![]() |
![]() |
|
| یک روز رسد غمی اندازه کوه، یک روز نشاطی اندازه دشت|فلسفه زندگی این است، در سایه کوه باید از دشت گذشت |
|
برای مدتی کوتاه نیاز به ماندن در اسکاتلند دارم و برای همین به سفارت بریتانیا در کپنهاگ رفتم. برای فرار از هوای بارانی تاکسی گرفتم. راننده تاکسی 20 سال پیش از اتیوپی به دانمارک آمده بود و تحصیلات خود را در رشته مارکتینگ ادامه داده بود، بدون اینکه بداند هدف من از رفتن به سفارت چیست شروع کرد به نصیحت کردن که تصمیم خیلی درستی گرفته ام که به انگلیس میروم، میزان مالیات بسیار کمتر است و زبان رسمی انگلیسی است و نسل مهاجر به خوبی جا افتاده اند، حتی شهردار لندن هم یک مهاجر است دیگر… من حرفش راقطع کردم و گفتم با وجود دانستن همه این موارد، اگر به 20 سال پیش که تازه آمده بودی برمیگشتی چه کار میکردی که تا الان نکرده ای: جواب داد "خیلی بیشتر وارد جامعه میشدم و اینتگریت میشدم!" من این را در بدو ورودم به دانمارک دیدم، در سوند و نروژ هم دیدم که مهاجرین و حتی نسل دوم مهاجرین هرگز نتوانسته اند با سیستم زندگی مردم اسکتاندیناوی هماهنگ شوند، شاید مردم اسکاندیناوی بسته تر از همه مردم اروپا باشند و همین است که به سختی میتوان یک مهاجر کارآفرین را در اسکاندیناوی یافت!
به محض فارغ التحصیلی، در بهترین کمپانی مربوط به هدفم مدتی کار خواهم کرد، آنجا چالش های لیدرشیپی و منیجری لازم را یاد خواهم گرفت، نحوه نگاه به نیروی خلاق را یاد خواهم گرفت و اینکه چطور نیروهایی که ارزش افزوده ایجاد میکنند تا در کمپانی احساس رضایت داشته باشند را الگوبرداری و بهبود خواهم بخشید. باید بتوانم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 18:13 توسط جسور |
|
|
اگر در دور افتاده ترین روستاهای کشورهای توسعه نیافته هم باشید و ماهی یک کتاب در زمینه رشته خود مطالعه کنید در کمتر از 5 سال یک دانشگاه بسیار خوب یا یک کمپانی عالی شما را جذب خواهد کرد و اگر همین طور ادامه دهید شک نکنید کسی که شما را استخدام کرده بود را استخدام خواهید کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 16:1 توسط جسور |
|
|
رمضان تمام شد، برای هرکس به طریقی! کسانی آواره کردند، آتیش زدند و به نام خدا و حتی قبل از خدا حکم دادند و جهانی را از خدا ترساندند، در مقابل آدم هایی هم بودند که ساختند، هنر کردند، ایستادند، بخشیدند و گذشتند، و لبخند زدند از مادرم ممنونم که همیشه برایم دعا میکند، او حتی خودش را فراموش کرده است و مرا دعا میکند! در مسیر هدفم خواهم ایستاد، خیلی قوی تر از گذشته ها!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 12:35 توسط جسور |
|
|
10 سال بعد وقتی شروع به صحبت کردن کردم تمام حضار آنقدر تحت تأثیر قرار خواهند گرفت که با لذت و احترام تشویقم خواهند کرد، یک آدم بسیار پولدار، خیر و انسان دوست خواهم شد و برای خیلی ها شغل ایجاد خواهم کرد. کمپانی خودم را خواهم داشت و نماد یک آدم موفق و تأثیرگذار خواهم بود!! همچنان عاشق تمام آدم ها خواهم بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 15:33 توسط جسور |
|
|
دو سال پیش وقتی اینترنت ایرانسل با کمترین سرعت ممکن به روستای محل تولدم رسید خوشحال بودم که امکان چک کردن ایمیل بدون طی کردن مسافت چهل کیلومتری برای رسیدن به یک کافینت وجود دارد!! با خوشخیالی هرچه تمام تر به رقابت با دانشجوهای مجهز به اینترنت پر سرعت (4G) در نقاط دیگر جهان فکر میکردم!! آنقد اینترنت دنیای مجازی و غیر واقعی ای برای من به نظر میآمد که شاید اگر دو سال پیش از من تعریف شبکههای اجتماعی را میپرسیدند جواب میدادم که "ابزاری است وحشتناک که افراد دور را به هم نزدیک و افراد نزدیک را از هم دور