![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:59 توسط جسور |
|
|
اولین برف پاییزی هم در تاریخ 16 آبان شروع شد تا 17 آبان به کلی سفید پوش بشه!! فک کنم توی عمرم برف پاییزی ندیده بودم و این اولین برف پاییزی بود که ما رو لرزوند!!! هوا حسابی سرد شده و روزگار منم به گرمی داره میگذره!!! مواد لازم برای انجام طرحم خریداری شده و الان مشغول نوشتن مقالات لاتینم!!!!
ولی این مدت اینقده بیمارستان بودم که حسابی خسته شدم و عید قربان امسالمون کلا تو بیمارستان سر شد!!! به هر حال راضی ام و میگذرونم زمونه رو!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:21 توسط جسور |
|
|
هوای ارومیه سرد شده و دیگه تقریبا تو تموم خونه ها بساط وسایل گرمایشی به پا شده!!! منم فعالیت علمی رو از سر گرفتم و دارم به خوبی و خوشی میگذرونم... چند روز پیش رفتم عیادت یه مریضی تو بیمارستان، مریض یه زن بود با سن تقریبا 40 و خورده ای!!! هنوز ازدواج نکرده بود!!! ازدواج که چه عرض کنم، 20 و چند سال پیش ازدواج کرده بودند و اما چون با شوهرش مشکل داشته و نتونسته با اون بمونه و برگشته خونه باباش!!! شوهرشم از اون موقع تا الان طلاقش نداده و معتقده که چون دوستش داره و اگه طلاق نده تو اون دنیا بهش میرسه!!! تصورش هم سخته که یه جایی به آدم مژده حوری و زن زیبارو بدن تو اون دنیا و یکی هم یه طناب انداخته گردن یکی و میخواد اون دنیا هم ولش نکنه!!! وای چه چیزایی آدم میبینه و میشنوه تو این دنیا!!! از دست آدمای پست و ...!!! خونواده زنه هم بهش گقتن چون انتخاب خودت بوده، هر بلایی سرت بیاد حقته!!! چیزی که قدیما خیلی مرسوم بود!!! اما الان دیگه چرا؟؟!! حالمون گرفته شد!!! تازه شوهرش یه زن دیگه گرفته و بر سر زبان هاست که اندازه یه گله گوسفند بچه داره!!!! بله دنیای ما هنوزم کلی آدم احمق و پست داره و اونایی که این همه مدت میدونستن و اعتراضی نکردن پست تر!!! حالا زنه به سنی رسیده که نه پدر و مادرش میتونن از اون نگهداری کنن و نه خودش!!! بله اینه ندای بنی آدم اعضای یکدیگر و انسانیته دیگه... من خودم شخصا اگه این آقا یا بچه هاشو دیدم اعتراض میکنم.. آدم واقعا زجر میکشه از این همه نفهمیا ...!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:8 توسط جسور |
|
|
رسیدم به آخرین شب تحصیلیمون تو دانشگاه زابل!!! از مزیت و معایب تحصیل تو زابل اگه بگذریم از سختی تسویه حساب و ناراحتیهاش که واقعا نمیشه گذشت!!! فارغ التحصیلی از زابل درست مثل گذر از کویر وحشت بود " فک کنم فردا که بخوام از دانشگاه زابل برم هر کی منو ببینه ازم بپرسه به کجا چنین شتابان؟!!! منم به همشون میگم به هرکجا که رفتم میرسانم سلام شما را به خوبی ها و گذشت ها، به آدمای بزرگ و بلند مرتبه!!! امروز مدرک کارشناسی ارشدم رو گرفتم، لذتی نداشت!!! این یه ماه که برای تسویه زابل اومده بودم از زندگی که هیچ، از همه چی سیر شدم!!! فکر نکنم دیگه بخوام یه بار دیگه حتی تو خواب، بیام دانشگاه زابل!!! من آدمی ام که حتی اگه مسیر موفقیت اندازه مو باریک باشهٰ باز مصمم مسیر رو میرم!!! با پشتکار!!! به قول فروغ : "من از تبار درختانم، تنفس این هوای مانده ملولم می کند"!! به همین دلیل میروم تا تفاوت ها رو ببینم و زندگی کنم....
