![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
سال 92 سالی خواهد بود که: · در آزمون TOEFL شرکت خواهم کرد و نمره عالی را در آزمون به دست می آورم. · من بیش از پیش تکنیک های نوین پژوهشی به ویژه در بخش میکروبیولوژی و مولکولی را یاد خواهم گرفت. · یک طرح پژوهشی قابل توجه با یکی از ارگان های تحقیقاتی کشور اجرا خواهیم کرد. · کلیه مطالعات من به صورت تیمی و هدفمند خواهد بود و یک سال ماندگار از لحاظ پژوهشی خواهد بود بطوریکه بتوانم در رقابت اسکالرشیپ دانشگاه های برتر دنیا نفر اول باشم. · وضعیت دکتری من در یک دانشگاه عالی مشخص خواهد شد. · به صورت منظم ورزش خواهم کرد. · در نیمه دوم سال به صورت پاره وقت تکنیک های عکاسی و طراحی وبسایت را یاد خواهم گرفت. من عاشق عکاسی ام. به عنوان یک سرگرمی روزانه وب نویسی خواهم کرد و قصد دارم برای یک وب سایت با محوریت "زیبایی های آدم های دور و بر من" برنامه ریزی کنم. سال 92 سال سرنوشت سازی خواهد بود. سالی پر از خاطره های ماندگار. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:17 توسط جسور |
|
|
خنده با طعم اندوه، زندگی در آینده، حس قویتر ایستادن، از درد دیگران سوختن، دغدغه های سرد سرد، اهداف ترک دار، سزاوار بودن و ....
به آخر سال دارم نزدیک میشم و برای سال جدید به یه اراده بسیار قوی نیاز دارم. دو تیم تحقیقاتی با دو زمینه تحقیقاتی (لبنیات و گوشت) راه اندازی کردیم، سال 92 سال شکوفایی علمی ما خواهد بود. ما مطمئنیم که میتونیم تو دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم. میخوام در سال جدید خودم رو برای food science آماده کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ساعت 16:33 توسط جسور |
|
|
چند روز پیش به فروشگاهی رفتم و خواستم یه چیزایی بگیرم، دیدم فروشنده بهم میگه همه اجناس این مرکز به قیمت دیروزه!!!! گفتم یعنی چی؟!!! گفت یعنی قیمت اشیاء تو این مرکز همیشه یک روز با بقیه مراکز فرق داره!!!! گفتم: خیلی حق داری!!!!! تازه این بماند که اینجا بازم انتظار یه نظارتی هست اما جاهایی از دنیا مثل "منطقه مرگور" چندتا مغازه دار (در نظر بگیرین حداکثر 10 مورد، که همگی کوچکترین آموزش اولیه ای در مورد حرفه خودشون ندیدن و اینکاره به دنیا اومدن!!!) با هم تشکیل اتحادیه میدن و کلی به خوشون حق میدن!!!!! فکر کنم با این حقی که به خودشون میدن به زودی خودشون تصمیم بگیرن که استانداردهای جهانی درسته یا نه!!!! از دست این مینی اتحادیه های بسیار بسیار مستقل!!!! تناسب درآمد و هزینه های جاری زندگی در منطقه مرگور به نظر میرسه داره دبی رو هم پشت سر میذاره!!!!! والا به خدا!!!! دیروز داشتم برمیگشتم