میکند"!! و شاید کاملاً هم همینطور بود و شاید هم هست! و برای همین هم مادرم گوشی تلفن را نوعی تسبیح مدرن در دستان جوانان امروزی میدید با این تفاوت که با وجود بازی و شمردن دانه های تسبیح افراد عادت داشتند با هم حرف بزنند اما با بازی با دکمه های گوشی موبایل، افراد در کنار هم با هم حرف نمیزنند و با افرادی دیگر در جایی دیگر در حال ارتباط برقرار کردن هستند!! اما اخیراً وقتی "مارک زاکربرگ" نابغه برنامهنویس هاروارد، خالق فیسبوک، چکی به مبلغ 18 میلیارد دلار را برای خرید واتس آپ میپردازد باید تأمل کرد و با تکرار هم تأمل کرد!! صرفاً جهت درک این مبلغ، به پول های بلاک شده ایران بر سر مسائل تحریم که 30 میلیارد دلار برآورد شده است اشاره کنیم!! چرا او به راحتی برابر نصف سرمایههای بلاک شده یک کشور بزرگ برای خرید یک مسنجر در دنیای مجازی چک میکشد؟؟!! و سؤال خیلی مثبت، چطور یک نفر میتواند از چنین تکنولوژیای چنین بهره برداری کند و من هنوز به مدل عکس پروفایلم فکر میکنم؟ چرا باید تفکر من اینقد سطحی باشد؟ امروزه قدرت این تکنولوژی در برنامه های اقتصادی-توسعه ای هیچ کشوری کم رنگ نیست و در دانشگاههای رنک بالای جهان میلیونها دلار صرف تحقیقات در زمینه علوم شبکههای اجتماعی میشود و نحوه استفاده از شبکه های اجتماعی به یک دانش نوین تبدیل شده است که حتی علوم نوین و پیچیده مدیریت اجتماعی را نیز تحت پوشش قرار داده است. این کاملاً بارز است که کسانی برنده اند که از قدرت این شبکهها استفاده کنند، شاید نمونه راحت و قابل فهم آن را به انتخابات اخیر کشور ربط داد که "صدا و سیما" در برابر "شبکههای اجتماعی" عقب افتاد!!! "من میتوانم" ارقام بالا صرفاً جهت برانگیختن انگیزه شخصی بوده و قصد به چالش کشیدن هیچ موضوعی را ندارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 20:42 توسط جسور |
|
|
چندی پیش وقتی در آپارتمان کوچکم داشتم برای خوابیدن آماده میشدم صدای موزیک همسایه طبقه پایین آنقدر بالا بود که مجبور شدم زنگش را بزنم. دختری بود که به شدت مست به نظر می رسید و حتی شاید متوجه نمیشد ساعت چند نیمه شب است و البته من هم هیچ اصراری نکردم که به او بفهمانم!! فردای آن روز به من گفت تا الان کسی اعتراض نکرده و همسایه دیوار به دیوار من هم اعتراضی نکرده است. برای من عجیب بود که همسایه دیوار به دیوارش اعتراض نکرده بود. همسایه اش یک پسر چینی بود، آن ها هیچ وقت به آن شدتی که نقادانه زندگی میکنیم به قضایا نگاه نمیکنند! وقتی همسایه اش را دیدم از او پرسیدم که صدای موزیک اذیتتان نمیکند؟ گفت چرا اما من از گوش بند استفاده میکنم هنگام مطالعه!!! تئوری "صبر و یادگیری مداوم" را از چینی ها باید یاد گرفت!!! "جک ما" نمونه تمام عیار یک غول خود ساخته چینی از هیچ، علی بابایی ساخت که به خیلی از کمپانیهای کوچک اجازه داد بیزینس کنند و اعتماد دیگران را جلب کنند!!در کنار تأمین کار برای بیش از 20 هزار نفر، سرمایه او امروز از مرز 70 میلیارد دلار گذشته است!! شاید کسانی که آشنایی مختصری با "برند سازی" و "برند منیجری" در دنیای اقتصاد دارند قدرت کار او را بهتر درک کنند!! هویت بخشیدن به کمپانی های کوچک در دنیای اینترنت، یا به عبارت دیگر اعتماد پراکنی مجازی، وقتی که محال به نظر برسد کسی مثل "جگ ما" را میخواهد تا ریسک کند و بایستد!! و "جک ما" هم کافی بود به جایی برسد مثل "سیلیکون ولی" پایتخت انفورماتیک جهان!! "جک ما" در دوران جوانی 10 بار برای ادامه تحصیل در دانشگاه هاروارد اپلای کرد و هر 10 بار ریجکت شد!! اما تئوری "صبر و یادگیری" فرهنگ چینی، دانشگاه هاروارد را مجبور میکند تا امروز از او درس بگیرند!!! دانشگاه هاروارد بهتر میداند که کسانی که بتوانند علم را از لای کتاب و آزمایشگاه ها بیرون بکشند و در سطح عمومی سرویس دهی کنند بسیار معدودند و باید برایشان احترام قائل شد. من مطمئنم میتوانم و نتنها کمپانی خودم را خواهم داشت بلکه بزرگترین کمپانیهای دنیا هم از من مشاوره خواهند گرفت!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:19 توسط جسور |
