لحظه هم تصمیم نگرفتم که برم خونه یا نرم!!! تازه کلی تحقیق بهمون دادن که عمراً بتونم تو این دو هفته جمع و جورشون کنم!!! ولی تلاش که میکنم!!!

امشب احتمالاً کلی آهنگ گوش بدم!!! کلی فیلم هم نگاه میکنم!!!

 راستی تو این مدتم آشپزی یاد میگیرم!!! تا به حال پیشرفتم تو آشپزی خوب بوده!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:6  توسط جسور | 

«پس از ایمان به خدا سرآمد تمام اعمال عاقلانه بشر، دوستی و نیکی به همه مردم است.»

خدایش دیگه جمله زیباتر از این کسی سراغ داره!!! آره جمله زیباییه از پیامبرمون حضرت محمد(ص)!!!  قبلاً براتون گفتم که کانون هلال احمر نظرمون رو جلب کرده!!! خدمات عام­المنفعه!!!! چه زیباست!!! کلمات میتونن چقدر قدرمتند باشند!!! این یعنی تموم مردم دنیا با هم برابرن و مساوی!!! نه من از کسی زیادترم و نه کسی از من کمتر!!! و من و تمام مردم دنیا خواهر و برادریم!!! یه لحظه چنین حالتی رو تصور کنید!!!

قضیه این جوری شروع شد که چند سال پیش یکی از دوستام به نام کامران مشهور( یاد این مرحوم تا ابد در خاطرم می ماند) در اثر یک سانحه دلخراش و غیر انسانی از دنیا رفت!!! راننده ناجوانمرد پس از سانحه به جای کمک به ما در رفت!!!! قضاوت با شما!!! اما من براش آرزوی بخشش میکنم!!! مسیر خلوت بود و تاریک!!! ما بودیم یه مجروح!!! کاری از دستم بر نمی اومد!!! یعنی کاری بلد نبودم انجام بدم!!!  تا رسیدن کمک و ... دوست همیشگی، ما رو ترک کرد!!! از اون روز از اینکه نتونستم کاری انجام بدم عذاب وجدان داشتم!!! تا اینکه یه روز اطلاعیه این کانون هلال احمر ما رو به فکر فرو برد!!!!
 اهدافش واقعاً عالی تعریف شده!!!
 تلاش برای تسکین آلام بشری!!! تأمین احترام انسان ها!!!! کوشش در جهت برقراری دوستی و تفاهم متقابل و صلح پایدار میان ملت ها!!! حمایت از زندگی و سلامت انسان ها بدون در نظر گرفتن هیچگونه تبعیض میان آنها!!!

« هر کس از زن و مرد و کوچک و بزرگ بدون ملاحضات سیاسی، مذهبی، نژادی میتواند عضو جمعیت هلال احمر گردد »
باورتون میشه؟!!! باورتون میشه یکی از اهداف این جمعیت تأمین احترام انسانهاست!!! چقد غافل بودم از این اهداف تو این همه عمر بر باد رفته!!! سعی میکنم یکی از اعضای همیشگی و فعال این جمعیت باشم!!!! اینم شاید یکی از حکمت های زابل اومدن ما باشه!!! خدا رو شکر!!!

بهتون توصیه میکنم که هرجایی و هر مکان و توی هر لباسی هستید، لحظه های زندگیتون را با این اهداف، هدف دار کنید!!!! متاسفانه الان شرایط طوری شده که آدما چشم و گوش بسته خیلی راحت به هم توهین میکنن!! و از این کارشون لذت میبرن!!! ولی من و شما میخوایم که متفاوت بیاندیشیم!!!! به کلماتی مانند "انسانیت" سوگند بخوریم!!!
خواهر و برادر بزرگوارم از همین امروز تمرین "بشر دوستی" کنیم!!!!!

