![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
همیشه این وقت سال کسی وارد زندگی من میشود، کسی که به نظر میرسد مثل هیچ کس نیست!! این بار پای یک دختر عجیب به زندگی جدید من باز شده است، دختری نزدیک به رود نیل و به عجیبی اهرام ثلاثه!! دختری به نام ایمان!!! نمیدانم خدا چه از من میخواهد و مرا به کجا می برد!!!
چیزی که مشخص است نیرویی نمیخواهد من دور شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:10 توسط جسور |
|
|
یک سری از کامنت های (از سال 88 تا 93) دوستان همیشه بیادماندمیم رو امشب خوندم و حسابی دلم برای اون زمونا تنگ شد
یادش بخیر سه شنبه 14 مهر1388 ساعت: 22:29 سلام اقای دکتر جسور خوبی؟ من دانشگاه کردستانم. خیلی اینجا جات خالیه. چه خبر از زابل خوش میگذره؟ سه شنبه 1 دی1388 ساعت: 14:38 سلام.ناراحتم کردی پسر.خدا بیامرزدش.بی خیال.بخند و زندگی کن میون آدمایی از جنس همین آفتاب که شاید الان روزگار کنارت آفتابی بوده.خبری از ما نمیگیری با مرام.مارو یادت رفته.آهنگامو دارم آماده میکنم تا تابستان 89 با مجوز وارد بازار کنم.پیام رایگان شد خبری بدی ممنون میشم.یادت نره رفیقی داری که هنوز یادته. سه شنبه 8 تیر1389 ساعت: 5:50 سلام سه شنبه 21 دی1389 ساعت: 19:12 همه بچه ها سمیناراشونو دفاع کردن تو کجای بیای دفاع کنی ژسر خوب؟ سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ساعت: 22:49 هر جا که باشید مهم اینه که احساس شاد بودن داشته باشید، حالا چه زابل باشه چه ارومیه..... یکشنبه 18 اردیبهشت1390 ساعت: 2:1 سلام واقعا دارن بهت گیر میدن که تا حالا کجا بودی. بهشون میگفتی همون جایی بودم که استاد راهنمام گفت برو. میگفتی شما چرا سراغی از دانشجویی که میفرستین بیرون نمیگیرید. مگه همش دانشجو باید سراغ استاد بره یک بارم که شده این استاد که پول پایان نامه رو میگیره یه سراغی از دانشجوش بگیره که آیا مرده است یا زنده؟ به چیزی احتیاج داره یا نه؟ چهارشنبه 4 آبان1390 ساعت: 14:25 سلام آقای جسور خوب هستید، که ان شالله؟
دوشنبه 23 آبان1390 ساعت: 15:16 سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه. واسم جالب بود که یک شیلاتی متن نوشته اونم از دانشکاه زابل. آخه منم همونجا درس خوندم اونم رشته شیلات. الان ابوظبی هستم. تو یه شرکت فرانسوی کار میکنم. کارم بد نیست. دوست داشتی میتونی با ایمیل بالا تماس داشته باشی. سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت: 18:31 توسط:p.b.f.c جمع كن خودتو با اين وبلاگ مزخرفت اه اه اسم خودشم گذاشته جسور یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت: 20:4 سلام یکشنبه 1 بهمن1391 ساعت: 17:48 سلام جمعه 9 فروردین1392 ساعت: 22:40 سلام مهندس خوبی؟ یکشنبه 24 شهریور1392 ساعت: 10:39 سلام خدا قوت از اینکه همیشه ما را یاد میکنی مچکرم
چهارشنبه 3 دی1393 ساعت: 19:8 جوامع ما ها که ظاهرا کشورهای در حال پیشرفت نامیده می شود فقط ظاهر کشورهای اروپایی و امریکایی را داریم کپی برداری می کنیم و پیشرفت را فقط این می نامیم که خوش تیپ باشیم و به خودمون زیادی برسیم و الی آخر .... و این ها را بروز بودن می نامیم در صورتی که به نظر من اگر افکارمان را درمان بکنیم و آن را در کودکان امروز و به اصطلاح آینده سازان فردا نهادینه بنماییم حتما بخش عظیمی از مشکلات کشورهایی مثل ما حل خواهد شد.