از دوستان مهربون و با معرفت همکلاسی و هم اتاقیهام که قصه خوبی برام رقم زدند از صمیم دل ممنونم و مطمئن باشن که فاصله جغرافیایی نمیتونه فاصله دلامون رو بیشتر کنه و یادشون فراموش نشدنیه!!! از مردم استان سیستان و بلوچستان هم به خاطر خونگرمیشون سپاسگذارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:8 توسط جسور |
|
|
یکی از دوستام رفته بود سربازی، امروز بهم زنگ زد گفت 5 شنبه آموزشیم تموم میشه!!! اما من هنوز تسویه حسابم تو دانشگاه زابل تموم نشده!!! تصور کنین 25 خرداد دفاع کردم و تا 24 مهر نتونستم تسویه حساب کنم!! یه روز اینترنت قطع میشه و یه روز پرینتر خرابه و 100 روز دیگه فرمانده ما تو دانشگاه ما رو اذیت کردن!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:25 توسط جسور |
|
|
تا چندی پیش به سختی داشتم کار میکردم و مقالاتم رو می نوشتم، آخرین مقاله مو داشتم تموم میکردم که وقتی تو عصر یه روز خوب وقتی از بیرون برگشتم خوابگاه، دیدم که فلشم نیست!!! همه جا رو گشتم و خبری از فلشم نبود!!! با خودم گفتم که اشکال نداره، محتویاتشو تو لب تاب دارم، اما متأسفانه همه چی بود الی مقاله !!! خیلی ناراحت شدم، دو روزی به سختی گذشت!!! اما الان دیگه برام مهم نیست!!! یه بار دیگه شروع میکنم به نوشتنش!!! بالاخره یه تجربه مهمی شد برام!!! 10 روز روش وقت گذاشته بودم تا لاتینشو نوشتم اما یه ثانیه برای کپی کردنش وقت نذاشتم!!! بله!! اینه عاقبت تنبلی! به هر حال خدا خوب و مهربونه!!! اما هزینه خوابگا هم که به صورت نجومی رفت بالا و ترمی 275 هزار باید به جیب خوابگاه بدیم!!! مثلا یه اتاق 4 در 4 که 6 نفر توشن رو برای یه ترم باید 1650000 تومان اجاره بگیریم!!! ما هم گفتیم برو بابا!!! برا همین رفتیم خونه اجاره کردیم، یه میلیون رهن و 160 اجاره!!! اگه این مردم بدونن دانشگاه داره چه بلایی سر علم و دانشجو میاره اونا هم اجاره هاشون رو سه و چهار برابر میکنن!!!! بالاخره ما که موندیم که کی به آرزوهای کوچکمون میرسیم؟!!! به هر حال خدا کس بی کسونه!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:37 توسط جسور |
|
|
********************************************************************************* در پایان رمضان: من از خداوند میخواهم تا کسانی را که به مردم ضرر می رسانند و سیاه کاری می نمایند، نیامرزد. ********************************************************************* یه روز بعد از نوشتن جمله بالا، حس عجیبی داشتم!!! با خودم فکر کردم که تو اون دنیا فرضا یکی رو دارن میبرن بندازن تو جهنم و به من میگن تو اینو نبخشیدی، بخاطر همین داریم میبریمش!!!! بعد چشام به چشام وحشت زده اون بنده خدا می افته که داره با تموم وجود التماس میکنه!!!!! اوه اوه!!!!! تصورش چقد سخت بود!!!! من که از جمله بالا پشیمون شدم!!! فک کنم با گذشت لذت بخش ترین احساس به آدم دست میده!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:6 توسط جسور |
|
|