روستا، سوار ماشین شدم. دیدم راننده با کمی اخم میگه: آقا من همین الان به شما بگم که 2500 برای من نمیصرفه!!!! با لبخند گفتم: دایی جان چقد برای شما میصرفه که من اخمتو نبینم؟!!! با خنده میگه: 3 تومن!!!! گفتم تا 10 روز پیش کرایه 2 تومن بود و الان شده 2500 و من چکار کنم که برای شما میصرفه یا نه؟!!! مثلاً من مددکار اجتماعی ام؟!!!! والا به خدا!!!!! گفتم همین الان که مثلاً من یه جوونم کل زندگی کردن برام شاید نصرفه اما برای بهتر بودن که تلاش میکنم همیشه!!!! طرف کلی خنده ش گرفته بود!!!! و اوه!!!! با هم دوست شدیم!!!! بعضی از آدما بی نهایت دوست داشتنی ان!!!!! بی نهایت بی نهایت!!!!! این آدما به راستی بزرگترین دلای دنیا رو دارن!!!! مدام لبخند میزنن!!!! از دست دادن با همچین آدمایی احساس غرور به آدم دست میده!!! اینجور آدما متونن آدمو به راحتی به خوب ترین چیزها نزدیک کنن!!!! بسیار منطقی و با گذشتن!!!! ![]() بعضی وقتا خیلی به خودم فشار میارم که برای آبجکتای زندگیم زاویه های دید متفاوت رو در نظر بگیرم، به عقیده من زندگی بعضی وقتا اینجوری هم خیلی قشنگ میشه!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:31 توسط جسور |
|
|
آرزوها بعضی وقتا به داشتن یه آرزو تو زندگیم فک می کنم!!!! سر در گم میشم!!! نمی دونم واقعاً آرزویی دارم یا نه؟!! بعد فکر کردن به نتیجه می رسم که آرزویی ندارم!!!! بعد کلی کلنجار رفتن با خودم این سوال همیشه برام پیش میاد " که چرا همه آرزو دارن؟ و من ندارم؟!!!" خوب که فکر می کنم میبینم که به جای آرزو کلی هدف دارم!!!! به جای کلمه "آرزوها" کلمه "اهداف" تو زندگی من برجسته شده!!!! واقعاً من خودم نیز نمیدونم چرا؟؟؟ اتفاقاً چند روز پیش بازم این سؤال ذهن منو درگیر خودش کرد؟!!! اما چیزی که برام جالبه اینه که داشتن "اهداف" بهتر از داشتن "آرزوها"ست!!!!! داشتن "اهداف" تو زندگی به آدم "امید به حرکت" یا بهتره بگم "امید به زنده ماندن" میده!!!! "اهداف" میتونن تو کوتاه مدت یا بلندت مدت به نتیجه برسن و رسیدن به اهداف آدمو زنده نگه می داره!!! اما " آرزوها" .... فکر می کنم آدمای "عاشق" بیشتر از آدمای "غیر عاشق" به دنبال "آرزوها" هستند!!!! شاید دلیلش این باشه که "رسیدن به آرزوها بیشتر جنبه خوش شانسی داشته باشه تا تلاش و اراده"!!!! اما داشتن "اهداف" بیشتر دل نگرونی میاره یا "آرزوها"؟!!!!! بعضی وقتا "حقیقت بینی" بیشتر "دل نگرونی" میاره!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ساعت 20:14 توسط جسور |
|
|
زندگی قشنگ تر شده، پاییز امسال رویایی شده، رنگای زیبا، برگای بزرگ و خوش رنگ، باد و بارونای پاییزی، صدای خش خش برگا، همه چی عالیه!!!!!