شنبه 6 دی1393 ساعت: 23:47 سلام شنبه 4 بهمن1393 ساعت: 18:46 سلام اقای جسور خوبین؟ واقعا خیلی خوشحالم که تا این اندازه پیشرفت کردین و امیدوارم که روز به روز شاهد پیشرفت های بیشتر شما باشم. من به شما به عنوان یک همکلاسی پر تلاش و با اراده افتخار میکنم. براتون بهترین ها را ارزومندم. انشاالله هر کجا هستین همیشه شاد و سلامت باشین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:57 توسط جسور |
|
|
پس از مدت ها گشت و گذار در اینترنت پروفایل یکی از "همیشه شاگرد اولای" دوران دبیرستان نمونه مدرس خوی را پیدا کردم، پروفایلی ساده با عکسی در مایه های سیاه سفید با رزولیشن پایین و ته ریش و موهای کوتاه و نگاهی شوق دار!!! من ایشان را از زمان ورود به دبیرستان نمونه مدرس شهرستان خوی میشناسم و دبیرستان نمونه مدرس اگر نتوانم بگویم جای وحشتناکی بود به راحتی هم نمی توان گفت جای خوبی بود!!! جایی که روزها از ساعت 8 تا 4 در کلاس های سخت میگذشت!! و بچه ها تا پاسی از نیمه شب با شکم گرسنه در سالن مطالعه درس میخواندن!! در این بین شاگرد اولی بود که میانه خوبی با کتاب، بیداری و سالن مطالعه نداشت و به ندرت در سالن مطالعه دیده میشد، و عنوان شاگرد اول درس نخوان مشهور بود، بیشتر وقتش را به جای درس خواندن و رقابت با بقیه صرف خواب میکرد، و اگر خبری می آمد که مدیر از خوابگاه بازدید خواهد کرد سعی میکرد که کتابی در دست بگیرد!! در دورانی که میشناختم شاگرد اول کل دوره خود و به نظر می رسید شاگرد اول کل دبیرستان هم بود!! از لحاظ ضریب هوشی اگر به خودم از 100 نمره 10 را میدادم، به ایشان نمره بالای 80 میدادم. محمدطاها بهادری یکی از خوش ذهن ترین افرادی که توانست با اختلافی ناچیز از شاگرد اول درس نخوان ما سبقت بگیرد اکنون دانشجوی دوره دکتری در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است. به همین خاطر از سر کنجکاوی برای من بسیار جالب بود تا سراغش را بگیرم. نگاهی سریع به اطلاعات پروفایلش انداختم و محل کار و زندگی ارومیه بود! در مورد تحصیلات هیچ اطلاعاتی نبود!! هرچه نامش را جستجو کردم اطلاعات خاصی در اینترنت پیدا نمی کردم و تنها راه ممکن برای برقراری ارتباط را فرستادن یک پیغام از طریق فیس بوک دانستم. پس از یک روز پیغام من را خواند و بسیار ساده جواب داد، ازش پرسیدم که سوالی ذهنم رو درگیر کرده، آیا ادامه تحصیل دادی؟!!! در جواب من گفت " همیشه آنطور که فکر می کنیم نمیشود!! از تحصیلات دانشگاهی اش پرسیدم و جوابی نداد!! و در واقع حتی یادش نبود ورودی چه سالی از دبیرستان مدرس خوی بود!! برای من دردناک بود که چرا این انرژی باید از مسیر خودش خارج شود اما میتوانستم بفهمم که او مصمم تصمیم گرفته است تا شادی های زندگی اش را لای کتاب جا نگذارد و دنیای واقعیتری داشته باشد!! اما به راستی هم حق با او بود که همیشه آنطور که میخواهیم نمیشود و نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 15:55 توسط جسور |
|
|
چند روز پیش با ریاست دانشکده ملاقاتی داشتم، خانم بسیار باسواد و فعالی بود و طی مدتی که باهاش حرف میزدم نکته ای ذهنم رو درگیر کرد، این که چرا این خانم با وجود اینکه برنامه های بلندمدت برای رقابت با پیشرفتهترین دانشگاههای دنیا میریزد، از مدیریت مالی دانشگاه در سطح کلان حرف میزند، اما هنوز پر از احساسات مادرانه است، و در مقابل چرا و چه چیز دنیای مادرم را کوچکتر کرده و همه آرزوهایش را بلعیده است!!! مادر قهرمان من از بین 13 فرزند 11تا بچه قد و نیم قد رو زنده نگه داشته و با در نظر گرفتن امکانات آن زمان و حتی الان در آن نقطه جغرافیایی که کوچکترین تکنولوژی سیستماتیکی در کار نبوده و نیست، شاید بتوان درصد موفقیت 85 را در زادآوری طبیعی به عنوان یه رکورد در کتاب گینس ثبت کرد. با یک حساب سرانگشتی، برای هر بچه حداقل چهار ماه آخر دوران حاملگی و 9 ماه اولین عمر بچه و بدون در نظر گرفتن هیچ اینتروالی این 13 ماه را در 13 تا بچه ضرب کنیم حاصل آن حداقل 13 سال از باانرژی ترین دوره عمرش به سختی و با درگیری تمام گذشته است. دنیای خانم ریاست دانشکده عجیب است و سعی میکند آدمهای بالغ و ایده پرداز و کنجکاو را مدیریت کند و یک سلسله مدیریتی منظم تأثیر معنی داری بر موفقیت ریاست دارد اما دنیای مادرم به سادگی عجیب تر است، مادرم همزمان بچه هایی با فاصله سنی 20 سال دارد، بچه های نیم قد و کنجکاو و بزرگترهای پرتوقع و بی برنامه و همیشه عصبانی!!! اگر بخواهم قدرت مادرم را در راضی نگه داشتن یا به عبارتی دیگر پایدار نگه داشتن چنین سیستم ناهمگونی ندیده بگیرم اما شاید نتوان از کنار مقایسه ی مدیریت چنین سیستمی با سیستم جنگل های کوهپایه ای یک آتشفشان فعال به راحتی گذشت.