سلام دوستان ماه رمضون امسال به خوبی و خوشی داره میگذره!!!! ماجراهای عجیبی پیش اومده که به کلی بی خیالشون شدم!!!! الان مشغول انجام یه طرحی ام که پول کمی بهم میرسه اما از لحاظ علمی کار جالب و قابل توجه ایه!!!! هوای اینجا عالیه!!!! دیگه دکتر بزی هم نیست که هی اوقات ما رو تلخ کنه!!!! فارغ از هر فکری دارم زندگی میکنم!!!! البته همه دور و بریام این روزا ازدواج کردند و مدام بهم فشار میارن که بابا بجنب!!!! ولی عمرآ به این زودیا تسلیم بشم!!! روابط خانوادگی ما هم تیره و تاره!!!! همشون بی منطق شدن و ما رو اذیت می کنن!!!! همه خودشون رو زدن به خواب!!! خودتون هم میدونین که چقد سخته کسی رو که خودشو به خواب زده از خواب بیدار کنی!!! از رفتن به روستا هم لذت نمیبرم!!! برا همین خیلی کم میرم!!!! ولی عجب روستایی شده!!! همه دارن 4 تا 5 طبقه میزنن!!!! نمیدونم اون بالا میخوان چکار کنن!!! کاشکی یه کم فکرشون بره بالا!!!! زن داداش ما هم الان 7 ماهه تو کماست!!!! انشاءا... حال تموم مریضا خوب خوب بشه و کسی ناراحتی نداشته باشه!!! به هر حال خودمو زدم به بی خیالی!!!! اینجوری راحت ترم!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:53 توسط جسور |
|
|
جلسه دفاع ما در تارخ 25 خرداد 1390 تشکیل شد!!! سالن ارائه چنان گرم و بی اکسیژن بود که انگار ما رو سقف جهنم بودیم!!!! دوستان همگی حضور داشتند!!!! استرس نداشتیم اما اولش قلب " نازنینم" خیلی تند تند میزد!!! بعدش به قلبم گفتم بابا تو چرا اینقده بالا و پایین میپری؟؟ کسی حواسش به تو نیست که!!!؟ اینجوری شد که زود خوابید!!!! بعدش به آرامی ارائه دادیم و به خوبی و خوشی تموم شد!!!! در پایان هم که سوالاتی رد و بدل شد!!! راستش تموم سولایی که احتمالاً ازم پرسیده میشد رو در نظر گرفته بودم و جواب همشون رو داشتم!!!! برا همین هیچ استرس و ترسی نداشتم!!!!
در پایان هم نمره ما 6/19 اعلام شد!!! که رضایت بخش بود!!!! فقط نیم ساعت بعد از دفاع حس خوبی داری که تموم شد، بعد میخوای تسویه حساب کنی، و میبینی که چقد باید این ور و اونور بری و تازه کسی جوابت رو نمیده!!!! مثلا تصورشو بکن هفته آخر خرداد که همه مشغول تسویه حساب باشن و بری آموزش ببینی که پروندت ناقصه یا نه، بهت بگن برو 4 شنبه بیا!!!! میگی چرا؟؟؟ میگن تو هفته یه روز برای بررسی پرنده ست!!! بابا آخه مگه میشه تو هفته آخر فقط یه روز برای بررسی نقص پرونده بذارن!!!! دیوونه کننده ست این کارای با برنامه شون!!!! تازه تصورش رو بکن مثلاً اگه امتحانا صبح یک تیر تموم بشه، ظهر دیگه همه چی ( سلف و سرویس رفت و آمد، حموم خوابگاه و ...) تعطیل میشه!!!! مثلاً تو این موردا قانون چقد زود و عجیب اجرا میشه اما تو بقیه موارد کلی تبصره میاد وسط!!!!! ما که مردیم به خدا!!!! از ماست که بر ماست!!!! تازه تحصیلات تکمیلی رو دیگه نگم بهتره واقعاً!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 22:13 توسط جسور |
|
|