این روزها در گیر نوشتن گزارش یکی از طرحا هستم، کارهای تحقیقی همیشه ذهن آدمو درگیر میکنن، موضوعات جدید، مشکلات حین کار و .... همچنان دارم زبان میخونم، از چهارشنبه هفته گذشته خیلی کم وقت کردم زبان بخونم. سرم خیلی شلوغ تر شده، تو نوشتن مقالات دارم به بهترین ایمپکت ها فکر میکنم. طاقت فرسات اما خسته کننده نیست!!! امروز که داشتم می اومدم دانشگاه، از یه کوچه ای یهو یه پیرزنی در اومد و با صدای بلند بهم میگه: آغا تز، آغا تز!!!!! بعدش من گفتم چی شده مگه: میگه مرغمون داره میمیره!!!! فک کردم یه مورد ارژانسی پیش اومده و باید مرغشو به کلینیک برسونیم، میگم من چکار کنم حالا، میگه بیا حلالش کن!!!! گفتم خانم من اصلاً روحیاتم به این جور حلال کردنا نمیخوره!!! بعد مدتها به مصیب زنگ زدم و حالی ازش پرسیدم: در حین اینکه جواب 50 نفر دیگرو میداد سعی میکرد جواب منم بده، خلاصه نمیدونم اون لحظه داشت غواصی یاد کسایی میداد یا داشتن کشتی میگرفتن یا چی.... اما مصیب همچنان پر سر و صدا زندگی میکنه!!!!! و دیگر هیچ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:51 توسط جسور |
|
|
این روزها احساس پیشرفت میکنم، هم از لحاظ مسائل خانوادگی و هم از لحاظ مسائل تحصیلی!!!! تا الان موفق شدم از یکی از دانشگاه های آمریکا پذیرش بگیرم و نیاز به مدارک زبان و GRE دارم، دارم فشرده کلاس زبان میرم، با خانواده صحبت کردم و تصمیم گرفتم که حتماً برای ادامه تحصیل برم یه کشور پیشرفته، حتی اگه یه سال عقب بمونم. من مطمئنم که اگه تلاش کنم میتونم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:28 توسط جسور |
|
|
با اینکه حال و هوای پاییزی این روزها برام خیلی خوشایند شده، اما محیط اجتماع دور و برم بسیار بد شده، اما من مسیر رو همیشه میرم و ........ به تک بودن تو دنیا دارم فکر میکنم، خیلیا بهم توصیه میکنن که به ادامه تحصیل تو یه کشور خارجی پیشرفته فکر کنم، من متقاعد شدم که پیشرفت در خارج از کشور میتونه بسیار بهتر باشه!!!!!! اگه راستشو بخواین من از پیشرفت لذت میبرم، فکر میکنم هرجا پیشرفت کنم لذت میبرم!!!!!! امروز اولین روزیه که من به طور جدی تصمیم گرفتم که برای رفتن به خارج فشرده برنامه ریزی کنم. انتظار دارم تا آخر مهر ماه بتونم از بهترین دانشگاه های دنیا پذیرش بگیرم، خیلیا میگن برای آدمی مثل تو "مثل آب خوردن" میمونه!!!!!! منم فکر میکنم که حیف میشه اگر من دوره دکترا رو تو یکی از کشورهای دیگه نگذرونم!!!! بهر حال امروز اولین قدم را برداشتم، اولین قدم من " گرفتن تصمیم قاطع" برای رفتن به بهترین دانشگاه های دنیاست. بهرحال مسیر سختیه اما من واقعاً "میتوانم".... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:21 توسط جسور |
|
|