قطعاً اگر آدم های فعال و ایده پرداز و تکنولوژی و بودجه را از ریاست دانشکده بگیریم هرگز به اندازه مادرم مدیری موفق نخواهد بود. اما اگر نخواهم به این شدت خوشبین باشم باید از خود بپرسم که آیا ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 13:37 توسط جسور |
|
|
با توجه به تجربه قبلی از یک شهر با جمعیت 45هزار نفر چه انتظاری داشتم اما پس از مدتی فقط تعجب کردم!!! وجود ایستگاه اتوبوس، ایستگاه قطار با برنامه بسیار منظم تا پاسی از نیمه شب، اینجا پاسی از نیمه شب در سامر تایم شروع روز بعدی خواهد بود، پس عملاً سیستم شبانه روزی است. سیستماتیک بودن کلمه "سفر" در اینجا را از کلمه "سفر" ما به طور کلی جدا میکند. برنامه حمل و نقل عمومی خیلی منظم و راحت (دکمه قرمز "استوپ" در اتوبوس های عمومی جای جمله "آقا پیاده میشم، آقــــــــــا پیاده میشه " را گرفته است و عمراً کسی از راننده انتظار اشته باشد که در جایی غیر از ایستکاه توقف داشته باشد)! در مواردی که امکان رفتن سیستم حمل و نقل عمومی فراهم نشده است تله تاکسی هایی "یعنی همون سیستم تاکسی تلفنی خودمون" با قیمت سیستم حمل و نقل عمومی در نظر گرفته شده است و دسترسی و هماهنگی با آن ها خیلی راحت است. کلاً شهر به طور عجیبی سیستماتیک است. وجود حداقل 10 عدد فروشگاه بزرگ که از همه چیز در ان پیدا میشود (لازم به ذکر است که سیستم مغازه داری به سبک ما در قرن هجده ام شایع بوده و اگر موردی پیدا شد به احامال بالا آسیایی است و مواد مورد نیاز آسیایی ها را در سطح خرد عرضه می کند، مثلاً من برای تهیه تخمه و لیف حمام و ترشی ایرانی و خیار شور اونجا میرم) و معمولاً یک وِست بازار هم پیدا میشود که اقلام حلال را میتوان آنجا پیدا کرد که فروشندگانش اغلب از کشورهای ترکیه یا افغانستان هستند. کلمه "افغانی" اینجا از زمین تا آسمان با کمله "افغانی" ما فرق دارد. کسانی که عشق خرید دارند که بیشتر ما ایرانی ها ذاتاً داریم از این عشقا، هر هفته میل باکس خانه با انواع مجلات رنگی که مخصوص تخفیف های هفتگی هستند پر میشود که میتوان ساعت های زیادی را در فروشگاه ها قدم زنی کرد، فروشگاه گردی اینجا چیزی در معنای خیابان گردی خودمان است. بیمارستان و مراکز درمانی که معولاً خلوت هستند، چرا که هر نفر یک دکتر دارد و کلیه هماهنگی ها با دکتر خودش صورت میگیرد. مگر در مواقعی که بیمار تشخیص بدهد در وضعیت وخیمی قرار دارد. هزنیه های پزشکی و جراحی رایگان است. که البته این سرویس ها در قبال مالیات بالا می باشد، هر شخص بسته به شغل و درآمد خود از 37 تا 45 درصد مالیات میدهد. استخر و استادیوم ورزشی و بیش از 10 عدد سالن و زمین فوتبال و تنیس و گلف مدارس اینترنشنال و خصوصی و دولتی به تعداد رضایت بخش کارکرد عجیب جی پی اس تلفن های هوشمند که رفتن به هر نقطه و آدرسی از شهر را خیلی راحت کرده است. بالا بودن شاخص معلول دوستی شهر، به طوریکه یک معلول میتواند با وسیله خود تمام شهر و ارگان ها و فروشگاه ها را سر بزند و نیازش را برطرف کند، حتی سیستم دستشویی های عمومی و اتوبوس و قطارها نیز چنین شاخص ها را به طور قابل قبولی رعایت میکنند. وجود سیستم جاده ای بسیار منظم برای دچرخه سواران، افراد پیاده در طول مسیر اصلی در سرتاسر شهر و خارج شهر!! پیداکردن نمایندگی اکثر کمپانی های مشهور دنیا (ولی زارا نبود) از لوازم برقی گرفته تا اسب بازی های حیوانات خانگی!! حیوانات خانگی شخص ثالث محسوب می شوند و دارای شناسنامه و بیمه شخص ثالث می باشند. هتل و رزرواسیون آنلاین و بسیار راحت حتی برای کسانی که خواهان اجاره ماشین، تاکسی، خانه، اتاق برای مدت زمان یک روز هستند! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 2:10 توسط جسور |