|
|
اخیراً وقتی در پارکی در حال خوردن یک ساندویچ بودم آزمایش ساده ای برای تست رفتار ریسکپذیری چند طوطی انجام دادم، من در فاصله حدود 6 متر از درختی که تعدادی طوطی روی آن بودند روی نیمکتی نسشته بودم. ابتدا تکههای کوچکی از نان را به زیر درخت ریختم و به روی نیمکتم برگشتم، طوطیها همگی برای خوردن نان آمدند. کمی بعد مقداری بیشتر از تکههای ریز نان را در فاصلهای کمی دورتر از درخت ریختم، تعداد کمی طوطی برای خوردن تکههای نان آمدند. دفعه سوم مقدار بیشتری از تکههای ریز نان را در فاصله دو متری خودم ریختم، هیچ طوطیای به نان نزدیک نشد!!! دفعه بعد تکههای بسیار بزرگ نان را در همان فاصله دو متری ریختم و پس از چند ثانیه نتنها همه طوطیها برای برداشتن نان آمدند، بلکه برای به دست آوردن آن نیز رقابت میکردند!! سنجش زمان لازم برای به دست آوردن هدف با ارزش، یا به عبارتی دیگر ارزیابی میزان انرژی لازم جهت تآمین انرژی جدید، یا به طور خیلی خلاصه "ارزشسنجی هدف"، ریسکپذیری را نتنها در طوطیها، بلکه حتی در جوامع انسانی را نیز بالا میبرد. ریسکپذیری آیا همیشه منطقی است؟
تصور کنید در مصاحبه شغل دلخواهتان از شما سوال شود که "اگر یک عصای جادویی داشته باشید چه شغلی برای خودتان ایجاد خواهید کرد؟" شاید بلافاصله برداشت کنیم که میزان علاقه ما به شغل را میخواهند بسنجند!! اگرچه درست است که به صورت منطقی ما برای شغل هایی اقدام میکنیم که دلخواه ما هستند، اما بسیار منطقیتر این است که در جهان ما احتمال اینکه یک عصای جادویی وجود داشته باشد نزدیک به صفر است، و اگر بر فرض مثال چنین عصایی در اختیار من قرار گیرد بسیار احمقانه خواهد بود اگر از چنین فرصتی برای ایجاد شغل استفاده کنم. جهان زیبا هیچ وقت به یک عصای جادویی نیاز ندارد بلکه جهان زیبا را کسانی میسازند که به راستی خواهان آنند!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 19:42 توسط جسور |
|
|
یکی از سخت ترین سوالاتی که یک سال اول حضور در اینجا همیشه داشتم این بود که "آیا برای تعطیلات آخر هفته که شامل شنبه و یکشنبه بود برنامه ای دارم؟" این برای من واقعاً سخت بود جواب دهم چرا که اولاً در شغل قبلی که دستیار پژوهشی بودم کارفرما حتی انتظار داشت که من روز و شب کار کنم و از این نظر که آخر هفته ها را کار میکردم تحسین میشدم و به عنوان آدم سر به زیر و مثبتی شناخته میشدم. و ثانیاً اگر وقتی هم میشد به خانواده سر میزدم که معمولاً برنامه خاصی را نمی طلبید! اینجا بَلنسِ زندگی و کار آنقد مهم به نظر میرسد که به نوعی تنبلی لوکس و بی دغدغه هم ختم میشود و در مقابل در کشورهایی مانند آمریکا زندگی و تحصیلات با رقابت و پشتکار زیادی همراه است و شاید به راحتی سوپروایزر از دانشجو انتظار دارد که آخر هفته ها نیز درگیر باشد و البته خودش نیر هست!!! چرا که سرعت ایده پردازی و رقابت برای پیاده کردن ایده ها بسیار بیشتر است!! یک تفاوت بین افراد موفق و افراد دیگر وجود دارد: "افراد معمولی برای آخر هفته های خود برنامه میریزند و افراد ثروتمند از چندین سال قبل برنامهریزی کردهاند"! اکنون که به برنامههایم نگاه میکنم میبینم که من دقیقاً برای آخر هفته ها برنامه ای ندارم، اما برای سالها برنامه دارم. برای شاید 10 سال بعد رویاپردازی میکنم! به خودم جایزه میدهم بابت چیزهایی که به دست میآورم با پشتکار!!! من هر روز یاد میگیرم و رشد میکنم!!