من واقعاً نمیدونم چرا جمعیت خانواده ما اینقده زیاد شده، بهتره به جای این سوال بپرسم، چرا همه اینجوری شدن؟ خوب برادر بزرگ من همسن پدر خیلی از دوستامه!!!!! خواهر بزرگ منم همسن مادر خیلی از دوستامه!!!! یعنی با این شرایط باید حالتی میشد که بچه آخر خانواده حس می کرد که انگار تو خانواده چندین نفر با حس پدر و مادر تشریف دارن!!!! ولی نه!!!! من نمیدونم وقتی بین پدر و مادرم عشقی نبوده، این همه بچه از کجا اومده!!!!! من واقعاً برام جای سوال داره که چرا من باید همسن برادرزاده و خواهر زاده خودم باشم!!!! خوب با فرض مثبت بینی این جور ماجراها، من نمیدونم چرا تو دنیا پیرمردهایی هستند که دنیا رو اداره میکنن و هنوز بهترین مدیرا محسوب میشن، اما نمیدونم چرا پدر من همیشه اعصابش خرابه!!!!! من نمیدونم پدر من چرا هیچ وقت اول قصه آخر قصه رو یه درصد در نظر نمیگیره!!!!!! خوب به هر حال، این پدر و با فرض اینکه دیگه کهنسال شده؛ قطعاً اعصاب و هوشیاریش نمیتونه زیاد خوب باشه، برادرام چی؟!!!! دو تا برادر بزرگ من، همیشه کم گذاشتن!!!! تو زندگی آدم کوچیکای خانواده ما کوچکترین اثری از جای پای این دوتا برادر نیست!!!! من نمیدونم اینا چی دیدن و چی فکر کردن تو زندگیشون!!!! از نظر من هرگز آدمای موفقی نیستن!!!!! من به عنوان برادر کوچکتر فقط یه حضور محترمانه میخوام، فقط همین!!!!! خواهرای بزرگ من براستی از برادرام قوی تر بودن تو زندگی!!!!! من واقعاً نمیدونم وقتی مشکلی پیش میاد باید کی رو تو خانواده ببینم!!!! آدم بزرگای خوونواده ما خیلی عجیب و باور نکردنی ان!!!!! آخرای تموم مشکلات خانوادگیم همیشه میگم: ای خدا، بازم شکرت، این بارم قانون احتمالات اینجا خوب پیاده شد!!!!! از اینکه تو جریان مشکلات خانوادگی، حس می کنم که تموم اعضای خانواده کاملاً چشم به قانون احتمالات دوختن خیلی عذاب میکشم!!!!! الان که دارم اینو مینویسم باز پدر من اعصابش خورد شده، نمیدونم به کی باید زنگ بزنم، فک میکنم خودم برم بهتره!!!!! من که یاد گرفتم تو عصبانیت هم لبخند بزنم!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:57 توسط جسور |
|
|
با اینکه به طور کل درگیر کارای تحقیقی ام، یه روزی وقت کردم گشتی تو ارتفاعات دالامپر بزنم!!!! برفا هنوز آب نشده بودن و گونا تازه داشتن گل میدادن!!!! خانواده های پر جمعیت، کم سوادی، چشم هم چشمی، ازدواج های کالا به کالا!!! این روزها از این کلمات خسته شده ام!!!! وقتی از یکی از دوستام میپرسم از اونجا چه خبر؟ دائم میگه "جهنم سبز" از دور قشنگه!!!! منم فکر میکنم از ارتفاعات دالامپر فقط قشنگ باشه!!!! دور و بریام آدمای بسیار عجیبی هستن!!!! وقتی زنگ میزنی که "آقا این مشکل رو باید حل کرد، اینجوری که نمیشه، به هر حال اونم یه آدمه؟!!!" یه جوابی به آدم میدن که حتی تصورش رو هم نمیتونی بکنی!!!! بعد گوشی رو قطع میکنن!!!! اونوقت تنها چیزی که من آرزو میکنم اینه که کاشکی منم مثل شما بودم که اینقده از با شما بودن اذیت نمیشدم!!!! خیلی سخته همرنگ این جماعت بشم!!!! خیلی سخته وقتی مشکلی پیش میاد و تو نمیتونی مثل همه دست رو دست بذاری و بعد همه دور و بریات بهت بگن: تو رو چه به این کارا، کارت درس خوندنه!!!!! خیلی سخته با مردمی زندگی کنی که دائم بهت بگن "بابا بی خیال"!!! خیلی سخته با مردمی زندگی کنی که گناه براشون تو چندتا کلمه خلاصه شده و رستگاری رو فقط تو انجام ندادن این چند کلمه می دونن!!!! خیلی سخته که با مردمی زندگی کنی که سطح بالا فکر می کنن اما سطح پایین عمل میکنن!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:37 توسط جسور |
|
|