|
|
از مزایای بی تفاوتی مردم اینجا "خود" بودن است، پس از سال ها موهای سرم رو کوتاه کردم تا از نم نم باران استفاده لازم رو ببرم :D، البته جدی بودن خودم رو توی هدفم رو هم نشون میده :D
اینجا هوای قورمه سبزی و دوغ و چای و رستوران ایرانی اگر بزند به سر، دست کم 400 تومانی آب میخورد، ولی هیچ پولی در برابر شادی ارزش نداره، یادش بخیر بخاطر 10 تومن چه خوشی هایی از خودم دریغ می کردم، البته نداشتم
دوستای خوبم که نظر میدن، نظراتتون رو میخونم و ازتون ممنونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 23:40 توسط جسور |
|
|
به نظر می رسد مردم حوضه اسکاندیناوی مردمی بسیار خانواده دوست هستند، خاتواده دوستی اینجا معنی خاص خود را دارد و با چیزی که تصور میکنیم کمی فرق دارد! آن ها به جای اینکه وقت خود را با دیگران یا در خیابان یا بارها سر کنند ترجیح میدهند که در کنار خانواده های خود باشند، برای همین در بیشتر شهرها در همان ساعات اولیه شب، شهر به حالت فریز شده در می آید. بیشتر خانواده ها تمایل به داشتن بیش از دو فرزند دارند. زن به شدت از اینکه حامله می گردد احساس افتخار می کند و با غرور خاصی آن را به دیکران اطلاع می دهد و آن ها را به همین خاطر به مهمانی دعوت می کند.
برای من چنین حالت زنان اینجا بسیار جالب است، چرا که با وجود نرخ طلاق بسیار بالا ترسی از زندگی بدون شوهر احساس نمیگردد!!! در واقع هر زنی میداند داشتن یک "همسر" خوب ایده ال است اما به ندرت بتوانند داشتن یک "بالاسر" را تحمل کنند!! آن ها بعد از ازدواج در تمام دارایی های یکدیگر شریک اند و زن هیچ وقت از جمله "هری برو خونه بابات" ترسی ندارد و در واقع مرد همچین جمله ای در ذهن خود ندارد!! یاد خواهر بیچاره خودم افتادم که اسیر یک ازدواج سنتی وحشتناک "تبادل دو زن در بین دو خانواده" شد، که معمولاً یک زن صرفاً یک کالای بدون هیچ حق انتخابی در نظر گرفته می شود و عملاً تمام ادامه زندگی جدیدش را مدیون شانس میشود (در این مورد خواهر من عملاً کالا در نظر گرفته شد و فرهنگ سنتی-مذهبی آمیخته با مردسلاری خشن چنان بلایی بر سرش آورده که هیچ گاه نتنها کلمه "طلاق" را از بیگانگی نمی تواند در بیاورد و بلکه برای شروع زندگی جدیدی به جامعه وارونه هرگز نمیتواند اعتماد کند. "ژن پ ژن" یا "زن در عوض زن" از وحشتناکترین درجه عقب ماندگی فرهنگ ما بود که خدا را هزارن مرتبه شکر در حال حاضر به ندرت اثری از آن دیده میشود. امشب یک شب رویایی برای من بود، شام شب کریسمس را مهمان یک خانواده بسیار زیبا بودم، آنچه برای من جالب بود این بود که تمرکز بر روی بچه هاست و مردم اینجا به شدت به بچه های خود شادی و انسانیت و خوبی می آموزند. قبل از شام پدر و مادر خانواده خواستند تا هرکس برای خود دعا کند. من برای خودم تنها که نه، برای همه مردم از جنس خودم دعا کردم که: خدایا قدرت گفتن "الله اکبر" را به هیچ چشم متجاوز خونریزی نده!! خدایا قبل از همه نعمت هایت به ما قدرت فهمیدن اینکه "چطور با نعمت هایت دنیای زیبایی بسازیم" بده و بقیه دعاها هم با شماها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 4:14 توسط جسور |
|
|
امروز به یکی از روستاهایی با قدمتی طولانی مربوط به 1700 و 1800 میلادی سر زدم، حس عجیبی بود، زندگی بچه گی من در قرن 21م شباهت زیادی به زندگی قرن 17م اجداد دوستان اینجایی من داشت و من میتوانستم به راحتی حدس بزنم هر قسمت خانه مربوط به چیست!!