تو هم شروع کن برادر و خواهر بزرگوارم!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۸۸ساعت 14:15  توسط جسور | 

دی ماه شد و ایام امتحانات رسید، بازم زور شب امتحانی و شبای بیداری!!! روزای پر از خستگی!!! توی ترم که هیچی نخونده بودیم بماند سر جاش!!! روز 18 و 19 دیماه توفان یا طوفانی شدیدی بود!!! اتاقمون پر از گرد و خاک شده بود و خلاصه اگه میخواستیم به هم برخورد نکنیم از نورای گوشیمون استفاده می کردیم!!! البته تراکم تو اتاقمون زیاد نیست ها!!! یه اتاق 3*4 برا فقط 5 نفر!!! آقا مگه کمه؟؟؟ مگه 5 تا آدم چقدر فضا نیاز دارن!!!  روز اول که توفان یا شایدم طوفان حسابی غافلگیرمون کرد!!! یعنی تا بیدار شدم یهو احساس کردم که توی یه جایی شبیه کویر لوت یا مثلاً اون بیابون مرگ آمریکام!!! هوا مه آلود نه ببخشید هوا خاکی یا گرد و خاکی بود!!! رو همه چیز یه چند وجبی خاک جمع شده بود!!! این خاک از اون خاکاست که فک کنم از اتمم ریزتره!!! یعنی غشای سلول که در برابرش کاری جز تسلیم نداره و میتونه خودشه راحت به سیتوپلاسم و یا شایدم هسته و هستک و نهایتاً DNA برسونه!!!! میتونه راحت بین دوتا نوکلئوتید ضعیف الباند مثلاً A با T جا باز کنه!!!!  و فک کنم شما راحت میتونید تصور کنید که چه بلایی سر نسلمون میاد!!!

البته چیزی که برامون خوشاینده این که موتاسیون اینقده زود اثر نمیکنه!!!منظورم اینه که به این زودی نسلمون رو از پا در نمیاره!!! شاید نسل چند هزار ساله ما رو یه جورایی دگرگون کنه!!! ای بابا ما که تا یه 15 سال دیگه بیشتر زنده نیستیم!!! ما رو چه به چندین هزار سال نوری!!!

بگذرد!!!

روز اول طوفان به همین منوال گذشت!!! فک کردیم قضیه فردا تموم میشه و ما مثل شیر فرداش میتونیم درس بخونیم!!!! ولی دریغ از ....!!! با اینکه درسمون حسابی گیج کننده بود و نیاز به فضای ساکت و تمیزی داشت اما روز دوم هم شرایط بدتر شد و همه عوامل دست به دست هم دادند تا شاید ما رو از پاس کردن این درس دور کنند!!! ولی عزممون رو جزم کردیم و هزار باری تصمیم کبری خانم رو گرفتیم و شروع کردیم به درس خوندن!!! حسابی خوندیم و خوندیم!!! روز شب شد و اما مگه کلاغه به خونه اش میرسه!!!! دیگه کم کم داشت خواب ناز چشامو می گرفت!!! اما مقاومت کردم تا ساعت 2 نصفه شب!!!! دیگه زدیم به عالم بی خیالی و گفتیم هرچه بادا باد!!!! فرداش مثل شیر رفتیم سر جلسه و ......

آقا نمیدونیم که چرا سوالات اینجوری بود؟؟؟؟ ما که با بی خیالی یه چیزایی در حد 3 برگ حرفیدیم اما همش نادرست!!!!

ولی من هنوزم امیدوارم که استاد نمره ای بابت بدی آب و هوا بهمون بده !!!!! وگرنه کلاهمون پس معرکه ست!!!

آقا بی خیال!!!! مگه نه اینه که اگه یه درسی رو بیوفتی قوی پایه میشی؟؟؟؟؟ پس چه غم!!!!

و نهایتاً بهتون میگم که « از خودتون فقط به اندازه تلاشتون انتظار داشته باشید».
البته علاوه بر جمله بالا یادتون نره که در همه حال بتونید از خودتون بگذرید!!!!

 

موفقیت من توی این ماه میدونید چی بود؟؟؟ آقا یه توده یه جورایی مشکوک از بدو ورودمون به شهر باستانی زابل رو صورتمون قد علم کرده بود که ما تونستیم با عمل جراحی اون رو برای همیشه محوش کنیم!!! این معما که این توده چی بود و چرا در ومده بود برای خود منم تو هاله ای از ابهام مونده!!!!