این روزها بوی گوگل میدم، بوی تند ساینس دایرکت و وایلی!!!! چاق و کاملا آبگریز و محلول در چربی شده ام!!!! با اینکه وارد نیمه دوم دهه سوم زندگی م شده ام، اما هنوز رویای بزرگتر شدن در سر دارم!!!! روزانه به طور متوسط 50 دقیقه رو با تلفن زدن سر میکنم!!!! همه جا بوی گل پری و گون و مریم گلی و آویشن و میخک گرفته!!! بوی گند ماهی، باکتری های سرمادوست، مزوفیل!!!! زمان خیلی خیلی سریع میگذره!!! پریروز وقتی از روستا برمیگشتم یه بچه کوچیکی منو دید و گفت: من وبلاگت رو دیدم!!!! گفتم کجا اونو دیدی!!!! من که زبون بسته رو خیلی وقته فرستادم بازار!!!! یعنی منظورم این بود که: مگه تو میدونی وبلاگ چیه؟!!!! گفت تازه تو NimBuzz هم ادت کردم و تو فیس بوک هم ندیدمت!!!! من که شاخ در آوردم!!!! مخم سوت کشید تا ارتفاع سه هزار پایی!!! گفتم مگه تو میدونی NimBuzz چیه؟!!! همش میخندید!!! بچه کوچیکای روستا هم یه جوری شدن!!!! دیگه تو کوچه ها همدیگه رو دنبال نمیکنن!!! کت و شلوار میپوشن!!! تو نیم باز چت روم میسازن و چت میکنن!!!! فک میکنم چند سال دیگه؛ پدر و مادرا دیگه زحمت بخودشون ندن و بچههاشون رو دانلود کنن!!!! اون روز پسر بچه ای رو دیدم که کمتر از 10 سال سن داشت!!!! 100% نمیتونه خوب تو دستشویی بشینه!!!! 61 کیلو وزنش بود!!!! دیدم نشسته تو یه جایی شبیه کافه سنتیا!!!! گفتم چیه میکشی؟!!!!!!! بهم میگه "شلیل"!!! منظورم این بود که قلیونه داری میکشی!!!! اولش فک کردم داره قلیون نمیکشه و شلیل داره میکشه!!!! بعد گفت ما خودمون هفت خطیم!!!! گفتم شلیل چیه داره میکشی؟!!!! میگه حنجره رو خش میندازه!!!! گفتم یعنی چی؟!!!! مگه تو حنجره خش دار میخوای؟!!!! گفت برو برا ما آخ سقل شدی!!!! ما بازم جا خوردیم که ای بابا.... پریشب خونه یکی از فامیلا بودم!!!! از خاله های رنگارگ تا عروس و دختر خاله ها و ... همگی بودند!!!!! خلاصه صدا ها همه پیچ در پیچ بودن!!!! دیدم همه میگن بده شبکه جم تی وی!!!!! گفتم جم تی وی چیه؟!!! میگه فیلم .... الان پخش میشه!!!! دیدم یه بچه خیلی کوچیک بهم میگه 21!!!! میگه 21 رو بزن!!!! من که متنفرم از ماهواره دیگه!!!! زدم 21!!!! من که ندونستم فیلم چیه اما دیدم که افکار مردم مسلمان ما عوض شده!!!! دیدم بوس های آبدار توی فیلم داره غوغا میکنه و بچه شیرخوار هم کیف میکنه!!!! من گفتم آقا اینا عادیه!!!! گفت چیا؟؟؟؟ من کلی جا خورم بازم!!!!! فک کردم فقط من دارم میبینم و کسی چیزی نمیبینه!!!! گفتم: آقا هیچیا!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:3 توسط جسور |
|
|
"روستای میرآبادمرگور" چه نام آشنای غریبی داره میشه برای من!!! "سراج مشهور" هم برای همیشه این دنیای کوچیک رو بطرز غم انگیزی ترک کرد!!! عصر روز پنجشنبه 9 تیر 91 در حالیکه باران شدیدی داشت میبارید و ما همچنان تو دنیای تجربیات خودمون بودیم، خبر رسید که سراج مشهور هم در اثر چپ کردن تراکتور جان سپردند. خیلی غم انگیز بود!!! سراج از جمله کسایی بود که همیشه روحیه پیشرفت و خستگی ناپذیری داشتند و در عین حال بسیار آدم روشنفکر و منطقی بودند!!! بطوریکه میشد در مورد مهمترین مشکلات باهاش به راحتی کنار اومد!!! میشه گفت شخصیت ارام و سنت شکنی هم بودند!!!! این سال ها زیاد نمیدیدمش!!!! اما میرآباد به وجود جوونای این چنینی جذاب بود!!!!