عچیب این بود که زندگی دربین سال های 1920 تا 1974 شباهت "ظاهری" زیادی به زندگی اکنون ما دارد، و البته همچین شباهت "ظاهری" به زندگی اکنون اروپا نیز دارد! برای من عحیب بود که زندگی در اروپا در یک مدت زمانی شدت پیشرفت بسیار زیادی داشته است بطوریکه در 1970 واقعا میتوان گفت یک زندگی بسیار مدرن و پیشرفته ای بخصوص در بخش پزشکی بوده است و پس از مدتی ظاهر زندگی تغییر ناچیزی داشته است در برابر ما!! اگر بخواهیم تاثیر تئوریپردازهای برجسته تاریخ آن زمان را نادیده بگیریم، حلقه گمشده این پیشرفت را شاید فقط بتوان در رفتار مردم پیدا کرد، مردمی که به نظر سبک زندگی امروزشان شباهت ظاهری زیادی به ما دارد اما با خصوصیات اخلاقی عجیب!! به نظر میرسد آنها بیش از هر چیز به این نتیجه رسیده اند که رمز زندگی راحت بدون "درک کردن" برای با همدیگر بودن ناقص خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ساعت 23:48 توسط جسور |
|
|
خیلی از دوستایی که مدام وضعیت ادامه تحصیلم رو پیگیری میکنن، من ازشون تشکر میکنم. محض اطلاع دوستان عزیزم، از آنجایی که در دانشگاهی که من پذیرفته شده بودم کلیه عملیات پذیرش و ثبت نام و اقامت طی شده بود من به یقین بالایی رسیده بودم که امسال یعنی 25 ژانویه باید اونجا باشم. اما نتیجه آزمون آیلتس من کمتر از حدی شد که دانشگاه برای دانشجویان غیر انگلیسی زبان نیاز داشت و همین باعث شد که استاد راهنما به من بگه که با این نمره این پوزیشن به شما تعلق نمیگیره من هم قبول کردم و ازش بخاطر همکاری های زیادی که با من داشته تشکر کردم و خواستم که این رابطمون ادامه داشته باشه و اونم گفت به محض اینکه نمره مورد نظر رو گرفتی بهم خبر بده و ..... در حال حاضر مشغول تقویت مهارت های آزمون هستم و انگیزه ام هم برای رسیدن به پوزیشن های بهتر و رقابت سخت تر زیادتر شده برای دوستای عزیزم آرزوی لحظاتی گرم و دلنشین در این زمستون سرد میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 14:26 توسط جسور |
|
|
به احترام شروع سال 2014 میلادی و شروع فصل تازه ای از زندگی خودم من پل رنگین کمان را,آفتاب مهربان را دوست دارم ... ابرهای پر ز باران, کوهساران,ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم ... عاشقان ناتوان را, عشق های بی امان را من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم ... دوستی های نهان را,خنده های ناگهان را بوسه های صادق و سرشارمان را من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم ... مادران را ,آرزوهای عزیز و خو بمان را,قلبهای پاکشان را اشکهای نابشان را, دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را,شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم ... من دروغ بچگان را,شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را,پاکی احساسشان را, خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را,دستهای کوچک و پربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را,اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم ... سایه های کاج های مهربان را,بید مجنون ها و برگ نازشان را سروها و قامت رعنایشان را,نخلها و ارتفاع نابشان را تاکها و مستی انگورشان را,سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگورجهان را دوست دارم... نازهای معشوقان زمان را,دل شکستنهای بیمنظورشان را بوسه های گرمشان را,قهرهای تلخشان را آشتیهای زود هنگامشان را,عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را,آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را,گریه های شوقشان را گریه های قلبشان را,حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم ... لیلی و مجنونمان را,خسرو و شیرینمان را کوه کن فرهادمان را.... یادم آمد من "خدا "را و "خودم "را و"جهان" را دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم ... می پرستم....