ولی می ارزید یه چند رکعت نماز شکر به جا بیاری!!! آخه با رفتنش کلی استرس ازم دور شد!!!! راستی بیمارستانم خیلی جای عجبیه ها!!!! مردم چه دردایی دارن و ما به عنوان عضوی از اعضای بنی آدم چه بی خیالیم!!! راستی عضو کانون هلال احمر شدم!!!! بعداً براتون توضیح میدم که چه اهدافی داره!!! یکی از اهدافش اینه « کمک به تسکین آلام بشری»!!!!! ح اعلای یه هدف فقط همین میتونه باشه!!!! خیلی به کانون علاقه مند شدم!!!!

 

دوستان گرامی ایام بکام......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ساعت 12:23  توسط جسور | 
 رنگ و بوي خوشي اينجا هست، ولي کمی گند است.

کمي که به اطراف بنگري، زوايا را که بررسي کني، زير و زبر را که ديد بزني خواهي ديد تفاوتش را با قبل. گویا بار اول است که میبینی.

تابلو روبرو‌ي ما وارونه نصب شده يا ما هستيم که وارونه ايستاده‌ام. شاید کمی از حقیقت را درک کرده‌ایم، اما وارونه.

از آن زمان که به خیالمان در رقابت اسپرمی، خود را سرو دست شکسته به تخمک خودشیفته رساندیم، وهم زده شدیم که لایق‌تر از آن میلیونها اسپرمی هستیم که به عدم پیوستند و از پیروزی در رقابت به خود بالیدیم و با این خیال ثابت کردیم که چقدر نادانیم. ما این حقیقت را درک نکردیم که تنها شکست از آن ما بوده و نفهمیدم که از بین آن میلیون‌ها اسپرم قرعه به نام ما افتاده که قربانی شویم. این اتفاق را میتوان در خوش‌بینانه‌ ترین حالت به حساب بی‌دست و پایی ما گذاشت که آن سیل عظیم ما را هدایت کرد و ما نتوانستیم کاری از پیش بریم‌، اما در حقیقت باید گفت که ما نادان بودیم و نافهم، و، خوش‌خیال. این ما بودیم که می‌اندیشیدیم با رسوخ در قلب تخمک خودشیفته برنده رقابت با میلیون‌ها اسپرم شده‌ایم و از درک این حقیقت عاجز بودیم که ما تنها، قربانی یک بازی شوم دونفره شده‌ایم. بله! ما تنها قربانی یک بازی شوم دونفره بوده‌ایم، و آن دو نفر هم. نه برنده یک رقابت میلیونی.

ما خوش‌شانس نبودیم بلکه خوش‌خیال بودیم. ما پیروز نبودیم بلکه قربانی بودیم. ما لایق نبودیم بلکه نادان بودیم و ما در تمام این مدت وارونه میدیدیم و وارونه می‌اندیشیدیم.

و این ماجرا تنها نمونه ای از خروار وارونگی ماست. ما در همه حال وارونه میبینیم و وارونه می‌اندیشیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی ۱۳۸۸ساعت 15:36  توسط جسور | 

«و تو پیروزی چون همیشه به زلالی آب بوده ای »

 و تو پیروزی چون همیشه به زلالی آب بوده ای

شاید بارها شنیده بودیم که فلانی دست به خودکشی زد و یا بارها از اطرافیانمون شنیده باشیم که فقط به خاطر .... دست به خودکشی نمی زنم!!! ولی مواردی هم می بینیم که دست به این کار می زنند!!! شاید یه جورایی عجیب و غم انگیز به نظر برسه!!!! ولی دلیلش چی میتونه باشه!!!! چرا زندگی برای بعضی ها اینقده خوشایند نیست که دست به این کار می زنند!!!! چرا مشکلات بعضی ها اینقده براشون بزرگ و غیر قابل حل به نظر می رسه!!!! چرا اصلا اینجوری؟؟؟؟
این هفته دانشگاه ما شاهد یه صحنه خودکشی بود یه صحنه دردناک و غم انگیز!!! یکی تصمیم گرفت که از این دنیا بره!!! فقط می خواست بره از دست من و شما و تموم آدمای دیگه راحت بشه!!!! از دست من و شما و آدمای دیگه نابود شده بود!!!! اما اینبار هم مثل دفعات قبل که ما زیاد تو کردستان خودکشی یا خود سوزی دیده بودیم؛ یه دختر جوان دست به این کار زد!!!! محیط عذاب آور شده!!!! ما دیگه چیزی برای گفتن نداریم!!! من از صمیم قلب براش آرزو میکنم که تو اون دنیا یه آدم شاد و خوشبخت بشه !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 9:46  توسط جسور | 