وقتی خبر رسید که سراج برای همیشه رفت، فکر می کردم شوخیه!!!! یه شوخی خیلی بد!!!! چونکه شب قبلش خواب دیدم دارم از روستا بر میگردم و وسط روستا سراج رو دیدم و به شوخی ازش پرسیدم هنوز ازدواج نکردی؟!!!! و اونم با خنده گفت: نه هنوز!!!! راستشو اگه بخواین من بعد رفتنش متوجه شدم که عقد کرده بودند!!!! داستان عاشقی سراج هم به راستی غم انگیز بود!!! سال ها خالص و بی ریا عاشقی کرد!!!! خدا به اونایی که میشناسنش، صبر بده!!!! به حرفی که میزد اعتقاد داشت!!!! یعنی دوست نداشت خودش رو ریاکار جلوه بده!!!! چیزیکه اینروزها خیلیها بهش عادت کردند و باهاش زندگی میکنن!!!! سراج شخصیت خانواده دوستی بود!!! بسیار پر کار بود و عادت داشت کار را درست انجام بده. سراج از کسایی بود که چون آزاری برای کسی نداشت همه از رفتنش ناراحت شدند!!! دوباره اشکمون یخ کرد توی تابستون 91. سال های دوره راهنمایی و دبیرستان سال های بسیار سختی بود (سال های 77 تا 83)!!!! در اون سالها همه جوونا و نوجوونا تابستونشون رو با نخود درو کردن تو مزارع میگذروندن!!!! یاد کامران مشهور (کامند) افتادم!!!! یادش گرامی!!! چقد سخته نوشتن این جور خاطره ها!!!! نخود درو کردن یکی از سخت ترین کارها بود!!!! کمر دردهای شدید، تشنگی، تاول زدن های دست، عرق های نمکدار!!!! سراج روزها و تابستون های زیادی رو اینجوری گذروند!!!! بطوریکه دیگه دستاش بدون دستکش هم تاول نمیزد!!!! من هم چندتا تابستون رو اینجوری گذروندم!!! آخرین تابستونی که اینجوری گذروندم تابستون سال 83 بود!!!! یعنی وقتی سراج سرکارگر ما بود!!!! روز اول شرایط کار کردن اینقدر سخت بود که من نتوانستم ادامه دهم و سراج با مهروبونی ازم خواست که لازم نیست ادامه دهم. اون روز من آرزو کردم دیگه هیچ وقت اینجور جاها قسمتم نشه!!!! و فرداش با وجود اصرار سراج، من برای همیشه تصمیم گرفتم که دیگه نرم!!! من حتی انتظار نداشتم که بابت اون روز حتی یک ریال هم بگیرم!!!! وقتی سراج به خاطر اون روز حق الزحمه من رو پرداخت کردند من خیلی جاخوردم!!!! نوشتن این جملات چقد برام سخت بود!!!!