یادمون نره که در همه حال غنی از فقیر، قوی از ضعیف و بزرگ از کوچک حمایت کند!!!! روزها چقد شتابان گذشتن، البته تو زابل!!!!! هواش آدم یاد روزای آخر تابستون خودمون میندازه!!!! اینقده درگیر پایان نامه بودیم که تموم خبرای هیجانی و ناراحت کننده و خوشحال کننده تحریک نکردن ما رو!!!!! به هر حال دوران خوبی بود!!!! و امیدواریم بهتر هم بشه!!!!! با وجود اینکه روزای آخر دوران ارشدمونه، ولی انگار تازه داره شرو میشه!!!! تحقیق و مقاله نوشتن میچسپید، البته نه با جیب خالی!!!!!!!! دلمون برا هیچی تنگ نشه، برا شبای خوابگاه زابل که حتماً تنگ میشه!! نه به خاطر خود خوابگاه، به خاطر حیاطش که شبا میتونستی در کمال آرامش آسمون بی ستاره رو نگا کنی و خودتو سرگرم کنی!!!!! یا مثلاً قندک و پشمک (چیزی مابین طالبی و خربزه) بگیری و آخر شب با بچه های اتاق بخورین و به زندگی بخندین!!!! البته امسال قندکا همچین ارزون نشدن و ما بی بضاعتا فقط به هندونه خوردن عادت کردیم!!!! یادش بخیر پارسال گونی گونی قندک میگرفتیم؛ کیلو ۸۰ تومن!!!!! به هر حال دوران زابل هم خوب بود، البته به چند دلیل: نزدیکی خوابگاه به سلف و سایت و دانشکده و بازار و نونوایی و بیمارستان و خلاصه همه چیز!!!! خوب دیگه: تو شهر کوچیک که اینجوریه دیگه!!!! همه چی به هم نزدیکه، مگه نه؟؟ برا من که سرزمین عجیبی بود، کلی تجربه شد برام!!!! اینکه هرکی هر عقیده ای داره، براش مقدسه و نباید تلاش کنی که کسی رو تغییر بدی، تا وقتی خودش نخواد!!!! چون به قول شاعر : نرود میخ آهنی در سنگ!!!! این مطلب ادامه دارد...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:51 توسط جسور |
|
|
یکی به ما بگه کدوم آدم منطقی میتونه با این وضع دانشگاه زابل مقاله، پایان نامه و .... بنویسه؟!!!! آخه مگه میشه یه دانشگاهی تو بهترین رشته ها دانشجوی ارشد بگیره )منظورم از بهترین رشته شیلات نیست ها!!!) و بعد دانشجوهاش از پایگاه های اطلاعات علمی محروم باشند؟!!!!! هر مقاله ای رو میخوای بگیری، ۳۰ دلار میخواد!!!! حالا بیا و اینجا پیشرفت کن!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:52 توسط جسور |
|
|
چرا این مجلات ایرانی همه امتیاز علمی-پژوهشی گرفتن و شمارشون تو هر رشته ای از تعداد انگشتای دست هم بیشتر شده، اما چاپ مقاله دو سال یا بیشتر طول میکشه؟؟!!!!!!!!!!!!! یه سال طول میکشه تا بدونی که واقعاً رسیده به دبیرخانه یا نه؟؟؟ بعد یه سال دیگه مشخص میشه که تو فیلد کاریشون هست یا نه و سال سوم بهت خبر میدن که آقا همچین کار مشابهی تو فلان مجله چاپ شده!!! نگاه میکنی که تاریخ ارسال مقاله به مجله 3 ماه پیشه!!!! بعد کلی مطالعه و تحقیق میبینی که 5/2 سال تو جلوتر از بقیه کار کردی و اما چون مجله سرکارت گذاشته مطالعه ت تکراری میشه و کاملاً محترمانه بهت میگن متأسفیم!!! " مطالعه شما در فیلد کاری ما نیست"!!!! خوب برادر جان من اینو سه سال پیش می گفتین که ما بریم دنبال فیلد کاریمون!!!! شما خواهشاً بگین چرا وضعیت مقالات اینقد دیر مشخص میشه!!!؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:33 توسط جسور |
|
|