 

 

اینجا هنوز انگار خبری از برف و بوران نیست!!!! فکر کنم اینجا شاید خبری از برف و بوران هم نیاید!!! دلم می خواهد جایی بودم که صدای چکه چکه باران با تمام وجود گوش می دادم  و برف زیبای زمستون رو می دیدم، دلم می خواهد در جایی بودم مثل مرگور یا جایی در حوالی مرگور!!! دلم می خواهد یک دل سیر آسمون و کوه های سفید پوش مرگور را تماشا می کردم!!!! دلم می خواهد مثل قدیما توی سرمای سخت زمستون کفش های پلاستیکی ام را بپوشم و جوراب هایی کلفت خودم را می پوشیدم و شلوار کردی ام را مثل تمام دوستانم زیر شلوارم می کردم و با صورتی قرمز مسیر زیبای مدرسه را پرواز کنم!!! یا هنوز دلم می خواهد چکمه بپوشم و توی روزای بارانی، توی دشت های زیبای مرگور به دنبال خودم بگردم!!! دلم می خواهد باران ببارد و من خونه باشم!!!! دلم می خواهد برف ببارد و با بچه ها همسایه کوچه مان را تمیز کنیم!!! دلم می خواهد ....دلم می خواهد در جایی بودم در حوای مرگور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 22:30  توسط جسور | 

زابل   ــــــــ    ورزش                                   

از اونجایی که تو دوره کارشناسی فقط خوردیم و خوابیدم، ارشد که قبول شدیم دیدیم آقا این جوری که نمیشه همش بخوابیم!!! دیدیم درس که همیشه هست اما یه چیز دیگه نیست!!! اونم حال و هوای ورزش کردنه!!! اونم ورزش های پر تحرک و هیجانی مثل فوتبال یا مثلاً این روزا فوتسال!!! اولا رفتیم ببینیم که آقا قضیه این سالن و وقت و توپ چیه!!! بعد کم کم وارد مستطیل سبز، البته تو فوتسال مستطیل رنگین کمان!!! البته ما هدفمون فقط ورزشه و سر باختن هیچ ناراحتی به دلمون خطور نمیکنه!!! اولا که منو تو فوتسال راه دادن فک کنم یار کم داشتن!!! بعدها دیدن که ای بابا ول کننیستیم ما!!! خلاصه تو هفته سه جلسه اونم با چه شور و اشتقیاقی میرم فوتسال!!! دیگه همه چی جدی شد!!! حتی تصور یه جلسه بدون من، من عذاب میده!!! اگه میدونستم که همچین محیط هایی اینقده شاد و انرژی ده هستند که تو دوره کارشناسی اینقده نمی موندیم تو خوابگاه و چای بخوریم و روزامون رو شب کنیم!!!!
تصمیم گرفتیم که یه تیمی بدیم تا ما هم بتونیم استعدادمون رو نشون ملت بدیم!!! بازم بگم حضور من تو تیم فقط کمبود یار بود وگرنه ما رو چه به میادین آنچنانی!!! بر سر نام تیم بحث داشتیم که طرفدارمون یه نام پیشنهاد کردن!!! تازه کلی طرفدار داشتیم
!!!! اون روزایی که بازی داشتیم تماشاگرامون داشتن سالن رو میبردن رو هوا!!! تیم ما پلخمو نام گرفت!!! پلخمو یعنی " تیرکمان"!!! این اسم از سمبل ژنتیکی مرد همون دایره هست که یه جورایی شبیه یه مرده که تیر کمون تو دستشه!!!!  فوتبال شروع شد!!! بازی اول ما بردیم!!!! بازی دوم و سوم و چهارم رو مثل شیر باختیم!!!! تازه با این وضعیت بد ما رفتیم مرحله بعد!!!! ولی انصافاً خوب باختیم. تو هیچ بازی ای بیشتر از 3 گل نخوردیم!!! اونایی که یه سر رشته ای از فوتسال دارن میدونن که کمتر از 3 گل خوردن زیاد بد نیست!!!