اینکه سیگنیچر شما به یک کمپانی بزرگ اعتبار تولید یک محصول جدید بدهد هرگز کار محالی نیست، اینکه در کنار شغل اصلیتان، مشاوره شما در تعطیلات آخر هفته برایتان اعتبار و ثروت بیاورد یک رویای شدنی است! مطمئن باشید آسمان خراشهای دنیا را رویاپردازان فتح خواهند کرد!
اگر از زندگیتان راضی نیستید فقط به یک شرط میتوانید زندگیتان را تغییر دهید، به خودتان ایمان داشته باشید، فقط همین!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ساعت 22:13 توسط جسور |
|
|
امروز اولین برف بارید و ما تصمیم گرفتیم آدم برفی بزرگی بسازیم و تقریباً بچه های هلند و رومانی و دانمارک و چین و کلمبیا و برزیل و ایتالیا، غنا و ... همه بودند! در نهایت وقتی آدم برفی ما تمام شد پرچم کشور دانمارک تنها پرچمی که در دسترس ما بود را در دستش قرار دادیم! پسر دانمارکی گفت من پرچم را دوست ندارم، این برای من عجیب بود، شاید اولین بار بود که کسی در دانمارک بگوید من پرچم را دوست ندارم، آن ها به شدت به پرچمشان افتخار میکنند و در واقع از هر فرصتی برای نشان دادن پرچم کشورشان استفاده میکنند. در واقع پرچم چیزی فراتر از یک نماد ملی است و از جشن تولدها تا مراسم تدفین از آن استفاده میکنند. یا حتی طرح های دستی را نیز به همراه پرچم هدیه میدهند. اصولاً این رفتار هرگز از "خود برتر بینی" نمیاید. خود برتر بینی بلایی است که به جان ما افتاده است و حسابی جای اعتماد به نفس را گرفته است. با خود برتر بینی آرامش خود و دیگران را بهم زده ایم. یکی از بچه ها بهش گفت پرچم بسیار قشنگی است، لبخندی زد و گفت اما اینترنشنال نیست! یعنی چون ما بچه های اینترنشنال هستیم لزوماً لازم نیست پرچم کشور ما باشد.
جهان ما اگر به شدتی که ما تعصب می ورزیم ادامه پیدا کند جای زندگی نخواهد بود، هر روز شاهد نسل خشنتر، سطحینگرتر و احساسیتر خواهیم بود، نسلی که مخرب و هنجارشکن خواهد بود، نمونه آن جو استادیومها بر علیه تیم های کشورهای عربی و رسانههای اجتماعی بر علیه اشخاصی خاص است که به شدت ناپسند است. اصولاً نباید طرفی را به واکنشی مشابه تحریک کرد و ایجاد تنش کرد! همه چیز به هر قیمتی نباید به پول ختم شود و حتی باید هزینه شود تا اخلاق نهادینه شود، اخلاق بشر دوستی و اخلاق زندگی اجتماعی و اخلاق همسایه داری و اخلاق لبخند و صبر! دیگران را قضاوت نکنیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 16:6 توسط جسور |
|
|
برادرزاده ١١ ساله ام براي قبولي از مقطع چهارم ابتدايي به پنجم چنان هيجان زده شده بود كه از پدرش جايزه خواست، انگار كه در يك دبستان غير انتفاعي چه فتح بزرگي انجام داده است، وقتي جايزه اش را خودش ميخواست انتخاب كند برايم چيز عادي اي بود اما وقتي انگشت گذاشت روي قليان، فكر كردم حتماً شوخي ميكند، اما نه! او به شدت پاي خواسته اش ايستاد! وقتي به برادرم گفتم امروز بايد بهترين سيلي زندگي اش را هديه بدهي احساس كردم كه واقعاً نرود در سنگ ميخ آهنين!! سال بعد برادرزاده ١١ساله من هرگز حال بيدار شدن براي رفتن به مدرسه را نداشت! وقتي من سعي ميكردم از درس و مدرسه برايش تعريف كنم او در جواب من ميگفت، من نهايتش ميشوم يكي مثل تو!! بسیار سخت بود که به او بفهمانم تو میتوانی خودت را پیدا کنی!!