یادش بخیر همین تیر ماه سال 89 بود که ما پروپوزالمون رو تصویب کردیم و آخرین جلسه تحصیلات تکمیلی برگزار نشد تا مهرماه و ما اون وقت مشغول پایان نامه بودیم و گفتیم بعداً میریم ابلاغیه ا رو میگیریم!!! بعد چند ماهی رفتیم میگن که آقا کجایی؟؟ شما اصلاً دانشجو نیستین!!! گفتیم چرا؟؟ گفتند که دانشجوی تحصیلات تکمیلی باید به صورت تمام وقت تو دانشگاه باشه!!! ما گفتیم که پروپوزالم که تصویب شده و استاد راهنما دوم منم که بیرونه!!! یعنی اینکه حداقل شش ماه که باید مشغول پایان نامه باشم تو دانشگاه نیستم!!! خلاصه نمیدونم چی میگن و چی میشه!!! به هر حال محتاجیم به دعا!!!! و اما..... .... هفته پیش رفتیم خون دادیم، آخه میدونین هوا گرمه و در اثر گرمی هوا جنبجوش مولکولای خونی ما زیاد شده بود و داشت رگ و مویرگ ما رو اذیت میکرد که ما هم با ذهن باریک اندیشمون به نتیجه رسیدیم که اگه تراکم در واحد حجم کم بشه از فشار وارده بر سطح کاسته میشه!!! و نهایتاً رفتیم و 2 تا 3 لیتری خون دادیم تا کمی از این اثر محیط رو کاهش بدیم!!! به به چه تفسیری!!!! شوخی کردم بابا جون!! یه بنده خدایی خون لازم داشت و ما هم به اتفاق دوستان رفتیم تا در امر خیر شریک باشیم!!! نکته اخلاقی: در امر خیر فکر نکنید، عجله کنید!!!!!!!!!!!!!!! آقا یه خون دادن که این همه حرف و حدیث نمیخواد که........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 1:9 توسط جسور |
|
|
هوای زابل واقعاً گرمه، روزی باید چندین پیراهن عوض کرد، پشهها هم اینجا بیدار شدن، اما هنوز اذیت نمیکنن مثل پارسال؛ پارسال هر پشه ای دو کیلو بود و امسال خیلی لاغر شدن!!! صدای خروسها امسال به شدت کم شده!!! سرعت اینترنت افتضاح شده!!! مدیریت شبکه سایت خیلی قوی شده!!! طرفدارای ورزش خوابگاهی خیلی زیاد شدن!!! بوفه خوابگاه راه افتاده!!! تجمع های چند نفری تا نیمههای شب حیاط خوابگاه رو قشنگ کرده!!! بچه های ارشد قیافشون دیگه به ارشدا نمیخوره؛ ارشدم ارشدای قدیم!!!! کارمندا تو ساختمون نبوت دارن صفا میکنن و زندگی سلطنتی راه انداختن برا خودشون!!! کتابخانه مجهز شده به یه چیزایی شبیه دزدگیر!!! سلف سرویس حسابی نما و دکوراسیون عوض کرده و باب دل ارباب رجوع داره میچرخونه کاراشو!!! آقای براعی خوش اخلاق شده و هر وقت کارت دانشجویی نداشته باشی، ژتون میده!!! نگهبان های جلوی در دیگه همچین گیر نمیدن که "آقایان کارت دانشجویی لطفا"ً!!!! یه چیز خیلی جالب دیدم که باید ثبت بشه، اینکه نگهبان از یکی کارت دانشجویی خواست و اون قاشق رو نشون داد!!! نگهبان گفت این چیه؟ دانشجو: کارت دانشجوییمه!!!! نگهبان خوب بفرما!!! اووووو!!!! راست میگفت بنده خدا، وقت شام هر کی قاشق تو دستش باشه مشخصه که دانشجو محترمه دیگه!!!! حمومای خوابگاه داغون داغون شدن، سقف کاذبش نامرئی شده و میلههای ترسناکی داره که هر لحظه امکان داره جانور عظیمالجثه ای از سقف بیافته پایین!!!! نوشابه های شیشه ای عصر آهن هنوز تو سلف سرویس دانشگاه کلی مشتری دارن!!! خلاصه از شما چه پنهون، روح زندگی جاریه واقعاً!!!!! هیچ وقت فکر هم نمی کردم که تو زابل بتونم شاد باشم، اما این چند روز به خوبی و شادی گذشت..... جای شما خالی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 20:37 توسط جسور |