من" خدای آسمان را" , "کهکشان "را دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 14:18 توسط جسور |
|
|
این نوشته دست نوشته من نیست و از وبلاگ Omid Maleki کپی شده است. دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، لاشه اش را روی میز کارم پیدا کردم. یک هفته بود که با هم زندگی می کردیم. شب ها که دیر می خوابیدم، تا واپسین دقیقه ها دور سرم می چرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود. در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷تا ۲۱ روز است. با خودم شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را می دیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید همه ی زندگی اش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او دگرگون شد. به لاشه اش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم. غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. بی شک فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شب ها، تاریکی همه ی آن را فرا می گیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی می دیده که به مکافات خطاهایش، بر او فرود آمده ام! شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به جهان، متفاوت نباشد. من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه ی کتابخانه بنشینند وجود داشته. شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و می گفته که ما پیش از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسان های بدبخت بوده ایم. شاید به تناسخ هم باور داشته باشند و فکر کنند در زندگی پیشین انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» رسیده اند. شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره ی فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند. شاید برخی از آنها همه ی عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند. مگسی را یادم می آید که همه ی یک هفته ی زندگی اش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند… مگس دیگری را یادم آمد که همه ی هفت روز زندگی اش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر می کرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، دوزخی برپاست… بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم: کاش میدانستی که جهان بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است. کاش جرأت آزمودن جهان های تازه را داشتی. کاش سرتاسر زندگی هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، هدر نمی کردی. کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمی شدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی. آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به یاد بیاورم که: عمر من در برابر عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در یادم بماند که جهان، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در یادم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم. نمی خواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. جهان را می گردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگتر و گونه گون تر از چیزی که چشمانم، به من نشان می دهد…
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:29 توسط جسور |
|
|
آدم پیر میشود وقتی مادرش را دکتر میبرد و دکتر میپرسد "مادر جان کجایت درد میکند؟" و مادر با سادگی تمام میگوید " معده من، قلب من، دست های من، پاهای من، چشم های من، اینجای سرم"
بعد نگاهی به من میکند و میگوید دکتر هم مثل پسر من است، ناف من هم خیلی وقته درد دارد، حتی..... آدم پیر میشود وقتی میبیند مادرش هزارتا درد دارد اما خم به ابرو نمی آورد!
درد کشیده، سخت کوش و کارگر، نگهبان و پاسدار، اما با تمام این وجود یک دریا دل تو یک قهرمان واقعی بودی در تمام زندگی ام نخواهم ترسید چون نترسیدی، تسلیم نخواهم شد چون تسلیم نشدی، خواهم ایستاد چون همیشه مصصم ایستادی، میبخشم و میگذرم چون بخشیدی و گذشتی، امیدوارم همیشه، چون همیشه امیدوار بودی.... تو به من درس های بزرگی دادی، تو به من فهماندی که .... " مرد و مردانگی به نرییت نیست و یک زن میتواند مردانگی اش بیش از چندین انسان نر باشد" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:20 توسط جسور |
|
|
خدایا ممنونم که به من فرصتی دادی تا بتوانم در یک محیط علمی زندگی جدیدی را شروع کنم، انسان های زیادتری را ببینم و با فرهنگ های مختلف آشنا شوم، به کشورهای مختلف سفر کنم، با بهترین های علمی جهان ارتباط نزدیکی برقرار کنم، بتوانم به زبان انسان های دیگری حرف بزنم، این به نظر من نمود یک تولد دوباره خواهد بود!!! و من این تولد دوباره را به عنوان یک هدیه از طرف خدا پاس میدارم. بدون شک بخش اعظمی از اهداف من در قالب ادامه تحصیل بود و من این فرصت را پیدا کردم تا به عنوان یکی از دانشجویان خوب دنیا در رقابت اسکالرشیپ 100 دانشگاه برتر دنیا خود را نشان دهم، این برای من شروع یک مرحله مهیج در زندگی خواهد بود!!! من معتقدم با کمی برنامه ریزی می توانم حتی در بهترین دانشگاه ها هم بهترین باشم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:23 توسط جسور |
|
|
من به این دست ها قانعم من به این رنگ ها قانعم من به این حجم کوچک قانعم