اما پسر يازده ساله آقاي شهرام جزايري نتنها در كنار قبولي از مقطع چهارم به پنجم ابتدايي زبان انگليسي و فرانسه را نيز ياد گرفته است و قهرمان ملي يك ورزش رزمي نيز است و قهرماني جهان را نيز به عنوان چيز بزرگ دست نيافتني نميبيند بلكه از ٥ دقيقه زمان خود استفاده ميكند و از پدرش، کاشف باگ های اقتصادی کشور، در برابر سوالات کلیشه ای و ناشیانه رشيدپور مجري برنامه "ديد در شب" دفاع میکند و در واقع او را را به راحتي ناك اوت میکند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 12:37 توسط جسور |
|
|
در ایستگاه قطار کپنهاگ بودم، 12 دقیقه مانده بود به حرکت قطار! موزیک من به طور ناگهانی قطع شد، و در همین حین صدایی آشنا توجه من را جلب کرد، کسی به کردی سورانی تقاضای کمک میکرد، از میان جمعیت صدا را دنبال کردم، دو جوان بودند که چند برگه در دستشان بود و از رهگذران به زبان کردی کمک میخواستند، من خودم را رساندم و گفتم "من شاید بتونم کمک کنم بهتون"! بلافاصله من را بغل کردند و بوسیدند، فقط 10 دقیقه وقت داشتم!! عازم استکهلم سوئد بودند، مشکلشان این بود که قطار هامبورگ به کپنهاگ وقفه ای دو ساعته داشته و به همین دلیل قطار کپنهاگ به استکهلم رو از دست داده بودند و چون به جز کردی زبان دیگری بلد نبودند نمیتوانستند مشکلشان را حل کنند! وقتی برایشان بلیط را عوض کردم و پلت فرم قطارشان را نشان دادم،گفتند سلیمانیه آمدی حتماً به ما سر بزن، از من پرسیدند که چه عشیره ای هستم؟!! آیا هرکی هستم؟! لبخندی زدم و گفتم من فقط چون وقت داشتم و مشکل شما را فهمیدم کمک کردم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 15:49 توسط جسور |
|
|
هنوز هم موسیقی بسیاری از حس هایم را ارضاء میکند، هنوز هم در سخت ترین لحظه ها موسیقی آرامم میکند،چشم هایم را به روی خودم میبندم و اوج میگیرم با صدای طبیعت و موسیقی بر آمده از ذهن های زیبا من همچنان عاشق موسیقی ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 18:37 توسط جسور |
|
|
بارها از اینکه این مسیر سخت را انتخاب کرده ام احساس پشیمانی میکنم، بارهای بارها!! بارها به خودم میگویم ای کاش میشد!! ای کاش خونه جایی برای موندن بود!!! ای کاش دنبال درس و دانشگاه نمی آمدم و آرزوهای من اینقد پیچیده نمیشد!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:12 توسط جسور |
|
|
به احتمال قوی پس از فارغ التحصیلی از این مقطع، دوباره دکترای دیگری را شروع خواهم کرد زیر نظر یک پروفسور زبردست!!! من عاشق تحقیقات و رد شدن از چلنج هام، من عاشق پیچیده فکر کردنم!!! من عاشق آوردن چراها به پای متینگ های علمی ام!!! .................................................................................... کم کم قلبت را باز کن، به خانه برخواهم گشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 17:18 توسط جسور |
|
|