|
|
پایان نامه به کلی تموم شد (البته با بدهی زیاد، آخه دانشگاه 500 تومن میده و انتظار داره که مطالعه جدید باشه!!! ) و قراره که 26 این ماه برم برای دفاع!!! مریض ما هم همچنان تو کماست و الان 72 روزه که هیچ گونه پیشرفتی نداشته!!! خدا کمکش کنه!! تو این مدت کلی با خودم درگیر بودم که این چه رشتهی الکی بود خوندیم و به پاش جوونیمونو دادیم!!! کار نیست که... آخه واقعآ کار ( درآمد) نیاز دارم!!! سرپرست خانوار شدن هم این دردسرا رو داره دیگه!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 12:17 توسط جسور |
|
|
برف زیبایی می بارید و البته ریز ریز!!! خوش حال بودیم که امسال شاید ذخیره آبی بهتر بشه !!! از اینکه شهرمون چهار فصله و تو یه فصل میتونی با آتسین کوتاه باشی و فصل دیگه بدون کاپشن نتونی بیرون بری، داشتیم حس شادی پیدا می کردیم که یهو خبر اومد که هواپیمای مسافربری....!!! حس شادیمون تبدیل شد به بغض!!!! اشکمون یخ کرد تو هوای قشنگ زمستون!!!! موندیم بگیم که کاشکی برف نبود!!! یا کاشکی پرواز نبود!!! یا کاشکی شهرمون چهار فصل نبود!!!! شهرمون تو عزاست!!!! با اینکه هیچ کدوم رو نمی شناسیم اما از ته دل دوستشان داریم!!!! و کاشکی شهرمون چهار فصل نبود!!! آقای مسئول محترم تو رو خدا توهم بتکون خودتو!!!! گرد و خاکتو پاک کن بابا!!!! اینجا مسئله جون مردمه!!! شاهرگ خونواده مردم زده میشه و تو همش تو لاک خودتی!!!! این همه تکنولوژی و اخبار هواشناسی و .... بغض شهر ما همچنان هست و ریز و ریز برف همچنان!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۹ساعت 22:38 توسط جسور |
|
|
فک کردیم که پایان نامه مون تموم شده و فقط مونده GC!!! GC پژوهشکده که خرابه و هی امروز و فردا میشه که درست میشه و نمایندگیش میان درست می کنند که یه ماه و نیم گذشت!!!! که خبری از درست شدنش نیست و تازه امروز قرار بر این شد که ژنراتورش رو بفرستن برا شرکت!!! تازه اینم کلی وقت می بره!!! از یه طرف هم ویتامین فیله و جیره رو می خواستم اندازه بگیبرم که دستگاه HPLC ما هم تنظیم نشده و اینم کلی ستون و استاندارد می خواد!!!! این دوتا آنالیز ما رو بد جور گیر انداختن!!!! نمونه ها رو اگه بخوام بدم بیرون که تا 2 تومن هنزینه بر میداره!!!! ما کجا و 2 تومن کجا!!!! به هر حال هنوز ماندگاریم!!!! دوستان ما هم تو زابل که همگی سمینار رو ارائه دادن و فقط من موندم!!!! نمی دونم چکار کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 16:33 توسط جسور |
|
|