فک میکنم با رفتن سراج به راستی جای یه کامند دیگه هم خیلی خیلی خالی شد!!!! امیدوارم روحشون شاد شاد باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 13:57 توسط جسور |
|
|
« اَسئَلُ اللهَ الْعَظیم رَبّ الْعَرشِ الْعَظیم اَنْ یَشْفیکَ » زن داداش ما هم هنوز تو کما هستند، سختی این جور دردا رو هیچ جوری نمیشه گفت!!! ولی خدا خوب و مهروبه!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:40 توسط جسور |
|
|
عکس: اردبیهشت ۹۱ - مرگور ارومیه فارغ از محیط دانشگاهی و پژوهشی، من عاشق طبیعیت، رنگ ها، فرهنگ ها، حیوانات و غذاهای محلی م
اگر دیدی کسی به موفقیتی رسیده که شما نرسیده اید، بدانید که او کاری کرده است که شما نکرده اید. ظاهراٌ برای رسیدن به موفقیت خیلی چیزا رو باید کنار گذاشت، بعضی وقتا نمیدونم داشتن چیزایی که باید کنار بذارم خودش یه موفقیته یا رسیدن به اون چیزایی که .... به هر حال فکر میکنم خوشبختی تو کل زندگی باید جریان داشته باشه، نه اینکه آدم دائم بخواد قید خیلی چیزا رو بزنه تا به خوشبختی برسه!!!! شاید خوشبختی یه چیزی شبیه تلقین باشه!!!! یا شادیم داشتن یه حس خوب!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:1 توسط جسور |
|
|
همیشه دلم میخواست که اولای خرداد بتونم بهار مرگور رو ببینم، این روزها با وجود آزمایش های زیادی که انجام دادم و هنوز نصف هم نشدن، دلم میخواست یه روز کامل رو دور از محیط آزمایشگاه باشم و برم کوه و صحرا!!!!! ولی الان که بهترین آب و هوا رو میبینم مشکلات خونه حالی برام نذاشته!!!! این روزها هر الف بچه ای زن میگیره و هر دختر بچه ای هم شوهر میکنه!!!! عملاً دیدم که فاصله زن و شوهر نباید بیشتر از 5 سال باشه!!!! مطالعات خوبی طراحی کردم و برای هر آنالیزم 432 نمونه دارم!!!! باور کردنی نیست!!! برای پایان نامه م 12 نمونه داشتم و الان با وجود اینکه آنالیزهای مد نظرم 3 برابر شده تعداد نمونه هام 36 برابر شده!!!! تصورش هم سخته که 144 نمونه فقط برای ترکیب اسید چرب دارم!!!! دارم سخت کار میکنم که امسال یکی از بهترینا باشم!!!! همه چی شدنیه!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:41 توسط جسور |
|
|
سال 91 هم آغاز شد!!!!! حس میکنم سال خوبی خواهد بود!!!! دو روزش که به خوبی گذشت!!!! تنهای تنها توی پژوهشکده هستم و با انواع ماهی و میگو امسال سفره هفت رو به پا کردیم!!!! فضای دانشگاه عالی شده، جنبجوش پرنده و طوطی ها و کلاغا زیاد شده، گلای نوروزی هم زیبایی خاصی به چمنا دادن!!!! برفا به سرعت داره آب میشه!!!! هوا صاف شده و خورشید داره میگرده تو آسمون بی ترافیک!!!! ناهار و صبحانه م شده تن ماهی و کنسرو لوبیا و نسکافه!!!! ماهیای منم الان 220 گرم شدن!!!! به شدت هم مشغول طراحی کارای جدیدم!!!! زندگی را با سادگی دوست دارم!!!! از آدمایی که تغییر نمیکنن فاصله گرفتم!!!! در پایان سال 90: از تمامی کسایی که به هر نحوی کمکی بهم کردن ممنونم، از تمامی اونایی که خواستن و نتونستن هم ممنونم!!!! از همه آدم خوبای دنیا " کوچک و بزرگ" از هر جنس و سایز و رنگی هم به خاطر خوبی هاشون ممنونم!!!! و دوسشون دارم!!!! در آغاز سال 91: دعا میکنم که همه مریضا شفا پیدا کنند، همه آدم بدا هدایت بشن و زندونی دیگه در کار نباشه!!!! مسئولین ما صادقانه خدمت کنن!!!! همه جوونا سرو سامان پیدا کنن!!!! مردم کینه ای نباشن و دنبال خوبیا برن!!! دغدغه های منم کمتر بشه و بتونم به هدفام برسم.......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:30 توسط جسور |