یک سال گذشت، سالها خواهند گذشت، به طور واضحی دارم از یاد میبرم و خیلی چیزها به فراموشی سپرده می شوند و تبدیل به خاطره میشوند. خاطره هایی که به سرعت فراموش میشوند و از ذهنم محو میشوند. اصولاً این نکته زیاد هم خاص نیست، چرا که هر خاطره ای به صورت طبیعی در مسیر فراموشی قرار دارد و این کاملاً طبیعی است. هزاران بار داستان گاو دوران دبیرستان را مرور کرده ام، خوب میدانستم داستان نمیخواهد واضح بگوید "برآیند اقتصاد تک محصولی گاو شدن است"، حکایت تمام زندگی من بود. من برای تغییرمسیر زندگی ام سالها دوندگی کردم، سال های سال. برای ایجاد تفکری متفاوت بارها نفس حبس کردم و توی خودم ریختم درد داشتن 10 خواهر و برادر اضافی، درد داشتن رویاهای بزرگ، درد دیوارها و درهای به ظاهر باز، درد شمردن تک تک روزها به امید پرواز!! بارها به خودم میگویم "من هرگز این فرصت را به این راحتی از دست نمیدهم"! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:6 توسط جسور |
|
|
تجربه چند روز در بارسلونا خيلي خوب بود، طرح شهر گويا از يه قرن پيش به طرز هوشمندانه اي براي توريست ها پياده سازي شده است، معماري عجيب شهر هر كسي رو جذب مي كند، توريست كاملاً احساس توريست بودن پيدا ميكند، چرا كه همه چيز حرفه اي پياده سازي شده است. در مقايسه با كشورهاي اسكانديناوي كشور نسبتاً ارزاني است. معماري جديد كليساها صرفاً جنبه ي توريستيكي پيدا كرده اند! مشهورترين كليساي آن با طراحي عجيبي در حال توسعه دادن است و تا يك دهه ديگر براي عجيب كردن آن برنامه ريزي شده است، مهاجرين هندي و پاكستاني و نپالي سيستم مغازه داري و مشتري مداري را دقيقاً به سبك نامنظم و خشن آسيايي پياده كرده اند، يك جنس مي تواند با قيمت اوليه ٢٥ يورو به حتي قيمت نهايي ٣ يورو هم برسد كه اين موارد در اغلب كشورهاي توسعه يافته بسيار نادر است! مهاجرين آفريقايي دست فروشي و خيابان فروشي را به طرز ناشيانه اي قالب مي كنند! جمعيت بيشمار توريست ها تمام اين نواقص را ناپديد ميكند! با وجود قوانين سخت گيرانه دولت براي افزايش راحتي توريست ها، حتي پليس هم در حضور توريست ها خشن با دست فروش ها برخورد نميكند، چرا كه پليس نماد آرامش و كمك است! گرانترين هتل ها و شاپ مال ها را عرب ها اشغال كرده اند و ابهت خاصي دارند، با لباس هاي سفيد خاص خودشان با عظمت قدم زني ميكنند! استاديوم بارسلونا بسيار ساده بود و هيچ نشاني از بزرگترين غول فوتبال دنيا نميتوان در آن يافت! در تمام مدت حضور در بارسلونا فقط در يك مكان پرچم اسپانیا را ديدم، در بيشتر خانه ها پرچم كاتالونيا را مي توان ديد، حتي وبسايت هاي بارسلونا هم از دامين همسان با اسپانيا استفاده نميكنند! دولتمردان اسپانيا چشم بازتر از اين هستند كه نخواهند از تفاوت ها سود ببرند، آن ها تفاوت را تنوع مي نامند و بسيار حرفه اي تنوع كشورشان را توريستيك جلوه مي دهند! براي من عجيب است كه با سطح بالاي خوشگذراني كه نسل جديد مردم اسپانيا دارد تجربه مي كند چطور سيستم توسعه و امنيت و رفاه شكل ميگيرد! با بك گراند فرهنگي من خوشگذراني عموماً به فساد و عدم امنيت ختم مي شود اما اينجا معادلات دقيقاً برعكس به نظر ميرسد! بعد از شكست ٤ بر صفر بارسلونا از بيلبائو ميشد تا ساعت ٣ شب در خيابان هاي بارسلونا با خيال راحت قدم زد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:36 توسط جسور |
|
|