پایان نامه واقعاً خسته کننده بود!!! تموم پارامترها برام سوال بر انگیز بود!!! اما بالاخره تونستم با تلاش فراوان کل آنالیزای اکسیداسیون چربی رو تو خود پژوهشکده انجام بدم!!! پیاده سازی این آنالیزا نفس گیر بود!!! از همکاری دکتر احسانی و خانم عطابخش کارشناس آزمایشگاه ممنونم!!! این روزا از بس بوی ماهی گندیده و چربی و اتانول و بوتانل و کلروفرم و ... به دماغمون رسیده دیگه مزه غذا هم برامون عوض شده!!! 15مین روز نگهداری فیله ماهی تو یخچال حسابی اوضاع ما رو دگرگون کرد!!! بوی گند ماهی، بعد کلروفرم و بوتانل و.... اوه اوه اوه اون روز بعد از تموم شدن کار، یهو که در پژوهشکده رو باز کردم، بوی خوش هوای سرد پاییزی هوش از سر ما پروند و با اینکه خیلی خسته بودم گفتم که کل مسیر رو پیاده برم و حیفه که هوای تازه کنار رودخانه شهرچای رو هم از دست بدم!!!! اون روز استشمام هوای تازه همراه با یه موسیقی ملایم .... پایان نامه من هم در حال اتمامه و دیگه باید مشغول نوشتن پایان نامه بشم که انشاءا... اول ترم بعد برم برا دفاع!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:1 توسط جسور |
|
|
دوره پرورشم تموم شد و ماهیام رو برداشت کردم، کلی دنبال فیلم و مطالب مربوط به فیله کردن ماهیان بودم و به نظر سخت می اومد، تعداد ماهیا زیاد بود و فیله کردن این همه ماهی حسابی طاقت فرسا، دو نفری رو گیر آوردم که یکی برام کار شستن و یکی هم بسته بندی رو انجام بده و من هم فیله کنی!!! فیله های خوبی درست کردم، دستام دیگه کاملاً بی حس شده بودند!!! از ساعت 8 صبح تا 3 نصف شب مشغول بودم!!! گردن و دست و کمر ما داغون شد!!! یه نکته جالب برای صید ماهیا استفاده از یخ بود که این تقلای ماهی رو خیلی کم می کرد و باعث میشد تا هم ماهی خسته نشه و هم کار ما راحت تر باشه!!!
ساعت 4 گفتیم که بریم بخوابیم و بی خیال بوی ماهی و خون و حمام!!! فرداش باید صبح زود 7 بیدار میشدم که آنالیزای روز اولمو انجام بدم!!! صبح زود رفتم و کلی ماهی و آنالیز داشتم، دقیقاً تا ساعت یک شب طول کشید!!! و بعدش یه خواب عمیق رفتیم!!! الان که فکر میکنم اون دو روز سخت هم گذشتن!!!! روزای سخت به زندگی مزه میده!!! مثل این دو روز خواب دیشب رو برام کلی شیرین کرد!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:10 توسط جسور |
|
|
فصل پاییزه و عروسیا غوغا میکنه!!! البته ما که تو جو نیستیم و اونایی که تو خطن میگن که بد جور صدای ساز و دهل از نزدیک خوشه!!!! ما که سخت مشغول پیاده کردن آنالیزای پایان نامه مون هستیم، فردا دوره پرورش من تموم میشه و بلاخره تونستیم ماهیامون رو دو ماه سر پا نگه داریم!!! هوا سرد شده اما بسیار زیبا!!! درختای بلند و برگای درشت و رنگای زیبا!!! بوی درخت گردو و خش خش برگا، فضای اطراف ماهیا رو حسابی زیبا کردن!!! در میون این همه سرما از پارک ساحلی که رد میشم یه کباب سیب زمینی داغ هم کلی میچسپه!!! اما مشکلات خونواده که روز به روز زیادتر!!! همه خونه میرن برا استراحت!!! من که میرم انرژیم تحلیل میره!!! بهتره که راه دیگه رو انتخاب کنم!!! دیگه خونه رفتن برا ما نون نمیشه!!! بیست و چند سال عمرما گذشت!!! برامون که زندگی نساختن و حالا خودت بیا و بساز با این وضعیت....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:56 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|