من به این سادگی قانعم من به این عشق قانعم من به این زندگی قانعم من به بوی حنای مادرم عادت کرده ام من به موهای سیاه، سفید و قرمز مادرم عادت کرده ام من به خال های دست مادرم عادت کرده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:42 توسط جسور |
|
|
با کمال تأسف ماموستا شیرکو بی کس شاعر نامدار ملت کرد درگذشت. فک میکنم همه کسایی که سر رشته ای در ادبیات و شعر دارن از رفتن ماموستا بی کس قلبشون به درد اومده!!! یکی از شعرهای ماموستا
در برابر چشمهای آسمان ابر را در برابر چشمهای ابر باد را در برابر چشمهای باد باران را در برابر چشمهای باران خاک را دزدیدند، و سرانجام در برابر همه چشمها دو چشم زنده را زنده به گور کردند چشمهایی که دزدها را دیده بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:56 توسط جسور |
|
|
مصاحبه من بصورت ویدئو کنفرانس با دانشگاه ناتینگهام امروز رأس ساعت 8 صبح به وقت لندن برگزار شد. از اساتید مورد نظر 5 نفر بودن که یکی از اساتید وضوح صدای پایینی داشت که من گفتم صدای شما را شفاف ندارم و با خنده گفت اشکال از لپ تاپ منه و بقیه عالی بودن!!! دوتاشون خانم بودن و قیافشون به آسیای شرقی میخورد و بقیه موهای بور و سفید داشتن که مشخصاً اروپایی غربی بودند. از سن، تجربیات تخصصی، علاقه مندی ها، تصمیم گیری در موقعیت های سخت، تصمیم گیری در مورد آینده و ازدواج و رفتن به کمپ های دیگر دانشگاه و ... پرسیدن!!!! من از شرایط تحصیلم گفتم و شرایطی که من تونستم تو این شرایط خودم رو نشون بدم و مهارت هایی که دارم و .... شرایطی که یک گروه پژوهشی باید داشته باشه تا بتونه به نتایج مطلوبی برسه رو گفتم!!!! خودشون کلی ذوق کرده بودند!!!! وقتی گفتم در پژوهش هر چیزی خیلی بیشتر از آنچه ما فکر میکنیم طول میکشه و یک پژوهشگر جدا از تکنیک های پژوهشی باید مدیریت زمان رو مد نظر داشته باشه یکی از اساتید عجیب تشویق کرد!!!! مصاحبه یک ساعت طول کشید!!!! خلاصه به من گفتن تبریک!!!! شما در مصاحبه ما عالی بودین و بگ گراند خیلی خوبی برای جذب در دانشگاه ما دارین و امیدوارم اولین دانشجوی بورسیه ما باشین!!!! من هم گفتم باعث افتخارمه و بی نهایت مشتاقم در یک فضای توسعه یافته و علمی تحصیلات خودم رو ادامه بدم تا هر چه بیشتر بتوانم در زمینه علمی خودم برای جهان مفید باشم!!!!
و حالا من فکر می کنم که تجربه خوبی بود و امیدوارم بتونم در این زمینه موفق شوم!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:50 توسط جسور |
|
|
رمضان ماه خوبی ها، با خوبی و خوشی شروع شد، با وجود سختی های پخت و پز برای ما سعی میکنم بتونم از این ماه به بهترین نحو استفاده کنم!!! مصاحبه من با دانشگاه ناتینگهام هم به هفته بعد موکول شد، امیدوارم بتونم از پس این مورد هم بر بیام، فک میکنم بتونم نتیجه خوبی بگیرم. اینجا من متنی از "براندن" عکاس/بلاگر امریکایی" Humans of New York" رو آوردم که در مورد یک راننده تاکسی ایرانی نوشته: "کرایه اش برای ۴۵ دقیقه سواری در سطح شهر تنها ۶ دلار
شد. اما من همون پولی که تو آمریکا برای این مقدار سواری می پردازم رو بهش دادم.
ازش پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت آره. وقتی برگشتم ایران با همسرم آشنا شدم یاد خونوادم افتادم که به نوعی از خود گذشتگی نشون دادند، شغل های سختی داشتند، موقعیت های سختی رو تحمل کردند، آرزوهاشون رو فدای ما کردند، از خواب شباشون زدن، ناخواسته وارد جریان هایی باور نکردنی شدند اما همیشه میگفتند "نه چیزی نیست، تو نگران نباش!!!" اینا کسایی هستن که برام به تموم دنیا می ارزن!! اینا کسایی هستن که به من کمک کردن تا من بتونم در مسیر خوبی زندگی خود را ادامه دهم. فک میکنم من سالهای زیادی رو مدیون بزرگواری خیلی از اطرافیانم باشم. آرزوی بهترین ها رو دارم براشون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:27 توسط جسور |
|
|
اخیراً مقاله ای را برای یکی از مجلات بسیار مشهور در زمینه شیمی مواد غذایی فرستاده بودم که ادیتور مجله، مقاله را مستقیماً به دلیل "عدم رعایت حقوق ماهی در زمان کشتار" رجکت کرد. این مورد به من خیلی برخورد، من در مقاله روش کشتار ماهی رو مطابق با قوانین اسلام و عادات غذایی در کشورهای اسلامی بیان نموده بودم، اما ادیتور دلیل رجکت کردن مقاله را مطابق نبودن روش ما با روش موجود در اروپا، آمریکا، کانادا و استرالیا ذکر کرده بود، اینجاش خیلی دردآور بود که ما مسلمانان جهان باید قوانینمون رو ندونیم، یا دلیلی برای قوانینمون ندونیم!!! چرا دیگران باید ملاک پیشرفت ما باشند!!!! در یک نامه به سردبیر مجله مورد نظر، که یکی از متخصصین باتجربه در دنیای علم شیمی مواد غذایی می باشند، با ابراز تعجب فراوان از نظر ادیتور محترم، ضمن بیان ارزش قوانین اسلام، آن را با ذکر دلایل فیزیولوژیکی کاملاً علمی بیان نمودم و اشاره نمودم که گایدلاین های اروپا و آمریکا و ... نیز در صورتیکه بخواهند جنبه کاربردی پیدا کنند، کاملاً تایید کننده روش ما می باشند. از ادیتور خواستم اگر دلیلی برای رد دلایل من دارد، بسیار مشتاقم آن ها رو مورد توجه قرار دهم. مشکل شیلات کشور ما اینه که همه کسایی که شیلات رو مدیریت میکنن، شیلاتی نیستن!!!! از خوندن این رشته تو همچین شرایطی بدم اومده!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:0 توسط جسور |
|
|
عنوان وبلاگم رو پس از سال ها عوض کردم یادش بخیر "گاه نوشتههای دانشجویی از شیلات" پس از گذشت 7 سال به "گاه نوشته های دانشجویی از سیلوانا" تغییر نام داد!!!!