در حال قدم زني در هواي بسيار زيباي بارسلونا بودم، مدتي خواستم به دور از دغدغه هاي فكر كردن عميق باشم و از شلوغي خيابان هاي بارسلونا و مادريد لذت ببرم كه مسجي از طرف يكي از اعضاي خانواده دريافت كردم، همه آن ها فكر مي كنند كه با ديگري فرق ميكنند و بيشتر از ديگري به كمك مالي نياز دارند و طي مدتي كه زندگي در كشور ديگري را انتخاب كرده ام فقط يك نفر هيچ وقت در مورد پول با من حرف نزده است و او بدون هيچ شكي مادر است و تمام مكالمات من با او در مورد حال من است! پدر من به شدت به من افتخار مي كند و طي اين مدت بارها از من تشكر كرده است، او به شدت فكر ميكند من آدم قابل احترامي هستم! من به طور ساده اي جواب مي دهم "اين شايد قسمتي از سرنوشت من بوده است و مهم اين است كه چقدر انسان خوبي شوم نه صرفاً يك تحصيل كرده"! از تمامي نسل قديم مرگور صميمانه تشكر مي كنم، به طرز بزرگ منشانه اي چشم خود را به روي همه ي اشتباهات ما بستند و به من بزرگ انديشي و انسان دوستي آموختند! من اين روزها به شدت زندگي ساده اي پيش رو گرفته ام و با برنامه به آينده مي روم! هر روز رشد خواهم كرد و مثبت انديش تر خواهم شد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:9 توسط جسور |
|
|
خیلی قوی تر خواهم ایستاد
باران بزن حسابی خیسِ خیسم کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:56 توسط جسور |
|
|
صبح یک روز کاری در حالیکه خانم میشل رئیس دپارتمان با اعتماد بنفس بی نظیری می خواست جلسه سه ساعته مدیریت و چشم انداز دپارتمان را شروع کند، خانم آنا که منشی دپارتمان بود رأس ساعت تعیین شده حضور نداشت، پس از گذشت یک ربع خبری نشد، این اتفاق بسیار نادر به نظر می رسید، میشل در حالیکه داشت گوشی اش را نگاه می کرد با صدایی بلند شروع به گریه کردن کرد و بعد خبردار شدیم که خانم آنا دیگر در این دنیا حضور ندارد!! همگی شروع به گریه کردن کردیم!!! خانم آنا منشی مهربان ما تصمیم گرفته بود به زندگی خودش خاتمه دهد!! این صحنه برای من بسیار غیر قابل تصور بود، اینکه چرا در کشوری که زن هرگز نصف یک مرد نیست، زن هرگز ضعیفه نیست، زن هرگز پذیرنده و اجراکننده یک تصمیم نیست، در کشوری که هرگز زن به مرد به عنوان نان آور خانواده نگاه نمی کند، در کشوری که زن بسیار مستقل و قوی است، چرا در این کشور خانم آنا چنین تصمیم عجیبی گرفته بود؟!! اینجا بسیار عجیب است، آنها هرگز به اندازه ما احساسی نیستند!! تمام ابراز احساس آن ها بیش از نیم ساعت طول نکشید!! هیچ کس دلیل خودکشی خانم آنا را ندانست و پیگیر هم نخواهند شد و هیچ کس هم نظری نداشت، هیچ کس با خانواده آنا صحبت نکرد!!! و خیلی زود کس دیگری جایگزین خانم آنا خواهد شد و زود فراموش خواهد شد خانم آنای مهربان ما!!
یادت گرامی خانم آنا بالینگ، به خاطر رفتن تو یک دل سیر گریه کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:52 توسط جسور |
|
|
در پایان سال 1393 دیگر باید به سال های میلادی خود را عادت دهم. در بهار جدید تصمیم گرفته ام طی 10 سال آینده یکی از 10 نفر برتر جهان در زمینه مطالعات نوین پروتئین شوم. از این که زندگی خود را با این هدف ها به چالش میکشم خوشم می آید. من معتقدم که من می توانم!!! مقصد چهار سال بعد من، کالیفرنیا دیویس خواهد بود!!!
قدم های را محکم تر خواهم برداشت و بیشتر باور خواهم داشت که من می توانم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:41 توسط جسور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم قابل شما رو ندارد، بگذارید نامرئی بماند! شما هم خواهشاً این بلاگر را "جــســور" در نظر بگیرید!!!
|
|
RSS
|