یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت

 

 

اینجا هنوز انگار خبری از برف و بوران نیست!!!! فکر کنم اینجا شاید خبری از برف و بوران هم نیاید!!! دلم می خواهد جایی بودم که صدای چکه چکه باران با تمام وجود گوش می دادم  و برف زیبای زمستون رو می دیدم، دلم می خواهد در جایی بودم مثل مرگور یا جایی در حوالی مرگور!!! دلم می خواهد یک دل سیر آسمون و کوه های سفید پوش مرگور را تماشا می کردم!!!! دلم می خواهد مثل قدیما توی سرمای سخت زمستون کفش های پلاستیکی ام را بپوشم و جوراب هایی کلفت خودم را می پوشیدم و شلوار کردی ام را مثل تمام دوستانم زیر شلوارم می کردم و با صورتی قرمز مسیر زیبای مدرسه را پرواز کنم!!! یا هنوز دلم می خواهد چکمه بپوشم و توی روزای بارانی، توی دشت های زیبای مرگور به دنبال خودم بگردم!!! دلم می خواهد باران ببارد و من خونه باشم!!!! دلم می خواهد برف ببارد و با بچه ها همسایه کوچه مان را تمیز کنیم!!! دلم می خواهد ....دلم می خواهد در جایی بودم در حوای مرگور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 22:30  توسط جسور |