اما دوره بعد که امشب بود با تیم « گارگران بی ادعا» بود!!! اینا دیگه به حال ما رحم نکردن و تا تونستن ما رو آبکش کردن!!!! بازی رو جانانه باختیم و بهشون یه فرصتی دادیم که آقای گل بشن!!! 7 به هیچ بازی رو باختیم!!!! این جور باختنا عادیه تو فوتسال!!!

پلخمو ما از جام حذف شد!!! اما پلخمو نام به یاد ماندنی شد برای ما!!! این مستطیل سر پوشیده، نمیدونستم اینقده روابط رو دوستانه می کنه!!! برام خیلی جالبه!!! حتی جالب تر از چای خوابگاه!!! اونایی که خوابگاهی هستن، میدونن که بهترین تفریح خوابگاه چای خوردن دور همدیگست!!!! من از این چایا گذشتم و به دنیای ورزش البته به صورت آماتور پا نهادم!!!
در آخر هم بهتون توصیه میکنم که حتماً ورزش کنید و با هم بخندید!!! زندگی ارزش نداره که حتی یه بارم خنده رو از خودت دریغ کنی!!!
این مستطیل میتونه بهت وقت خندیدن بده!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 19:39  توسط جسور | 

دیکشنری کردی به انگلیسی و بالعکس

این دیکشنری به صورت آنلاین از طریق لینک زیر قابل دستیابی می باشد.

 

دیکشنری کردی به انگلیسی و بالعکس 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۸۸ساعت 17:37  توسط جسور | 
"بدانيد در نظر سايرين معقول، هوشيار، دقيق ، ملاحظه كار و اهل عمل هستيد. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستيد اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستيد. به سرعت و سادگى با ديگران باب دوستى را باز نمى كنيد. اما اگر با كسى دوست شويد صادق، باوفا و وظيفه شناس هستيد. اما انتظار بازگشت اين صداقت و صميميت از طرف دوستانتان را داريد گرچه سخت دوست مى شويد اما سخت تر دوستى ها را رها مى كنيد."

این فالی بود که برای شخصیت من در اومد!! به فال اعتقاد ندارم اما این یکی یه جورایی خیلی درست به نظر رسید!!! البته من خودم رو اینجوری می شناسم ولی شاید ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 21:54  توسط جسور | 

 

 بنام خداوند زيبايي ها

به یاد .........

روزگاري در همين نزديكي ، در همين دشت و ديار و در كنار قلب هايي

به وسعت دريا ،خرده شهرتي داشتيم از جنس طبيعت،

آب بود، خاك بود و خدا بود و ديگر هيچ

 و ما دلخوش از اشرف مخلوقات بودن

كه يعني حضور خدا ، يعني تقدس و احترام به وديعه هايش

و حالا ...

در همين نزديكي ، در همين دشت و ديار و در كنار قلب هاي فرو خفته

 در خواب بلوك هاي آهنين

 دستهايي بر تمام زيبايي ها خط بطلان كشيد

و چهره آنرا تا ابد خراشاند  گلوي انسانيت را بريد و خدا را به هيچ انگاشت .

و اين اولين بار نبود كه به جرم" انسانيت ،انسان" كشتند!!