|
|
روزهای خوبی داره سر میشه!!!! خیلیا عوض شدن!!!! یعنی گذر زمان خیلیا رو عوض کرد!!!! ارتباطم با دوستان خیلی کم رنگ شده!!!! بهر حال زندگی جریان داره و میگذره!!!! آدمی نباید کم بیاره هیچ وقت!!!! تو حال و هوای خودمم و برای سال 91 برنامه ریزی میکنم!!!!! این روزها تونستم خیلیا رو قانع کنم!!!!! آخرین روزهای سال 90 رو دارم به خوبی و خوشی سر میکنم!!!! سال خوبی بود، سالی آروم!!! برای سال 91حسابی تلاش می کنم..... تصمیم گرفتم بهترین بشم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:0 توسط جسور |
|
|
خیلی وقته وقت گوش دادن به موزیکای امروزی رو ندارم، فرداهای دور دست زندگی تا حدودی امیدوار کننده به نظر میان این روزا!!!!! فک کنم بیشترین جنجال و سردردهای خانوادگی ماله جمعیت زیاده!!!!! یکی و دوتا و سه تا که نیستن، یعنی اگه برای هر کدوم ماهی یه بار یه مشکلی پیش بیاد، میشه نتیجه گرفت کل ماه ذهن همه مون درگیره!!!!! طرح منم شروع شده و روزنه های امید بیشتر شده!!!! ایده هامو یاداشت میکنم و امیدوارم بتونم .... این روزها فک کنم حتی تو خواب هم خیلی تلاش میکنم!!!! فک میکنم سال های خوبی داشته باشم!!!! البته اگه زندگی همین چیزایی باشه که من الان توی ذهن کوچکم دارم!!!!! ولی واقعاً هیچی این زندگی مشخص نیست!!!! این روزها به نتیجه رسیدم که سرمایه برای روزای سخت، پول نیست، مهربونی و بخشش تو روزای خوبه!!!! اینو واقعاً به نتیجه رسیم!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:39 توسط جسور |
|
|
نمی دانم چرا مجبورم دوباره اینو بنویسم که: این روزها دور و برم پر شده از آدمایی که میتوانند اما نمیخواهند!!!
زمستون این روزها گرم گرم شده، این روزها وقتی میبینم که مردم چقد منتظر یارانه هان، دلم سیر میشه از این وضع!!!!
زندگی منم بی انگیزه سر میسه، هر چند که مقالات زیادی نوشتم، بعضیا اکسبت شدن و بعضیا هنوز زیر داورین!!! این روزها مقاله نوشتن هم زیاد نمیچسپه!!!! نمیدونم دکتری بخونم یا نه؟؟ نمیدونم چرا دورو بریام میخوان زندگی رو اینقده سخت جلوه بدن!!!! به نظر خود منم هیچی به این اندازه که ما فکر میکنیم سخت نیست!!!! حتی .... زن داداش ما هم هنوز تو کماست، روزای سخت و پر هزینه ای رو دارن میگذرونن!!!! ما هم دلمون دورا دور پر شده از غصه!!! غصه های رنگارنگ و قشنگ!!!! به هر حال خودتون هم میدونین دوستان: سیب زندگی برای اینکه از هوا به زمین برسه صدتا چرخ میخوره!!!! یه ورش شاید بد رنگ باشه اما کل سیب که کرم زده نیست!!!! پس چون میگذره غمی نیست!!!! در همه حال وقتی تو موقعیتی هستین که واقعا میتونین کار خوبی بکنین هیچ وقت شک نکنین!!!! |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 14:59 توسط جسور |
|
|
نمیدانم چرا این روزها مدام به آدمایی بر میخورم که " میتوانستند اما نخواستند"!!!!
هوای این روزها، هوای سردیه و خشک!!! روزها هم عادی سر میشه!!! به نظر میرسه روابط تا حدودی گرم شده!!! بعضیا هم مشکلات بزرگی براشون پیش اومده و قعطا شرایط سختی رو دارن تحمل میکنن!!!! خود منم این روزها آدمی شده ام که انگار چایی ام سرد شده و چایی میخوام بخورم تو این سرما!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:49 توسط جسور |
|
|
عکس مربوط به ۱۱ اردبیهشت ۱۳۸۸
گرچه سرمون شلوغ شده ولی دوستان همیشه خاطرمون میمونن!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:41 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|