اگرچه تا حدودی در مسیر تغییر رشته قرار گرفته ام اما به خاطر عشقی که به اساتید شیلات دانشگاه کردستان (دکتر غیاثی و دکتر کمانگر) دارم و مهمتر از همه، بخاطر روی گل بچه های شیلات 84 دانشگاه کردستان، هر جای دنیا باشم "همیشه شیلاتی میمونم"... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:56 توسط جسور |
|
|
بهترین معلم زندگی من پدر من بهترین معلم زندگی من بود. من از پدرم یاد گرفتم که چقدر خودخواهی بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که تعصب چقدر می تواند داوری عادلانه را کج کند!!! من از پدرم یاد گرفتم پرخاشگری چقدر می تواند تأثیر بدی داشته باشد!!!! من از پدرم یاد گرفتم که عشق نورزیدن و عاشق نبودن چقدر بد است!!!! من از پدرم یاد گرفتم در نظر نگرفتن احترام طرف مقابل چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم سنگ دل بودن چقدر بد است!!!!! من از پدرم یاد گرفتم داشتن فرزند زیاد چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که چقدر درس نخواندن بد است!!!! من از پدرم یاد گرفتم که چقدر گذشت نکردن بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که فحش دادن حتی اگر به حق باشد؛ چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که هر تصمیمی که با عصبانیت گرفته شود پشیمانی می آورد!!! من از پدرم یاد گرفتم همه آدم ها بد نیستند و به ازای آدمای کوچک و بد کلی آدم صادق و بزرگوار وجود دارند!!! پدرم به من یاد داد این فکر که همه مردم دوشمنت هستند چقدر بد است!!!! من از پدرم یاد گرفتم که چقدر کار نکردن و بی تجربگی ناکارآمد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که کوتاه نیامدن چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که بدبینی چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که باختن اگر همیشه باختن بیاورد چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که از هر باختن درس نگرفتن چقدر بد است!!! من از پدرم یاد گرفتم که برای شعور دیگران قیمت گذاشتن چقدر بد است!!!! من از پدرم یاد نگرفتم که انجام دادن فلان کار خوب است، من فقط یاد گرفتم انجام دادن فلان کار بد است!!! بطور ساده تر پدر من کار خوب انجام دادن را به من یاد نداد، فقط یاد داد که کار بد انجام دادن بد است!!!! پدر من زندگی را بطور معکوس به من یاد داد!!!! من فارغ التحصیل یک آکادمی معکوس و عجیب می باشم!!!! " من از زندگی پدرم به نتایج بسیار خوبی رسیدم، من به نتیجه رسیدم که معلم معکوس بودن چقدر انرژی و قدرت می خواهد!!! و چقدر مأموریت سختی است!!!! معلمی معکوس یک شغل بدون لذت است که شاید در انتها به پوچی نیز برسد. پدر من قویترین مدرس معکوس زندگی من بود!!!
برای شاگردان معلمان معکوس شاید پیدا کردن جواب این سوال که " آیا انجام دادن کار خوب بهتر است یا انجام ندادن کار بد؟" همیشه سردرگم کننده باشد!!!! اما نکته برجسته چنین شاگردانی می تواند در بلندمدت مشخص گردد و آن سازگار بودن است!!! به طور خیلی ساده، اکثر مردم بر این باورند که انسان های خوب کارهای خوب انجام می دهند و انسان های بد کارهای بد!!! اما در بلندمدت آنچه مهم است این است که انسان های خوب کارهای بد انجام نمی دهند!!!! شاگردان چنین معلمانی در کوتاه مدت انسان های خوبی به نظر نمی آیند؛ شاید به این دلیل که کار خوب انجام دادن را بلد نیستند، اما با گذشت زمان می توانند بیش از هر کسی قابل اعتمادتر باشند، فقط به این دلیل که کار بد انجام دادن را بلد نیستند!!! و در آخر " روز معلم بر معلمین معکوس مبارک باد" |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 13:18 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|