بريده باد دستاني كه تيغ بر گلويت نهادند و قلم عفو بر خطايت كشيدند

        بي خبر از آنكه يادت در نبض درختان جنگل هاي سر به فلك كشيده تا ابد خواهد طپيد ‌،

و آخر اينكه خدا هست و ديگر هيچ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان ۱۳۸۸ساعت 11:43  توسط جسور | 

مرگور نگین جنوب غرب ارومیه

 

مرگور دهستانی در جنوب غرب ارومیه 40 روستا را در بر گرفته و دارای هفت هزار خانوار بوده و جمعیت آن در حدود چهل هزار نفر است که تمام مردم این دهستان کرد بوده و به زبان کردی و لهجه بادینی تکلم می نمایند. مرگور با دارا بودن رشته کوه های بلند در اطراف، خود به صورت دشتی سبز با باغات و مراتع زیبا به عنوان نگینی در جنوب غرب ارومیه قرار گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:14  توسط جسور | 

امروز اولین روزیه که وارد شهر زابل شدم، خیلی شهر عجیبیه، گرد و خاک همه جا رو گرفته و همه جا به رنگ گرد و خاکه !!! به زور با کمک بچه ها گرد و خاکا رو زدیم کنار و حسابی رنگمونم عوض شده بود!! بعضی وقتا هواشم اینقده گرم میکنه که انگار رفتم تو زودپز!!  راستی با اینکه اتاقمون طبقه 3 قرار گرفته ولی چندتا مارمولک تو اتاق پیدا کردیم، خواستم اذیتشون کنم ولی دلم به حال مارمولک های کویر سوخت، آخه احساس کردم از طوفان شن در رفتن!!!!

ولی مردمش با صفا به نظر می رسن!!

دانشگاهشم که زیاد بد نیست!!! مخصوصا عصراش که یه فضای دیگه ای داره!!! آخه تقریبا تموم ساختماناش جمع شدن یه جا و مثل دانشگاه کردستان لازم نیست وسایل کوهنوردی با خودت داشته باشی!!! خوابگاهمونم یه 20 متری با دانشگاه فاصله داره!!! راستی اینجا همیشه ساعت 6 بیدار میشم!!! آخه ساعت 6 اینجا شبیه ساعت 2 ارومیه ست!!!!!

ولی دلم برای شیلات 84 دانشگاه کردستان تنگ میشه!!!!

برای دکتر غیاثی و دکتر کمانگر و ...

یاد اون زمونا بخیر!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت 19:18  توسط جسور | 
 

"نوع رفتار یک انسان باید کاملا مؤثر از همفکری، سطح دانش و
الزامات اجتماعی باشد، پایه های مذهبی به هیچ عنوان ضروری
نیست؛ انسان حقیقتا در مسیر ضعف وسستی گام می نهد اگر با
ترس از مجازات و امید به پاداش پس از مرگ مهار شود."

آلبرت انشتین

 

 


                                 پرسش های ما افکار ما را می سازند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 14:52  توسط جسور | 

غرور آفرینی اولین گروه فارغ التحصیلان شیلات دانشگاه کردستان در آزمون کارشناسی ارشد

از 20 دانشجوی شیلات دانشگاه کردستان 15 نفر در آزمون کارشناسی ارشد شرکت کردند و بیش از 50% شرکت کنندگان  موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه های روزانه شدند.

اسامی پذیرفته شدگان به شرح زیر است:

 
تحسین رحمانی    رتبه 6
کیوان بزرگ امید    رتبه 45
نبی بساط نیا   رتبه 54
مسلم شریفی نیا    رتبه 55
کاوه امیری    رتبه 65
علیرضا اسماعیلی   رتبه 71
حسین شمسی     رتبه 73
محمدصدیق جسور  رتبه 88

 دالیا کردی                رتبه 109

اسامی زیر نیز مجاز به انتخاب رشته شده اند:
زهرا شهپر
شاهده عبدالعزیزی
محمد فراستی
سامان سیفی
منصور علیپور




+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 18:10  توسط جسور | 
با سلام به بینندگان وبلاگ مرگور

وبلاگ زیبا سرای مرگور طراحی شده توسط محمدصدیق جسور به معرفی مرگور می پردازد. برای بازدید از وبلاگ زیبا سرای مرگور به آدرس http://margavar.oro.ir مراجعه نمایید.

البته هنوز کلیه مراحل طراحی آن به اتمام نرسیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 18:11  توسط جسور |